در جستجوی کمال

🌾 یادی از شهدای طلبه و روحانی 🌷 شهریور 59 ازدواج کردیم. نادر دانشجوی مهندسی راه و ساختمان دانشگاه شیراز بود. از همان ابتدای زندگی مشترک حس کردم که حال و هوایش با همه فرق می کند. همیشه این آیه ذکر لبش بود. «قُلْ بِفَضْلِ اللهِ وَ بِرَحمَتِهِ وَ بِذلکَ فَلْیَفْرَحُوا…». دانشگاه روح ناآرامش را آرام نمی کرد. دنبال علم بود، اما علمی که او را به خدا نزدیک کند. برای تحقیق استاد های زیادی را در حوزه های قم و مشهد دید، اما هیچ کدام به دلش ننشست. تا اینکه یک روز که رفته بود خمسش را بدهد با خوشحالی به خانه برگشت. گفت : یافتم! گفتم: چی؟ گفت امروز برای پرداخت خمس پیش استادی رفتم. وقتی فهمید دنبال چه کسی هستم. آدرس آیت الله نجابت را به من داد. پیش ایشان رفتم، او همان گم شده من است. و شد طلبه. آنقدر در درس هایش جدی بود که آیت الله نجابت در موردش فرمودند: «اگر ایشان‌ همینطور پیش‌ برود حدّ اکثر, ظرف‌ مدّت‌ سه‌ سال‌ آینده‌ بزرگترین‌ مجتهد زمان‌ خود خواهد شد». اوایل آقا اجازه خروج از دانشگاه را به نادر نمی داد و نادر کنار دروس دانشگاهی دروس طلبگی را هم می خواند. تا اینکه آقا اجازه داد و گفت: تمام وقت در حوزه باش. ترم آخر دانشگاه بود که درس را رها کرد. آن روز ها با سه فرزند در خوابگاه دانشگاه بودیم. با خارج شدن از خوابگاه زندگی ساده و طلبگی ما در اتاقی کوچک گوشه یک مسجد شروع شد!   🌷روزی در خانه به صدا آمد، زنی افغانی با پسری سیزده ساله بود که کمک می خواست، ظاهرا همسرش در جنگ افغانستان کشته و خودش پناهنده شده بود. ما که در خانه چیزی نداشتیم، نادر هم جز حق طلبگی حقوقی نداشت. سریع فرشی را که در خانه داشتیم، پیچید و به آن خانم هدیه کرد. آن خانم بعد ها در کارهای خانه به من کمک می کرد، وقتی دید، خودمان جز آن فرش چیز با ارزشی نداشتیم، همیشه شرمنده نادربود. 🌷آذر ماه سال 63 بود. روز پرداخت شهریه طلاب بود. مقسم، شهریه ناچیز نادر را به ایشان داد، اما نادر شهریه را پس داد و گفت: برادر, این شهریه امام زمان(عج) به طلاب است برای درسی که می خوانند. من این ماه به خاطر مشکلی که داشتم به کلاس نیامدم، درسی هم نگرفتم، پس حق من نیست! این درحالی بود که نادر جز این شهریه منبع درآمدی نداشت. روز بعد که آیت الله نجابت آمد، جریان را گفتیم. اقا نادر را صدا زد و شهریه اش را شخصاً به او داد. بعد ها اقا در مورد نادر گفته بودند:‌ این‌ کار (گذشت‌ از پول‌ و مال‌) خیلی‌ مرد می‌خواهد. او ضمن‌ داشتن‌ پشتکار از هوش‌ سرشار هم‌ برخوردار بود. بطوری‌ که‌ وقتی‌ در حوزه‌ قرار بر حفظ‌ قرآن‌ شد ظرف‌ مدّت‌ کمتر از یک‌ ماه‌ تمام‌ قرآن‌ را حفظ‌ کرد.   🌷آیت الله نجابت به نادر گفت که با یکی از طلبه ها به اسم منصوری هم مباحثه شود. به حق که این دو دوستی و رفاقت را در حق هم تمام کردند. قرار بود ساختمان حوزه ساخته شود. این دو سخت ترین کار ها را انجام می دادند که شالوده کنی بود. برای همین معروف شده بودند به اصحاب شالوده! و همیشه دستان هر دو پینه بسته بود. وقتی هم بنا به اعزام به جبهه بود هر دو با هم بودند. عملیات کربلای 5 بود. هر دو کنار هم زیر آتش سنگین عراق به سنگر نیروها می رفتند و به آنها روحیه می دادند. 🌷 هنگام سازماندهی گروهان دیدم دو نیرو کم است. با ناراحتی می رفتم که چشمم افتاد به دو طلبه. نادر بود و منصوری. گفتند اقا ما را فرستادند گروهان شما. گفتم خوب. اما من دو تا ارپی جی زن می خوام! گفتند: ما هستیم! به شوخی گفتن نمیشه, شما عمامه سرتونه, هدف متحرکید, اگر بر می دارید, که ار پی جی بدم! نادر خندید و گفت:نه با عمامه, این پرچم ماست, مگر شما می ترسی؟ گفتم نه! چشمم به این دو طلبه بود, از هم جدا نمی شدند. ساعت ۴ صبح بود. رسیدیم به نهر جاسم. دیدم کنار هم پشت نخلی سنگر گرفته اند, به من اشاره کردند, از میان اتش خودم را به انها رساندم. به تانکی اشاره کردند و گفتند, این تلفات زیادی از ما گرفته, اجازه بده بریم منهدمش کنیم. قبل از حرکت, تیربار دوشکا ما را گلوله باران کرد...   🌷یک شب در خواب شنیدم که به من می گفتند: شریک زندگیت به یاران حسین خواهد پیوست! تعبیرش واضح بود، چندین بار به جبهه اعزام شده بود و این خبر از آینده او بود. چیزی از آن خواب به نادر نگفتم. دو سال گذشت. نادر بیمار بود، به حدی که توان ایستاده نماز خواندن نداشت. همان زمان برایش خبر آوردند که به زودی اعزام جبهه هست. صبح زود بود که رفت حوزه. وقتی برگشت ماشین ریش تراش برداشت تا محاسنش را کوتاه کند، گفت دستور است برای افزایش کارایی ماسک ضد شیمیایی محاسن را کوتاه کنیم. اما تا ماشین را روشن کرد برق رفت! خندید و گفت: خیریتی دارد! عجیب خوشحال بود. پسر پنج ساله مان را در آغوش کشید و گفت: مواظب‌ مادر و خواهرهایت‌ باش‌ و … رفت‌ و روز شهادت حضرت زهرا(س) شهید شد و پیکرش مفقود ماند. سه,چهار‌ سال‌ از شهادتش می گذشت.  شب ی‌ به‌ خوابم‌ آمد و یک‌ بیت‌ شعر از حافظ‌ خواند و غائب‌ شد: دوش‌ وقت‌ سحر از غصّه‌ نجاتم‌ دادند    و اندر آن‌ ظلمت‌ شب‌ آب‌ حیاتم‌ دادند فهمیدم به زودی بر می گرد که برگشت. 🌾💐🌾  هدیه به شهید نادر هندیجانی صلوات- شهدای فارس ↘ تولد:۱۳۳۷-بندرماهشهر شهادت:۱۳۶۵/۱۰/۲۵-شلمچه ��

هدیه ای برای انقلاب

🌾یادی از شهدای جهاد 🌷گفت: مامان می خواهم برم جبهه! گفتم: تو چهارده سالته، بذار بزرگتر بشی، بعد. گفت: نه، من می خواهم برم جبهه! گفتم: بذار دو تا برادرت از جبهه برگردن، بعد برو! گفت: اون ها برای خودشان رفتن، من هم برای خودم. رفت. چهار سال تمام جبهه بود. 🌷 پسر عموم، اکبر کشتکار، تازه شهید شده بود و هاشم می خواست برگرده جبهه. گفتم: هاشم، بذار چهلم اکبر که گذشت، بعد برو! خیلی جدی گفت: مادر برای چی چهل روز اینجا بمانم و برادرانم زیر آتش دشمن باشند، اگر من الان نرم، فردای قیامت جواب حضرت زهرا(س) را چی بدم؟ ده روز قبل از عید سال 65 بود که از طریق جهاد اعزام شد به جبهه. سه چهار روز از عید سال 65 می گذشت. آن شب دلشوره ای عجیب وجودم را گرفته بود. هاشم و برادر بزرگش هر دو جبهه بودند، هاشم مجرد بود و برادرش متاهل، حس می کردم که قرار است اتفاقی بی افتد. گفتم: خدایا به حق امام حسین(ع) اگه قراره من هم تو این انقلاب سهیم باشم، پسر مجردم را در راه تو می دهم.اگر پسر متاهلم را گرفتی داغ روی داغ است. صبح روز بعد بود که پسر بزرگم از جبهه برگشت و با خود جنازه هاشم را آورد، هاشم روی لودر، در حال زدن خاکریز شهید شده بود. مراسم چهلم شهید اکبر کشتکار را با سوم هاشم با هم گرفتند! 🌾🌷🌾 هدیه به شهید هاشم زارعی نژاد صلوات- شهدای فارس ↘️ تولد: 1346/1/3- فتح آباد – مرودشت شهادت: 1364/12/29- فاو ��

حسین من امدم!

🌾یادی از شهدای جهاد 🌷برای ادامه تحصیل به شیراز امد، اما به خاطر مشکلاتی مادی که گریبان گیر خانواده بود، ترک تحصیل کرد و در مغازه صافکاری مشغول به کار شد. سال 60 بود که به عنوان صافکار وارد جهاد سازندگی شد و کم کم خانواده را مجاب کرد که به جبهه برود. پدر راضی نبود. دست آخر به پدر گفت: پدر شما باید خمس اموالت را بدهی، چون توان مالی نداری، باید خمس، شش فرزندت را بدهی و من خمس انها هستم. به این ترتیب پدر را راضی کرد و به عنوان راننده لودر عازم جبهه شد. 🌷بعد از مدتها با چند نفر از دوستانش به خانه برگشته بود. از شوق برگشتن، به سمتش دویدم، تا او را در آغوش بکشم، ببوسم. سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت: مادر، این دوستان من از جبهه برگشته اند، مدتهاست، مادر و خانواده اشان را ندیده اند. اگر مرا ببوسی و بغل کنی، ممکن است هوای مادرشان را بکنند و دلشان بشکند! 🌷از خط بر می گشتیم. خمپاره های دشمن هم گاه و بی گاه کنار ما می آمد. در همین زمان, در اثر یک اتفاق پای جعفر زیر چرخ لودر ماند. جعفر یکی از رانندگان لودر، اهل تهران بود. علی به سمت جعفر دوید و شروع کرد او را از زیر لودر بیرون کشیدن که خمپاره ای کنارش به زمین نشست. ترکش به سر و صورت وسینه اش نشست. خون از سینه اش فوران می زد. بلند فریاد زد: امام حسین، من هم آمدم پیشت! به زمین افتاد و شهید شد. 💐🌷💐🌷💐🌷 هدیه به شهید علی جان الله یاری صلوات- شهدای فارس ↘ تولد:17/8/1342- روستای گاوکشک کازرون شهادت:23/12/1362- کوشک

خداحافظ....

 

🌾یادی از شهدای جهاد

 

🌷دی ماه سال 64 بود که جمال به مرخصی آمد. حال و هوای عجیبی داشت. در این مدت کمتر از خانه خارج می شد و بیش از هر زمان دیگر کنار مادر می نشست و تکان نمی خورد. اگر هم از خانه بیرون می رفت، می رفت پیش اقوام و خویشان از یک یک آنها خدا حافظی می کرد. 

گفتم: چیه جمال، چرا داری از همه خداحافظی می کنی، نکنه، وداع آخره!

خندید و با حالتی خاص گفت: ان شاالله، خدا از دهنت بشنوه!

خداحافظی آخر را کرد و برگشت منطقه. 

جمال راننده لودر بود و حالا بعد از چند سال شده بود فرمانده سنگرسازان بی سنگر. بهمن ماه بود که در عملیات والفجر8 ، از ناحیه صورت به شدت مجروح شده و منتقل شد مشهد. اما بیش از چهل هشت ساعت دوام نیاورده بود، بدون اینکه به خانواده بگوید به منطقه برگشته و کارش را ادامه داده بود تا اینکه در ادامه عملیات جام شهادت را سرکشید و به آرزویش رسید.

💐🌷💐🌷💐

هدیه به شهید جمال فروهر حقیقی صلوات- شهدای فارس

تولد:1/1/1341-شیراز

شهادت:10/12/1364- فاو

یک قامت بلند!

 

🌾یادی از شهدای جهاد

 

🌷شیرعسکر قد و قامت بسیار بلندی داشت. وقتی پشت لودر می نشست و کار می کرد، قامت رشیدش بیشتر در چشم می آمد. وقتی آتش زیاد می شد می گفتیم تقصیر شیر عسکر است، آنقدر قدش بلند است که از فاصله دور هم دیده می شه و دیده بان های دشمن می بینندش!

شب دوم کربلای 5 بود. پاتک سنگین دشمن شروع شد. ساعت سه نیمه شب بود که دستور آمد سریع عقب بکشیم. ده نفر از بچه های مهندسی پشت تویوتا نشستیم. آتش دشمن سنگین بود و راننده با سرعت از میان گلوله ها به عقب حرکت می کرد. در حین حرکت نور ماشین روی یک مجروح افتاد، که با حالت کمک دستش را به سمت ما دراز کرده بود. امکان ایستادن ماشین نبود. یک لحظه، شیرعسکر پایش را به عقب ماشین گیر کرد و با دست های بلندش، مجروح را گرفت و کشید. حدود ده متری مجروح دنبال ماشین کشیده می شد، اما شیر عسکر کوتاه نیامد. کمکش کردیم و مجروح را کشیدیم بالا...

دقایقی بعد که عراق آن خط را گرفت، دیدم شجاعت و جسارت شیرعسکر جان یک مجروح را نجات داد...

 

🌷 می گفتم شیرعسکر، تو نباید شهید بشی، آخه آنقدر بلندی که پاهات از تویوتا و آمبولانس می زنه بیرون، مجبور میشم خمش کنیم!

می خندید و می گفت تو دعا کن من شهید بشم، با تریلی و لودر بیا جنازه من را ببر!

چندین شب بود که در حال خاکریز زدن بودیم. سر و روی همه شده بود پر از خاک. شیرعسکر گفت: می خواهم فردا برم حمام!

گفتم: نور بالا می زنی، حتماً غسل شهادت هم بکن!

گفت: تو هم برو دنبال تریلی، که جنازه ام روی زمین نمونه!

روز بعد رفت حمام و طرف های ظهر بود که برگشت. آتش سنگین پاتک دشمن روی خط بود. یک لحظه بدنم گرم شد و افتادم. وقتی به هوش آمدم، راننده آمبولانس گفت: رفیقت هم شهید شد!

اشک در چشم هایم پیچید، به او قول داده بودم برای جنازه اش تریلی ببرم، اما نتوانستم!

🌾🌷🌾

هدیه به سنگر ساز بی سنگر شهید شیرعسکر رضا زاده صلوات- شهدای فارس

↘️

تولد:1343/3/12- عشایر تیره چگینی

شهادت: 1365/12/16- شلمچه 

��

اخرین بوسه مادر!

🌾یادی از شهدای جهاد

🌷عباس چهارده ساله بود که پدرش فوت کرد. من ماندم و عباس و دو خواهرش. عباس شد مرد خانه. تحصیل را رها کرد، روزها می رفت مکانیکی، شب ها می رفت پایگاه مقاومت نگهبانی می داد.
تا اینکه گفت: من می خواهم برم جبهه!
حریفش نشدم. رفت جهاد اسم نوشت و شد راننده لودر.
بار سوم بود که از جبهه بر می گشت. موج انفجار بدنش را کبود و پر زخم کرده بود. به اصرار بردمش بیمارستان. مدتی طول کشید تا خوب شد و تا خوب شد فیلش یاد هندوستان کرد و گفت می خواهم برگردم.
گفتم مادر، تو نان آور خانه ما هستی، دینت را ادا کردی.
با عصبانیت رفت شناسنامه اش را آورد و پار کرده و گفت: مگر خون من از جوان هایی که جلو گلوله و آتش ایستاده اند رنگین تر است، ما باید از وطن دفاع کنیم تا شما راحت زندگی کنید!
دیگر چیزی نگفتم. گفتم: برو پسرم خدا به همراهت.
22 دی ماه ساکش را بست که برود. گفت مادر اگر شهید شدم، برای من گریه نکنید، من باید به هدفم برسم.
چند قدمی رفت و برگشت. گفت: مادر، می دونم این بار شهید می شم، دوست دارم ببوسمت، اما خجالت می کشم!
گفتم مادر خجالت ندارد، فرزندم هستی. مرا بوسید و رفت. خیلی خودم را نگه داشتم تا وقتی در کوچه است، تا وقتی که می چرخد و نگاهم می کند، اشک نریزم. از پیچ کوچه که رد شد، بغضم ترکید و اشکم جاری شد...
13 بهمن بود که نامه اش رسید. خوشحال جواب نامه اش را نوشتم، چادر به سر کردم تا به پست بروم. در را که باز کردم، دیدم یک نفر پشت در است. گفت: از عباس خبر دارید؟
گفتم: اره، تازه نامه اش رسیده و این نامه را دارم برای او می برم.
گفت: نامه را بگذارید خانه، عباس امروز فردا می آید.
برگشتم خانه و چشم انتظار و چشم به در نشستم. عصر بود، خودش که نه، خبر شهادتش را آوردند.
سجده شکر به جا آوردم و به خاطر وجودش خدا را شکر کردم.

هدیه به جهادگر شهید عباس امام علی صلوات- شهدای فارس
  

تولد: 1348/7/23- شیراز
شهادت: 1366/11/6

سه یا حسین(ع)


🌾یادی از شهدای جهاد

🌷 شیرخوار بود که مریضی سختی گرفت و بالاخره یک روز نفسش رفت. در کوچه داد و بیداد می کردم. یکی از همسایه ها حبیب را از آغوشم کشید و گفت این دیگه مرده!
جگرم کباب شد. فریاد زدم یا امام رضا، بچم را از تو می خوام، نذر تو کردم...
ناگهان شروع کرد به دست و پا زدن..

🌷 کارهای سخت و نفس گیر راه سازی در کوه ها را حبیب به عهده می گرفت و از جان مایه می گذاشت. قرار بود برای یکی از این جاده های کوهستانی، یک ماشین مواد منفجره را از کنار دره ای عمیق عبور دهیم. هفده نفر بودیم و هیچ کس جرأت این کار را نداشت. حبیب گفت: من خودم ماششین را می برم؛ من که جانم را برای این کار گذاشته ام، دیگر چه غم...

🌷 سال 65 سیل شدیدی در منطقه گله دار آمد و آب بسیاری از خانه ها را ویران کرد. حبیب با تمام وجود در خدمت مردم منطقه بود. بالا آمدن آب، باعث شده بود مارهای زیادی از لانه هایشان بیرون آمده و روی آب شناور شوند. خیلی ها می ترسیدند در این شرایط کار کنند، اما د روجود حبیب چیزی به اسم ترس نبود!

🌷سه بار برای گرفتن اجازه برای رفتن به جبهه پیش مادر رفت و هر سه بار مادر رد کرد و اجازه نداد. می خواست برای چهارمین بار برود. گفتم داداش خودت را خسته نکن، این بار هم نه می آورد!
خندید و گفت: نه، این بار فرق می کند. وقتی پیش مادر رفت، مادر پیشانی اش را بوسید و گفت: پسرم امام زمان پشت و پناهت!
جبیب هم گفت: مادر حواست به بچه های من باشد!

🌷 عملیات کربلای 5 بود. توی سنگر نشسته بودیم. حبیب گفت: فلانی من فردا بین دو نماز شهید می شوم!
با تعجبم گفتم: یعنی چی؟
گفت: دیشب خواب دیدم امام حسین(ع) سه بار مرا در آغوش کشید.
گذشت تا روز بعد. وارد سنگر شد. همراهش هم خمپاره ای کنار سنگر منفجر شد و چند ترکش به تن حبیب نشست. سه بار گفت یا حسین و شهید شد!
🌷🌾🌷
هدیه به شهید حجت الله(حبیب) باقری صلوات - شهدای فارس
  


تولد: 1340- روستای خافی- لامرد
شهادت: 1365/10/30- شلمچه

آقای شهردار

🌾 یادی از شهدای جهاد

🌷از همان قبل از انقلاب که با مردم و به خصوص کشاورزان سرو کار داشت در کنار راه انداختن کار آنها، با زبان و کلام شیوایش پای مردم عادی را به خانه علمای شهر باز می کرد. خیلی از مردم روستا ها با تشویق هدایت اله مسائل مالی شرعی خود را در کنار علما حل می کردند.
بعد هم به خاطر فعالیت های سازنده اش در جهاد سازندگی در سال 61 به عنوان شهردار کازرون انتخاب شد، شهرداری که در زمان خودش در سطح استان فارس نمونه بود و هنوز خاطرات ماندگارش در ذهن مردم کازرون باقی مانده است. رفتارش با تهی دستان و ضعفای شهر چنان با تواضع و فروتنی بود که کسی در مقابل ایشان احساس رئیس و ارباب رجویی نمی کرد.

🌷با اینکه در کازرون مسئولیت سنگینی داشت، اما وقتی جنگ شروع شد، یک پایش جبهه بود، یک پایش کازرون. آنقدر لیاقت از خود نشان داد که خیلی زود شد فرمانده تیپ انصار جهاد فارس. کازرون هم که می آمد،کارش تبلیغ جبهه بود و جنگ. همه را به جبهه می برد، حتی بچه های کوچک و ده ساله را. من چهار پسر داشتم از 12 ساله تا 18 ساله. همه آنها را با خود به جبهه برد.

🌷نور شهادت را در چهره هدایت اله می دیدم، با اینکه او در گردان های رزمی نبود و شهادت ایشان دور از انتظار بود. روزی از هدایت اله پرسیدم: «آیا ممکن است شما هم شهید شوی؟»
با چهره ای جدی گفت: « مگر شهید شدن در راه خدا شوخی است. باید آن قدر در راه خدا فعالیت داشته باشی که مورد رضای خدا قرار بگیری [و لیاقت شهادت را پیدا کنی!]»
روز اول عید بود که عازم جبهه شد. باز هم می خواست مرا با چهار بچه قد و نیم قد تنها بگذارد. برای اینکه منصرفش کنم گفتم: «این بار اگر بروی من از توان نگهداری فرزندان شما بر نمی آیم!»
خندید و گفت: «شما همسر خوب و فداکاری هستید از عهده همه چیز بر می آیید!»
برای اینکه شادم کند و به من امید، گفت تا ده روز دیگر بر می گردم. دقیقاً روز دهم عید بود که مجروح شد و او را به شیراز آوردند. وقتی به ملاقاتش رفتم، حالم دگرگون شد. طاقت دیدن همسرم همچون گلم را با این صورت نداشتم. تمام بدنش با گاز های شمیایی تاول، تاول شده بود. انگار او را از کوره آتش در آورده باشند. ناراحتی ام را که دید گفت: «شما بچه ها را ببرید.»
ما را برگرداند، شب سیزده عید بود که خبر شهادتش همه شهر را عزادار کرد. 


هدیه به شهید هدایت اله مصلحیان صلوات- شهدای فارس
  

تولد: 1/1/1335 - کازرون
سمت: شهردار کازرون - فرمانده تیپ انصار جهاد فارس
شهادت:12/1/1367 - شیراز ( شیمیایی)

هم صحبت با مولا...

🌾یادی از شهدای جهاد

🌷 از پنجره اتاقم به حیاط نگاه می کردم. محمد توی محوطه کنار سید بزرگواری ایستاده, سر پایین انداخته و با ایشان صحبت می کرد. قبلا ان سید را ندیده بودم.
محمد پیش از این مسؤل جهاد فراشبند بود, اما چون این مسؤلیت, باعث می شد از جبهه دور شود, استعفا داده و به عنوان معاون عمرانی جهاد در خدمت مردم مستضعف منطقه بود.
در حال خودم بودم که محمد وارد شد. گفتم محمد این سید کی بود؟
رنگ به رنگ شد. گفت کدام سید؟
گفتم همان که توی حیاط با او صحبت می کردی. انکار کرد و گفت من که با کسی حرف نمی زدم!
گذشت, مدتی بعد محمد با گردانی که از فراشبند عازم جبهه بود, بار سفر را بست و رفت و در عملیات بدر شهید شد.
مدتی از شهادت محمد می گذشت که در خواب او را دیدم. گفت عباس یادته, اون روز تو حیاط با یه سید حرف می زدم!
پرسیدی کی بود و گفتم کسی نبود!
گفتم خوب!
گفت ان سید بزرگوار, امام زمان(عج) بود که برای دیدن من امده و چند دقیقه با من صحبت کرد!
 

هدیه به شهید محمدزکی بقایی فرد صلوات,,شهدای فارس
  

تولد:۱۳۳۵-فراشبند
شهادت:۱۳۶۳/۱۲/۲۵-عملیات بدر

دکتر جهادگر!

🌾یادی از شهدای جهاد

🌷محمد حسین پس از اتمام دوره دانشگاهی به عنوان یک دامپزشک ماهر، در دور افتاده ترین و محروم ترین روستا ها و شهر های استان فارس [منطقه خَفر] شروع به خدمت کرد. پدرش آیت الله نجابت حال و هوای پسر را این گونه بیان می کند:« جود و کرمش‌ طوری‌ بود که‌ تمام‌ روستا و صحرا نشینان‌ که‌ از دامپزشکی‌ ایشان‌ بهره‌مند می‌شدند، علاوه‌ بر دلسوزی‌ نسبت‌ به‌ دوابّ‌ و طیور آنها، نسبت‌ به‌ افراد فقیر آنها دلجویی‌ می‌نمود به‌ نحوی‌ که‌ علاوه‌ بر اصلاح‌ امور آنها پول‌ نقد از جیبش‌ به‌ آنها می‌پرداخت‌.»

🌷نیمه‌های‌ شب‌ بین‌ خطّ ایران‌ و عراق‌ در جبهه آبادان در حال کار کردن و زدن خاکریز بودیم‌. جای‌ بسیار خطرناکی‌ بود. محمد حسین بی هیچ ترسی می‌گفت‌:« فلانی‌، یک‌ کیلومتر بیشتر به‌ سنگر عراقی‌ها فاصله‌ داریم‌.»
چون‌ لودر و بلدوزرها باید جلوتر از خطّ مقدم‌ می‌رفتند و خاکریز می زدند، شدت بارش گلوله‌ خمپاره‌بیشتر از خط مقدم بود. بی آنکه سرپناهی داشته باشیم مثل نُقل‌ و نبات‌ بر سر ما تیر و ترکش می بارید. طوری‌ فاصله‌ گلوله‌ها به‌ ما نزدیک‌ بود که‌ سرخی‌ آن ها را که در دل زمین فرو می رفتند می‌دیدم‌. در این هیاهو که ترس از اصابت یکی از این ترکش ها تمام بدنم را به لرزه انداخته بود، محمّدحسین‌ با لبخند می گفت‌: «فلانی‌، بهشت‌ را می‌بینی‌؟»
گفتم‌: «خدا پدرت‌ را بیامرزد، ما را کجا آورده‌ای‌؟ من‌ فقط‌ گلوله‌ می‌بینم! همین‌ الان‌ است‌ که‌ تکه پاره شویم‌.»
خندید و گفت‌: «نگران نباش، خداوند حافظ‌ ماست‌.

🌷محمد حسين، ناظمي جبهه را به ما ياد داد. به این ترتیب كه گروهي كه برای کار مي رود بايد يك ناظم همراهش باشد و واحد را براي زدن خاكريز، هدايت كند. همچنین از برنامه ريزان خاكريز زني بود ؛ با اينكه هم از نظر روحي و هم از نظر علمي و دانشگاهي بسيار باسواد بود، اما چنان مخلصانه در بين بچه ها حضور داشت كه اصلا كسي متوجه اين مسائل نمي شد و جزو اولين افرادي بود كه به مأموريت هاي شبانه مي رفت و خاكريزهای بسيار دقیقی مي زد.

🌷محمد حسین لطافت‌ روحی‌ عجیبی داشت‌. در همراهی با محمد حسین بسیار می‌دیدم‌ که ایشان سر شب با اشخاصی‌ که‌ نمی‌شناختم‌ یا با آنها همسنگر نبودم‌، گرم می گرفت، او را بسیار اکرام و احترام می گذاشت و فردای آن شب خبر شهادت آن شخص را می آوردند.
علاقه‌ و اشتیاق‌ محمّدحسین‌ به‌ حضور در جبهه‌ها قابل‌ توصیف‌ نبود و به‌ کرّات‌ در جبهه‌ حضور پیدا می‌کرد، آن‌ هم‌ نه‌ تنها، بلکه‌ هرگاه‌ به‌ جبهه‌ می‌رفت‌ عدّه‌ای‌ از دوستان‌ را هم‌ با خود می‌برد. محمّدحسین‌ در جبهه ‌به عنوان سنگر ساز بی سنگر فعالیت خود را شروع کرد. او برای‌ اینکه‌ برادران‌ رزمنده‌ در پناه‌ سنگر ها و خاکریز ها از آتش‌ تیربار و خمپاره‌های‌ دشمن‌ در امان‌ باشند، شب و روز در حال زدن خاکریز بود. دل‌ شیر داشت‌ که‌ نیمه‌های‌ شب‌ در حالی‌ که‌ با سربازان‌ عراقی‌ بیش‌ از ۱۵۰ متر فاصله‌ نداشت‌ و هر لحظه‌ بیم‌ آن‌ می‌رفت‌ که‌ مورد اصابت‌ آتشبار عراقی‌ها قرار گیرد و بدنش‌ قطعه‌ قطعه‌ شود، با جدّیت‌ و تلاش‌ برای‌ رزمندگان‌ اسلام‌ پناه گاه‌ ایجاد می‌کرد. در این‌ اواخر بعضی‌ اوقات‌ اگر راننده‌ای‌ نبود که‌ بولدوزر را براند، خودش‌ این‌ کار را انجام‌ می‌داد و با نهایت‌ بی‌باکی‌ و شهامت‌ خاکریز می‌زد تا اینکه‌ در شمار «عند ربّهم‌ یرزقون» قرار گرفت‌ و شهید شد. در هنگام‌ شهادتش‌ روزه‌ بود. آرام‌ و مطمئن‌، بدون‌ اینکه‌ جراحتی‌ داشته‌ باشد، تنها ترکشی ریز به‌ اندازه‌ یک‌ نخود پشت‌ گوش‌ او را شکافته‌ بود.

هدیه به جهادگر شهید دکتر محمد حسین نجابت صلوات- شهدای فارس
  

تولد: 1/6/1329 - شیراز
شهادت: 1/2/۱۳۶۰ - عملیات‌ ثامن‌ الائمّه‌(ع)

یک لشکر مهندسی!

🌾یاد شهدای جهاد

☝وقتی حاج خلیل شهید شد, می گفتند یک لشکر مهندسی شهید شد!

 🌷خلیل به حق استاد جهاد بود. بسیاری از بچه های جهاد, کار با لودر و بلدوزر را از خلیل یاد گرفتند, به خصوص مهارت خاصی که در تشخیص صدای گلوله ها داشت منحصر فرد بود. با شنیدن صدای گلوله ها و خمپاره ها جهت انها و فاصله انها را تشخیص می داد و می فهمید باید از لودر پیاده شود یا نه و همین را به نیروهایش هم اموزش داده بود و باعث شد تا تلفات نیروهای جهاد به حداقل ممکن برسد.

 🌷 خود را برای نیروهایش فدا می کرد. محال بود, بدون شناسایی نیرویی را به خطی بفرستد. اول خودش می رفت شناسایی, اگر خط خطرناک بود, کار را خودش انجام می داد و بر می گشت. اگر خطرش کمتر بود چند نفر از ما را می برد پای کار, دو سه روز هم کنار ما می ماند, با خط که اشنا می شدیم, اگر مشکلی نبود خط را تحویل می داد و برمی گشت.

 🌷قبل از عملیات فتح المبین بود. یک منطقه عملیاتی را برای اماده سازی به ما تحویل دادند. با حاج خلیل پیاده رفتیم برای شناسایی. خط ضعیفی بود و جز عارضه طبیعی چیزی برای دفاع نداشت. 
رفتیم مقر فرماندهان جنگ. گفتند:ما این خط را پدافندی می خواهیم, یعنی فقط برای دفاع, چقدر زمان نیاز دارید. 
حاج خلیل گفت ۲۰ روز!
حالا در این خط باید جاده کشی می شد, قرارگاه توپخانه, تانک, خط مقدم و... ساخته می شد. گفتند ۲۰ روز محال است مگر اینکه شما دو لشکر مهندسی داشته باشی!
گفتم حرفی که ما می زنیم, حساب شده است. 
گفت چند نفرید. 
گفتم شما به تعداد ما کاری نداشته باش.
البته بعد از اشپزخانه امار ما را گرفته بودند که ۱۸ نفریم!
بعد از ۱۸ روز رفتم ستاد. گفتم بیایید خط را تحویل بگیرید, منتها شما خط پدافندی می خواستید, ما هم پدافندی ساختیم, هم افندی. یعنی دارای خاکریز دو جداره, جاده های پشت خاکریز انتنی,چند قرارگاه, سکوی شلیک تانک و... تا ندیدند باور نکردند.
و همین جبهه شد, محل حمله فتح المبین. و این کار سنگین میسر نمی شد, مگر با مدیریت و فرماندهی دقیق و حساب شده حاج خلیل, برای همین می گویند او یک تنه یک لشکر مهندسی بود...

 🌷 اتش سنگینی روی خط بود. خلیل پشت لودر نشسته بود و با مهارت خاصی در میان ترکش ها و خمپاره ها خاکریز می زد. ناگهان, لودر از حرکت ایستاد. فکر کردیم اتفاقی برای خلیل افتاده, اما پیاده شد و شروع کرد به قدم زدن. دویدم سمتش, گفتم چی شده, تو این وضعیت حساس چرا کار را رها کردی.
سر به زیر گفت:یک لحظه غرور مرا گرفت که چه خوب دارم کار می کنم!
گفتم نکند دارد برای نفسم کار می کنم. پیاده شدم تا غرورم بریزد, بعد که حس کردم برای خدا کار می کنم, کار را ادامه می دهم!
چند دقیقه بعد, سبکبال سوار شد و کار را تمام کرد...

هدیه به شهید خلیل پرویزی صلوات,,شهدای فارس

تولد:۱۳۴۲- شیراز
سمت:فرمانده ستاد پشتیبانی و مهندسی جهاد فارس
شهادت:۱۳۶۴- فاو

باب الحوائج جبهه!

🌾یادی از شهدای جهاد

☝🏻️ سید صادق از شهدای گمنام فارس است، شهیدی که شهید خلیل پرویزی می گفت سید صادق یک تنه، یک جهاد بود!
آنقدر در فکر رفع نیازهای رزمندگان بود که بین نیروهای جهاد معروف شده بود سید صادق باب الحوائج جبهه است!

 🌷همیشه لبخندی زیبا بر لب داشت. اردیبهشت ۱۳۶۳ در جزیره مجنون ترکشی به سینه او اصابت کرد، اما لبخند از لب او دور نمی شد. آن زمان مسؤولیت نصب دکلهای دیده بانی در هور که کار بسیار مشکل و غیرممکنی بود و مسؤولیت آموزش نیروها و نصب پلهای خیبری بر روی رودخانه های جریان دار به عهده سید صادق بود. بار ها از روی دکل های سی تا صدو پنجاه متری زمین افتاد، بی آنکه حرفی بزند دوباره بالا می رفت و کارش را ادامه می داد!
در حالی که در برابر خانواده تنها می گفت من در جبهه جارو کشی می کنم!

 🌷اواخر سال 62 بود که سید صادق ازدواج کرد و شرط ازدواجش حضور در جبهه بود. انتهای همان سال در عملیات خیبر ترکشی به سینه اش نشست و مجروح شد. پس از مجروحیت خانواده همسرش با حضور مجدد سید صادق در جبهه مخالف بودند. سید صادق در یک دوراهی قرار گرفته بود برگشتن و ماندن در شهر یا حضور در جبهه!
محکم ایستاد و گفت: جنگ مسئله اصلی ماست. امروز جنگ با عراق است و فردا مسئله فلسطین و قدس و غیره و من همیشه در جنگ خواهم بود. 
بهرحال صادق علیرغم خواسته مجبور شد زنش را طلاق دهد تا در جبهه بماند!

 🌷يك روز یک تريلي سيماني براي تخليه بار به منطقه آمد. سید صادق با جستجويي كه در اطراف مقر مهندسي انجام داد، نيروي بيكاري براي كمك كردن پيدا نكرد. خودش به تنهايي آستين ها را بالا زده و مشغول شد. هنوز كارش به پايان نرسيده بود كه عده‌اي از راه رسيدند و ما بقي كار را بر عهده گرفتند. اما بيشتر سيمان ها تخليه شده بود. شايد به دليل همين کارهای صادقانه، سید صادق از محبوبيت ويژه‌اي نزد جهادگران داشت.

 🌷 شدت گرماي هوا آنقدر زياد بود كه هركسي را به شكايت وامي‌داشت. در چنين شرايطي سید صادق از وسايل خنك‌كننده و كولر، خودداري مي‌کرد. او كه در ميدان مبارزه، با جديت و پشتكار مي‌جنگيد در عرصه جهاد با نفس نيز درس شهامت و ايستادگي را به خوبي اجرا مي‌كرد. مي‌گفت: «در شرايطي كه رزمندگان، در مناطق جنوبي و كنار اروندرود به دليل گرماي طاقت فرسا و شديد هوا، راحتي و آرامش ندارند خدا هم راضي نيست كه من در ستاد باشم و در پناه هواي مطبوع و دلپذير خنك كننده‌ها (كولر)، در آسايش باشم. 

 🌷سید صادق در اثر کار سنگین و شبانه روزی بیشتر وقتها حتی فرصت حمام رفتن پیدا نمیکرد. طوری که دوستان و همرزمانش با یک طرح عملیاتی او را بزور وارد حمام می کردند. لباسهای مندرس و پارة او را بدور ریخته و لباس بهتری برای او می آوردیم! 
اما مگر می شد سید صادق را تسلیم کرد. بیشتر وقتها در ته انبار می گشت و کهنه ترین لباس و پوتین را که دیگران استفاده نموده بودند را برای خود انتخاب می نمود و می پوشید، تا همیشه یک فرمانده ساده زیست باشد! 

 🌷می خواستیم یک مقر در سه راه طلائیه را تخلیه کنیم. یک پلیت داخل چاه توالت افتاده بود و همه ما از کنار آن گذشته بودیم تا اینکه سید صادق آن را دید. دیدیم رفت سمت چاه توالت و آن را بیرون کشید و با خونسردی تمیزش کرد نمود و روی سایر پلیت ها گذاشت و گفت: حالا خدا هیچی! آیا آن پیرزنی که تخم مرغ هایش را جمع میکند و برای جبهه میفرستد راضی است که این پلیت در داخل توالت بیفتد و من آنرا برای استفاده دوباره رزمندگان برندارم!

 🌷 قبل از عملیات که برای آماده کردن خاکریز ها وسنگر ها شب و روز نداشت. در هنگام عملیات در بیشتر مواقع که احساس می کرد کارش کم است تفنگ بدست همراه با سایر رزمندگان اسلام با مزدوران عراقی مشغول نبرد می شد. عملیات هم که تمام می شد ، اکیپ هائی را برای خراب کردن سنگرهای عراقی در دشت عباس و سایر نقاط بوجود می آورد. پیلت ها، الوار و سایر وسائل را به مقر جهاد می آورد تا نیروهای خودی از آنها استفاده نمایند!
حتی زمانی که به عنوان مسئول ستاد جهاد و پشتیبانی انتخاب شد، روزها به کارهای محوله می پرداخت و شب ها سوار بر لودر در حال ساحت خاکریز برای رزمندگان بود!

 🌷قرار بود در کنار اروند در 200 متری عراقی ها، برای رزمندها سنگر بتنی بسازیم. سید صادق شب و روز نداشت. اول که خودش سوار بر بلدوزر در چشم روز، در دید عراقی ها زمین را آماده کرد. بعد همان جا سیمان را آماده می کرد، چون امکان بردن تجهیزات به آن فاصله از دشمن نبود، چکمه می پوشید و دوپایی وارد مخلوط سیمان می شد و با حرکت پا سیمان را به قولا چاق می کرد. 
از طرف دیگر به آرماتور بند می گفت روزها در مقر جهاد، آرماتور ببندد، شب ها آنها را می آورد خط و در سنگر ها کار می گذاشت...
با همت شبانه روزی اش، سنگر های محکمی در کنار اروند برای رزمندگان آماده شد!

🌷 قرار بود چند سکوی سیمانی برای تانک ها درست کنیم. شادی و شعف عجیبی وجودش را گرفته بود و می خندید. ناگهان خمپاره ای کنار سکو زمین نشست و ترکشی برای بار دوم سینه سید صادق را شکافت. از سکو روی زمین افتاد. بلند شد و شروع کرد به دویدن، تا اینکه با زانو روی زمین افتاد، دست هایش را به سمت آسمان کشید و بلند گفت: فزت به رب الکعبه!
بعد هم به زمین افتاد و به آرزوی دیرینه اش که به حق لایقش بود رسید!

 🌷 در وصیتش نوشته بود:خدايا گواه باش كه با عقيده اى ثابت و محكم سربازكوچك توام گرچه، بارى پرگناه وبس سنگين دارم ولى با آگاهى كامل با دشمن تومى جنگم تاكشته شوم! 

يادباد آن‌كه سركوى توام منزل بود

ديده را روشنى ازخاك درساحل بود 

خدايا هم اكنون كه لحظه موعود فرارسيده برناسپاسي ها وگناهانم معترفم خدايا برآنچه بد كردم ونافرمانى كردم مرا بيامرز. خدايا اگر كشته شدنم فقط ارزش گفتن يك تكبير را داشته باشد مرا بسيار كافى است وخدايا ازتو مى خواهم كه سخت ترين مرگ را نصيب من بگردانى كه شرافت مسلمان در از خود گذشتگى و به خدا پيوستن است. خدايا دوست دارم دراين درياى بيكران ايثار گمنام بجنگم وگمنام بميرم واالسلام .

هدیه به شهید سید محمد صادق دشتی صلوات- شهدای فارس

 

تولد : 16/05/1342 [مصادف با میلاد پیامبر اعظم(ص) و امام صادق(ع)]- روستای دستجه

سمت: مسئول محور جهاد

شهادت: 23/07/1364 - اروند کنار 

 

معلم جهاد

🌾 یادی از شهدای جهاد

 🌷جواد یک نابغه 22 ساله بود. به حق می توان او را بنیان گذار مهندسی رزمی جنگ نامید.
اول که وارد جهاد فارس شد خود را برق کار ماشین معرفی کرد، اما کم کم متوجه شدیم هر ماشینی را تعمیر می کند و در واقع یک تنه یک کارخانه ماشین سازی بود. جواد کلید هر معمایی بود. 

 🌷هنگامي كه در آبادان محاصره بوديم، هيچ چيز نداشتيم. هيچ ماشين آلاتي نداشتيم، تنها سه تا ماشين سبك بود. جواد در شهر محاصره شده مي گشت لودر و بولدوزر، تانكر آب، دستگاه هاي سبك و دستگاه هاي سنگين سالم، مستعمل و خراب را جمع آوري مي كرد و به قرارگاه مي آورد، آنها را تعمير مي كرد و به كار مي گرفت.

 🌷در جزيره مينو براي يك لودر، 15 بار مأموريت گرفت و رفت، شايد بتواند اين لودر را روشن كند. اين لودر كاملا از كار افتاده بود. البته ايشان آن را روشن كرد و آورد. لودري بود كه قطعات يدكيش در ايران گير نمي آمد و او چه زحمت كشيد تا اين لودر را راه انداخت.
یک بولدوزر بود که جهت انتقال به جزیزه خارک روی یک دوبه گذاشته بودند، که با شروع جنگ همانجا مانده بود و به علت فاصله دوبه تا اسکله کسی آن را منتقل نکرده بود. بولدوزر بیل نداشت. جواد گفت شما برو در دوبه دنبال بیل تا من ببینم این کار می کند یا نه. تا رفتم دنبال بیل، دیدم ناله بولدوزر بلند شد. پلی از لوله جلو دوبه بود، تا آمدم بگویم صبر کن، دیدم با دو ضربه لودر را از روی این لوله ها منتقل کرد به ساحل!
خدا می داند چه استرسی داشتم که این لودر در دریا نیا افتد. اما جواد سریع آن را منتقل کرد، بولدزری که بعد ها در شکست حصر آبادان کار گشا بود.

 🌷خواب نداشت. روزها در تعميرگاه، گرفتار تعمير و راه اندازي ماشين ها بود و بخصوص هنري كه داشت اين بود كه يكي دو نفر را كنار دست خودش نگه مي داشت و مي گفت، « خوب ياد بگيريد. اگر من شهيد شدم يا مُردم، شما جاي مرا پر كنيد.» يك معلم به تمام معنا بود: معلم جهاد

 🌷می گفت اسلحه و تجهیزات ما دست عراقی هاست باید از آنها را بگیریم. یک بار یک تانک روسی عراقی دیدیم که در چاله ای افتاده بود. هرچه کردیم نتوانستیم آن را حرکت دهیم تا اینکه یک افسر ارتشی آمد و گفت : فکر کنم ترمز دستی آن بالا باشد، اما به آن دست نزنید چون عراقی ها موقع عقب نشینی اینها را تله می کنند که با استارت زدن منفجر می شود. 
جواد تا فهمید علت حرکت نکردن چیست، بدون توجه به اینکه ممکن است این تانک تله باشد سوار شد، استارت زد و آن را از گودال خارج کرد!

 🌷آخرین شکاف خاکریز را هم که پر کرد پیاده شد. با عصبانیت به سمت من آمد و گفت: شما اسير كشتيد!
اشک هایش شروع به چکیدن کرد. گفتم: ما اين همه پيروزي به دست آورديم و دشمن را خوار كرديم. تو چرا گريه مي كني؟
گفت: به حال شما ها گريه مي كنم، شما اسير كشتيد!
گفتم: ما اسير نكشتيم! ما در سنگر تيربار مواظب بچه ها بوديم. دشمن پاتك كرد و با صدها تانك و نفربر و زره پوش حمله كرد و عده اي هم در سايه اين تانك ها مي آمدند. ما مجبور بوديم به اين نفرات پياده تيراندازي كنيم. گفت: نه! دست يكي از اينها به عنوان اسير، بالا بود!
آرام نمی شد. گفتم: ما در تاريكي چيزي نمي ديديم.!

 🌷بحث بود و برادران پاسدار از نبود تجهیزات به خصوص ماشین های سنگین شکایت کردند. جواد گفت من باید برای اینها یک تانک پیدا کنم. بعد هم از مقر زد بیرون. شب که به جهاد برگشتم دیدم یک تانک پی ام پی عراقی جلو مقر است. قبلاً آن را دیده بودم. شش ماهی بود که خراب بود و نزدیک خرمشهر رها شده بود. جواد آن را تعمیر و برای برادران پاسدار آورده بود!

 🌷می گفت من برای جهاد کار نمی کنم، از جهاد پول نمی گیرم، من برای کس دیگری کار می کنم. 
یکبار در همان مرخصی های یک روزه ای که به شیراز آمد، متورش را فروخت و با پول آن برای فرزندان شهدا لباس خرید!

 🌷آقای جزایری برای مراسم چهلم شهید محمد حسین نجابت می خواست به شیراز برود.به جواد هم اصرار کرد تا همراهش شود. در هشت ماهی که جبهه بود تنها دوبار به مرخصی رفته بود، آن هم هر کدام یک روز. جواد قبول نکرد. گفت باید خاکریز های مدن را کامل کنم. خاکریز که چند ساعته موقیت جبهه مدن آبادان را به نفع ما تغیر داد. جوری خاكريزي مي زد، كه براي دشمن غير قابل استفاده باشد و براي ما نهايت استفاده را داشته باشد. ابتكار خاكريز زدن به وسيله بولدوزر و لودر را ايشان به كل جبهه ها ارائه كرد.
بعد از اتمام آن خاکریز، بچه های جهاد اصفهان چند راننده خواستند. همه كارهاي جهاد، داوطلبانه بود. به محض اينكه مي گفتيم چه كسي حاضر است؟
دست جواد قبل از همه بالا بود. سخت ترين مأموريت ها را مي پذيرفت. جواد گفت من می روم!
گفتم نه!
از قضا آن شب راننده ما زخمی شد. شب بعد جواد گفت ببین اگر راننده می خواهند من بروم!
با اصرار رفت و همان شب شهیدشد. 
شهادتش برای ما عجیب نبود. از وقتی آمد، بچه های جهاد هر صبح به در اتاقش می رفتند ببینند جواد هنوز زنده است!

هدیه به شهید محمد جواد کریمی- شهدای فارس

تولد:1339- یزد - ساکن شیراز- عید قربان
شهادت: 1360/11/3- آبادان- عید مبعث

ابوالفضل...

🌾یادی از شهدای ارتش

 🌷وقتی به دنیا آمد نام او را گذاشتم هدایت، اما به توصیه یکی از دوستان نامش را به ابوالفضل تغییر دادیم. از کودکی به درس و تحصیل علاقه مند بود. همراه برادرش تا نیمه شب درس می خواندند. از همان کودکی مقید به انجام فرائض دینی بود. حتی هنگامی که می خواست وارد ارتش شود از آیت الله حق شناس در جهرم اجازه گرفت. 
در نیروی هوایی ارتش دوره رادار را گذراند و خیلی زود شد یکی از بهترین اساتید رادار کشور و در مرکز آموزش هوایی تهران مشغول شد. اما ذوق و شوقش به ادامه تحصیل باعث شد در کنکور شرکت و در رشته پزشکی قبول شود که با مخالفت ارتش، نتوانست در آن رشته ادامه تحصیل بدهد، بنابراین بار دیگر در رشته خلبانی امتحان داد و با بهترنی رتبه پذیرفته شد و جهت آموزش به آمریکا اعزام شد. وقتی برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا می رفت، اولین چیزی که در ساکش گذاشت رساله امام خمینی(ره) بود، آنجا هم به عنوان خلبان نمونه چندین بار تقدیر شد، به نحوی که به او گفته بودند ایران باید به خلبانانی مثل تو افتخار کند. استاد خلبان آمریکایی اش هم گفته بود: اگر روزی من در جنگ با اسدزاده روربرو شوم حتماً از مقابل او فرار می کنم.

 🌷 ابوالفضل در طول این دوره نامه ای برای ما فرستاد:
 امیدوارم که همه به آرزویی که در دل دارند برسند. شب دوشنبه برای من شب فراموش نشدنی هست مورخه 13 آذر سال 1357به آن آرزویی که نهایت افتخار را داشت، رسیدم. در تمام دوران خلبانی که جهت دریافت وینگ خلبانی دوره می دیدیم همیشه فکر می کردم که از همه عقب تر هستم و این فکر باعث کار کردن بیشتر من شد که بالاخره در این روز متوجه شدم که خیر برعکس فکر من، همیشه از همه جلوتر بوده ام . تا جائیکه رئیس پایگاه (در آمریکا) مرا به اسم شناخت و درخواست پرواز با من کرد. این ها همه لطف خداوندی و دعای شماهاست که انسان سرافراز می گردد. عکس را با جوائز که دریافت کردم در روزنامه انداختند. ( روزنامه تیتر زد، اسد زاده جوایز را جارو کرد) 
چهار جایزه ممتاز وجود داشت که یک عدد مربوط به آکادمی پرواز یعنی درس، یک عدد مربوط به پرواز، یک عدد مربوط به بهترین افسر، یک عدد مربوط به کسی است که از همه نظر بهتر است هر کدام از این ها را یک نفر می توانست بگیرد. در تاریخ نیروی هوایی آمریکا برای اولین بار تمام این ها متعلق به یک نفر شد و آن من هستم ...

 🌷با اینکه نظامی بود و خلبان، در مبارزه با رژیم ستم شاهی حضور فعالی داشت و با لباس شخصی در تظاهرات همدوش مردم حرکت می کرد. یک بار در تظاهرات سربازی را دید که درمیان مردم حرکت می کند و مأمورین می خواهند او را بگیرند. ابوالفضل، سریع لباس خود را در آورد و به تن او پوشاند و فراریش داد، بعد هم خود با زیر پیراهنی به خانه برگشت!

 🌷 پس از بازگشت به آمریکا، ابوالفضل در تشکیل دانشکده خلبانی نقش کلیدی دارد. با آغاز جنگ تحمیلی علی رغم مخالفت مکرر نیروی هوایی به عنوان خلبان f5 وارد میدان نبرد می شود.
پس از پرواز های مکرر در خاک دشمن و بروز مهارت و شجاعت خود، سرانجام در عملیات والفجر 8 پس از بازگشت از ماموریت ، هواپیمایش مورد اصابت پدافند هوایی دشمن قرار گرفت. به هواپیما صدمه شدیدی وارد شده بود، لیدر وی مکرر از او می خواهد هواپیما را ترک نماید، اما او عقیده داشت به هر قیمت شده هواپیما را نجات دهد که علیرغم تلاش زیاد فرصت پیدا نمی کند و در خاک ایران اسلامی در جزیره مینو به زمین اصابت کرد. افسر رادار می گفت آخرین صحبت های ابوالفضل ، ندای یا صاحب الزمان بود. وقتی پیکر ابوالفضل را پیدا کردند می بینند، مثل مولایش ابوالفضل، سر و دستش از بدن جدا افتاده...

هدیه به خلبان شهید ابوالفضل اسد زاده صلوات - شهدای فارس



تولد: 17/2/1333 – جهرم
شهادت: 24/11/1364 - والفجر 8

 

فوتبالیست

🌾یادی از شهدای ارتش

 🌷عاشق ورزش به خصوص فوتبال شنا و ژمیناستیک بود و مدال های رنگارنگی در این رشته ها کسب کرد. علاقه اش به فوتبال چیز دیگری بود، فوتبال را در تیم برق شیراز شروع کرد و ادامه داد. این علاقه نه تنها به درس و تحصیلش آسیب نمی زد، بلکه توانست با بهترین نمرات، دیپلم ریاضی بگیرد و بعد هم وارد دوره خلبانی شود. 
حین خدمت هم در هر پایگاهی که مأموریت داشت، لباس ورزشی اش همراهش بود و سریع تیم فوتبال راه می انداخت.
روزی مهمان داشتیم، ابراهیم برای بازی فوتبال رفته بود و قرار بود قبل از شام برگردد. اما هرچه مهمان ها چشم انتظار آمدنش شدند، خبری از او نشد. وقتی آمد، همه مهمان ها رفته بودند. توضیح داد؛ حین بازی فوتبال یکی از نوجوانان زمین می خورد و پایش می شکند. ابراهیم وقتی متوجه می شود، این پسر یتیم و مادرش کارگر است. با هزینه شخصی او را در یک بیمارستان خصوصی بستری کرده و همچون پدری دلسوز از او مراقبت می کند.
مدتی بعد، هواپیمایش, در یک نبرد هوایی توسط دشمنان خدا مورد اصابت موشک قرار گرفت و روح بی قرارش به مهمانی خدا شتافت.

هدیه به شهید ابراهیم بازرگان صلوات,,شهدای فارس

تولد: 30/10/1330 - شیراز

درجه: سروان، خلبان نیروی هوایی

شهادت: 19/8/1362 - شادگان

عشق به جهاد

🌾 یادی از شهدای ارتش

 🌷 با پیروزی انقلاب شور و شعفی دو چندان وجودش را فرا گرفت. او نیز همگام با انقلاب، در حد توان خود کلاس های قرآن، ویژه نوجوانان برپا و شروع به آموزش این نو نهالان برای فردای انقلاب کرد. پس از اخذ مدرک دیپلم، با نمرات عالی در دانشکده افسری پذیرفته شد، اما با آغاز جنگ تحمیلی تحصیل را رها کرد. 
روزی کیف بدست به منزل آمد و به پدر و مادر گفت: امام امت در سخنرانی اخیر خود فرموده اند جوانان هر چه زودتر به جبهه رفته و جبهه ها را پر کنند. دور از انصاف است من که مقلد امام هستم به سوی جبهه نروم. 
با این مقدمه به سوی جبهه ها حرکت کرد اما تا سه ماه از او خبری نشد. بعد از آن با تماسی تلفنی خبر داد که به عنوان سرباز، جمعی دژبان اهواز شده است و عازم خط مقدم جبهه است و می خواهد از خانواده حلالیت بطلبد. 

 🌷عشق او به جهاد به حدی بود که حتی زمانی که بر اثر جراحت در منزل بستری بود، مرتب از خداوند طلب شفا و بهبودی می کرد تا به میدان نبرد بازگردد.

🌷پس از بیست ماه حضور مستمر در خط مقدم و شرکت در عملیات های متعدد روح نا آرام این جوان مسلمان در عملیات رمضان به دیدار معبود خود شتافت. خبر شهادت ایشان بعد از ماه ها بی خبری توسط یکی از همرزمان به خانواده اطلاع داده شد، اما جنازه این سرباز اسلام زیر آفتاب سوزان خوزستان برای همیشه ماند تا همچون پرچم عزت و افتخار این کشور، دشمنان را به هراس بیاندازد. پدرش با شنیدن خبر شهادت او سجده شکر به جا آورده و نماز شکر اقامه کرد.

هدیه به شهید فرخ افتخاری صلوات,,شهدای فارس


تولد: 1340 - برازجان
درجه: سرباز
شهادت: 1361

سوگند

🌾یادی از شهدای ارتش

 🌷در فروردین ماه سال 61 با مراسمی ساده و پر از مهر و صفا با هم ازدواج نمودیم. از همان روز اول راه و هدفش را به من نشان داد. از شرایط ازدواجش این بود: 

☝🏻️"من سوگند یاد کرده ام در این لباس مقدس در هر کجا لازم باشد از اسلام و کشورم دفاع نمایم و این را بدان اگر این جنگ تحمیلی هم پایان پذیرد در هر نقطه ای از جهان که دفاع از اسلام نیاز باشد از جمله فلسطین حضور خواهم یافت." 
و این چنین با من اتمام حجت کرد. و واقعاً در این سال های زندگی مشترکش به این سوگند مقدس وفادار بود. در هر نقطه از جبهه که نیاز بود حضور می یافت، حتی هنگام تولد هیچ کدام از فرزندان نیز کنار بالین من حاضر نشد.

 🌷آن روز صبح مثل همیشه که می رفت قرآن را بوسید و از زیر آن رد شد. من هم ظرف آبی پشت سرش خالی کردم که زود برگردد. حال عجیبی داشت، تا سر کوچه رفت. برگشت نگاهم کرد، خندید. قدمی دور شد، دوباره چرخید و نگاهم کرد. باز قدمی رفت، ایستاد. دوباره برگشت و نگاهم کرد و گفت: مواظب خودت و بچه ها باش. نگاهش نگاه آخر بود، بغض به گلویم دوید، خندید و رفت. رفت برای همیشه. حتی جنازه اش هم بر نگشت.

هدیه به شهید یوسف اقبالی صلوات- شهدای فارس

↘️

تولد: 1338 - خفر جهرم

شهادت: 4/1367

 

خسارت

🌾یادی از شهدای ارتش

 🌷 قبل از انقلاب، روزی حسین با ماشین در حال عبور از یکی از خیابان های تهران بود که ماشینش خراب شده و خاموش می شود. به علت مشکل در ترمز، کنترل ماشین را از دست داده و به ماشین پارک شده، کنار خیابان برخورد کرد. هر چه انتظار کشید تا صاحب ماشین بیاید خبری نشد. آدرس و شماره تلفن خود را همراه با شرح واقعه نوشت و زیر برف پاکن ماشین خسارت دیده گذاشت, تا صاحب ماشین برای دریافت خسارت به او مراجعه کند. صاحب ماشین وقتی نامه را می بیند، حسین را پیدا می کند و تنها، از او تشکر می کند و هیچ خسارتی نمی گیرد.

 🌷محمد حسین از روز اول جنگ به طور مرتب روانه دو پرواز جنگی با هواپیمای F4 داشت. این شهید بزرگوار جزء اولین شهدای نیروی هوایی در جنگ تحمیلی است که ده روز پس از آغاز جنگ شربت شهادت را سر کشید.

هدیه به شهید محمد حسین روزی طلب صلوات,,شهدای فارس

تولد: 1332 - شیراز

درجه: سروان - نیروی هوایی

شهادت: 10/7/1359 - همدان

 

مبتکر پیشانی بند

🌾یادی از شهدای جهاد

☝جهاد فارس از یگان هایی است که از اولین روزهای جنگ وارد خوزستان می شود و خدمات بی نظیری در طول جنگ از خود به یادگار می گذارد...

 🌷 از همان نخستین روزهای ورود به جنگ, پسرم محمد جواد هم پا به پایم بود. سال چهارم دبیرستان بود.
خواهرم بهش گفت:به اندازه كافي به جبهه رفتي، بمون امتحانت را بده. بعد برو!
محکم جواب داد: امام گفته اند جوان ها بروند مسئله جنگ را حل كنند. شما مي گوييد برو مسئله رياضي را حل كن؟

 🌷 بک روز دیدم پارچه ای به پیشانی بسته و روی ان کلمه "لاالله الی الله" نوشته!
اولین باری بود که در جبهه چنین چیزی می دیدم. نشسته بود و برای دوستانش هم از این پیشانی بند ها درست می کرد. به او اعتراض كردم این چه کاریه؟ چرا وقت تلف می کنی؟
گفت: نه ! شما نمي دانيد ما داريم چه كار مي كنيم. ما مي خواهيم با اجسادمان هم با دشمن بجنگيم؟
با تعجب پرسيدم يعني چی؟
گفت:وقتي كه ما به دشمن حمله مي كنيم و ما را مي كشند، وقتي بيايند و ببينيد كه روي پيشاني ما نوشته شده لااله الا الله، تا آخر عمر فراموش نخواهند كرد كه يك مجاهد في سبيل الله را كشته اند!

هدیه به شهید محمد جواد جزایری صلوات,,شهدای فارس

شهادت:۱۳۶۱/۱/۲-عملیات فتح المبین

 

استاد خاکریرها

🌾 یادی از شهدای جهاد

 🌷 عطاءالله از نظر نزديك شدن به دشمن و خاكريز زدن، نابغه بود. بچه ها مي گفتند: خاكريزي كه عطا مي زند، طوري است كه مي شود از پشت آن با سنگ توي سر عراقي ها زد.
 در فاصله صد متري، صد و پنجاه متري دشمن، خاكريز را مي زد. او و بقيه بچه ها در ميدان تير آبادان چنان خاكريزي زدند كه دشمن مجبور شد به خاطر نزديك بودن خاكريز ما به نيروهايش بيست كيلومتر عقب نشيني كند.

هدیه به شهید عطاالله مرادی صلوات,,شهدای فارس

تولد:کوهمره سرخی-فارس
شهادت:۱۳۶۰/۴/۳

پدر و پسران

🌾یادی از شهدای جهاد

 🌷 رضا معلم بود و اهل تهران. یک روز در نماز جمعه تهران شنیده بود جبهه ها به نیرو نیاز دارد، سریع به جبهه آمده و در واحد جهاد فارس مشغول به خدمت شد. از ابتکارات رضا، ساخت دکل های دیده بانی با داربست بود که در عملیات عملیات بیت المقدس آن را اجرایی کرد و تا آخر جنگ از او یادگار ماند.
قبل از عملیات بیت االمقدس بود. به من خبر دادند ماه هاست رضا به مرخصی نرفته. می دانستم به این راحتی حاظر به رفتن به مرخصی نمی شود، برای همین فکری به سرم زد. صدایش زدم. وقتی آمد گفتم: رضا بیا چند روز برو مرخصی، یه مأموریت هم برای ما انجام بده!
گفت چی؟
یک لیست به دستش دادم و گفتم:اين قطعات يدكي است. مي روي جهاد تهران و اين ليست را ارائه مي كني تا اين قطعات را به تو بدهند. نمي دانم چه مي كني، ولي به هر نحوي كه شده، اين قطعات يدكي را از آنها بگير!
رفت و مدتی بعد با آن قطعات یدکی برگشت و در عملیات بیت المقدس شهید شد. یک هفته بعد از شهادت رضا، برادرش رسول هم شهید شد. به اتفاق بچه های جهاد فارس رفتیم تهران و دیدن خانواده ایشان. آنجا چیزی شنیدم که اشک در چشمانم پیچید. شنیدیم جهاد تهران در تحويل قطعات کوتاهی كرده، رضا هم ماشين شخصی اش را كه تنها سرمايه اش بوده، فروخته، و قطعات را خريده و تحویل جهاد فارس داده است!

 🌷 مدتی از شهادت رضا می گذشت که چهره آشنایی دیدم، حاج اصغر پدر شهیدان رضا و رسول به مقر بچه های جهاد آمده بود. با اصرار شهید خلیل پرویزی را راضی کرد همان جا کنار بچه های جهاد بماند و ماند. موهایش به سفیدی می زد، پنجاه سال را هم رد کرده بود. با اشتیاق فراوان شروع کرد به آموزش رانندگی لودر و بولدزر. وجود حاج اصغر شده بود یک وزنه و روحیه معنوی برای بچه های جهاد فارس
شجاعت حاج اصغر در بین بچه های جهاد زبان زد بود. کار اصلی اش این بود که در سخت ترین لحظات عملیاتی کنار لودرها می ایستاد و دست راننده ها آب می داد یا اینکه اگر زخمی یا شهید می شدند سریع با ماشین خودش آنها را منتقل می کرد. 

 🌷سال 63 در جریان خاکریز زنی کوشک رشادت بی نظیری از خود نشان داد. قرار بود ما شبانه چند خاکریز جلو سنگرهای کمین عراقی ها در منطقه کوشک بزنیم. کنار هر لودر حدود ده رزمنده بسیجی هم بودند که کار حفاظت را انجام می دادند. من از روی لودر می دیدم که حاج اصغر در آن آتش سنگین چه طور بین این بسیجی ها می چرخد و به آن ها روحیه می دهد تا زیر آتش عقب نکشند. 
کار دیگرش رانندگی تانکر های سوخت در سخت ترین آتش های دشمن بود که بی ترس این کار را انجام می داد. 

 🌷سال 63 بود که با هم به مرخصی و تهران برگشتیم. یک روز به اتفاق هم رفتیم بهشت زهرای تهران. مرا برد کنار یک مزار خالی. کنار همان قبر نشست و شروع کرد به فاتحه خواندن. به من هم گفت فاتحه بخوان!
گفتم حاج اصغر، مگه این قبر کیه؟
خندید و گفت: این قبر منه!
من هم زدم زیر خنده و بر همان مزار خالی فاتحه خواندم.
چند روزی تهران بودیم، پس از سرکشی از جانبازان، به اتفاق حاج اصغر علی رغم مخالفت خانواده و فرزندانش باز به سمت جبهه برگشتیم. 
چند روز بعد به اتفاق حاج اصغر رفته بودیم برای تعین موقعیت یک مقر جدید در کنار جزیره مینو. یک روز صبح قبل از اینکه مقر را ترک کند، مرا صدا کرد و خوابی را که دیده بود برایم تعریف کرد و گفت: پسرم رضا را در خواب دیدم که به من یک چشم داد!
با خوشحالی گفت: احتمالا به زودی من یا شهید می‌شوم یا زخمی!
ظهر رفتم حمام وقتی برگشت از صورتش نور می بارید. به شوخی گفتم حاجی نور بالا می زنی، خبریه؟
ظهر ناهار خورد و رفت بیرون. تا پایش را بیرون گذاشت صدای انفجار چند خمپاره آمد. دویدم بیرون، دیدم حاج اصغر دستش را روی شکم گرفته و می آید. ترکش شکمش را پاره کرده و روده هایش را با دست در شکم نگه داشته بود. تا به من رسید روی زمین افتاد. سریع او را درون پتو گذاشته و به بیمارستان طالقانی اهواز رساندیم، از آنجا هم به تهران منتقل شد...
چند روز بعد هم خبر شهادتش رسید...

هدیه به شهیدان رضا و رسول رحیمی خرسند و پدرشان شهید حاج اصغر رحیمی خرسند صلوات 


شهید رضا رحیمی خرسند

از جهاد تا شناسایی

🌾یاد شهدای جهاد

 🌷مگر می شود, انقلاب را باور داشته باشی, ان وقت از دور بشینی, قدمی بر نداری و چشم انتظار به ثمر نشستن انقلاب باشی...
شاید در این چند سال بیشترین زمانی که خانه و خانواده او را دیدند همین چند ماهی است که یادگاری های گداخته جنگ, که یک سالی است از شروعش می گذرد, او را در خانه و بیمارستان زمین گیر کرد... 
تهران دوران خدمتش را دوشادوش مردم انقلابی می گذراند که فرمان امام امد, سربازها از پادگان خارج شوند.
تردید نکرد و برگشت شیراز...
شیراز بود و دوشادوش مردمی که انقلابشان به ثمر رسیده بود برای حراست از انقلاب شب و روز نداشت که فرمان امام امد, سربازهای فراری به محل خدمت برگردند. تردید نکرد و برگشت تهران...
تهران در دوران سربازی در دفاع از انقلاب خوش درخشید و با کلی تشویق نامه برگشت شیراز که فرمان امام برای تشکیل جهاد سازندگی امد. تردید نکرد, به سرعت همراه با چند همفکر و برادرش جهاد سازندگی فارس را تشکیل داد و کارش شروع شد...
شب و روز نداشت, جنگش از همان روزها شروع شد, جنگ با فقر و خرابی ها ... باورش سخت است, اما گاه تا یک ماه پیوسته با ماشینش در راه های ناهموار در دور افتاده ترین روستا می چرخید تا ارمغان ابادی ببرد...
در تلاش بود و بود تا صدای اژیر قرمز در شهر ها پیچید, انچه از ماشین الات و امکانات جهاد که به کار جبهه می امد, برداشت و راهی خوزستان شد. بوی جبهه و جهاد اکبر که در مشامش پیچید دیگر نفس کشیدن در شهر برایش مثل مرگ شد. 
سوسنگرد رشادت هایش را فراموش نمی کند، همان جا که با خود عهد بست جبهه را ترک نکند مگر جنگ تمام شده باشد!
نشان به آن نشان که هر زمان مادرش تماس می گرفت تا برای روزی هم شده به شیراز بیاید می گفت: مادر ما تا راه کربلا را باز نکنیم بر نمی گردم!
سر عهدش بود و کم کم از کارهای جهادی به کارهای شناسایی وارد شد و مسئولیت گروه های شناسایی و نفوذ به دشمن را پذیرفت. سر عهدش بود حتی زمانی که مرداد ماه سال 60 در حال خنثی کردن مین مجروح شد هم سر عهدش بود، اما یکی دو ماه بعد در یکی از شناسایی های نفوذی، در اثر ترکش خمپاره بد زخمی شد و به انتخاب برای درمان راهی مشهد شد...
سخت است برای کسی که انقلاب را باور دارد، در خانه نشستن، حتی اگر به خاطر چند زخم، در راه دفاع از همین انقلاب باشد، رضا هم دیگر تاب نشستن در خانه را نداشت، دلش برای جبهه پر می کشید. فرصت را غنیمت شمرد این چند روز خانه نشینی را با عبادت و نماز به درگاه پرودگار روحش را برای عروج آماده کرد...
دیگر حتی خواهش های مادر و دستورهای جهاد و زخم های بهم نیامده اش هم نمی توانست او را در شهر نگه دارد، لنگ لنگان به جبهه برگشت تا در فتح الفتوحی دیگر جهادش را تکمیل کند و با خونش نقشی ماندگار د رتاریخ ایران بزند...

هدیه به شهید عبدالرضا امین صلوات- شهدای فارس
 

تولد:1335- شیراز
شهادت: 1361/1/2- منطقه عمومی شوش- عملیات فتح المبین

عقاب شجاعت!

🌾 یادی از شهدای ارتش

🌷علی خسروی در بین خلبان های هم دوره ی خود از جمله سرلشکر شهید عباس بابایی و شهید عباس دوران به عقاب شجاعت معروف بود .در عملیاتها گاه با بالهای شکسته و گاه با سیستم های از کار افتاده از پرواز برمیگشت.
 علی وقتی میخواست به عملیات برود همیشه می گفت: من فقط برای شرف مردم و حفظ این مرز و بوم اوج می گیرم!
 او در بعضی مواقع بر پهنای آسمان ممسنی و زادگاهش ظاهر می شد و همه را شگفت زده می ساخت. بر فراز کشتزارها و خانه ها و مدارس منطقه اوج می گرفت و می غرید. در حالیکه با هنرنمایی و رقص بال های فانتوم خود همه را مبهوت کرده بود برای کمک خلبان خود چنین سخن می گفت: «اینجا زادگاه من است، ایل و تبار و طایفه من است، اینجا من متولد شده ام، بزرگ شده ام و به مدرسه رفته ام، اینجا سرزمین مردمان شجاع و متعصبی است که سال ها با کار و تلاش و سرزندگی دست به گریبانند.»

🌷صدام حسین برای تحقیر کردن خلبانان ایرانی در تلوزیون عراق گفت:به هر جوجه کلاغ (خلبان ) ایرانی که بتواند به ۵۰ مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه خواهم داد.
تنها ۱۵۰ دقیقه پس از این مصاحبه صدام،علی به همراه شهید عباس دوران و شهید علیرضا یاسینی نیروگاه بصره را بمباران کردند!
در یک مستند جنگی، معاون نیروی هوایی امریکا خطاب به صدام گفت: آسمان ایران عقابهایی همچون علی خسروی و عباس دوران دارند باید خیلی مواظب بود!

🌷همواره آماده پرواز بود و در حالی که همسرش را از دست داده بود و سرپرستی فرزند خردسالش را نیز برعهده داشت امّا همواره آماده و داوطلب انجام ماموریت های سخت بود و در جواب دیگرانی که او را به خاطر فرزندش از پرواز منع می‌کردند می‌گفت : "من نمی‌توانم ببینم به خاطر سرپرستی فرزندم، نجنگم در حالی که فرزندان هم‌وطن و هم‌دینم یکی پس از دیگری جان خود را فدا می‌کنند."

🌷عملیات اچ۳یکی از بزرگترین عملیات هوایی دنیاست که به نام فانتوم های ایرانی و لیدری علی خسروی ثبت شده است. فانتوم های ایرانی طی یک عملیات پیچیده و تحسین برانگیز در ۱۵فروردین سال ۱۳۶۰(۴اوریل ۱۹۸۱) پایگاه هوایی الولید در مجموعه اچ۳ واقع در غرب عراق در نزدیکی مرز این کشور با اردن را به کلی نابود کردند.
حمله به اچ 3 از لحاظ فنی یکی از پیچیده ترین عملیات های هوایی جهان به شمار می رود و از نظر دستاوردهای نظامی نیز با توجه به نابودی کامل 48 هواپیمای عراقی در رده بزرگترین و موفق ترین عملیاتهای نظامی جهان قرار می گیرد.
سه روز پس از این عملیات، در تاریخ 18/1/1360 بدون هیچ تشریفاتی، کلیه خلبانان شرکت کننده در این عملیات به حضور رهبر انقلاب رفتند که تصویر ماندگار علی در کنار امام امت برای همیشه باقی ماند.

هدیه به خلبان شهید علی خسروی صلوات شهدای فارس
  


خلبان شهید علی خسروی سه روز پس از عملیات موفقیت آمیز اچ 3 به دیدار امام نائل شد.


تولد:1329- روستای تل گر- شهرستان رستم- فارس
شهادت: 1363/9/11

فرمانده دلسوز!

🌾یادی از شهدای ارتش

 🌷وارد دانشکده افسری که شد، فضای آن جا را با روحیه و اعتقادات خودش در تضاد می دید، برای همین بود که دنبال مکان و محلی بود تا روح تشنه خود را از آن سیراب کند. کم کم پایش به حسینیه ارشاد و سخنرانی های دکتر شریعتی باز شد، بعد هم مسجد هدایت و آیت الله طالقانی. حالا با آموزش های سخت نظامی جسم خود و با سخنرانی های این بزرگواران روح و روان خود را برای خدمت و جان فشانی برای مردمش آماده می کرد.
اولین محل خدمتش ارومیه بود. هم اتاقی اش تعریف می کرد: روزی به منزل آمد، تا چشمش به تصویر قاب گرفته شاه در طاقچه افتاد، آن را برداشت و با لگد خرد کرد و به بیرون انداخت. به او گفتم این چه کاری است که می کنی؟ اگر یک فرد معمولی این کار را بکند، حداقل جرمش اخراج است، اگر ما چنین کاری بکنیم که حکم اعدام، قطعی است. گفت: نمی دانی امروز چقدر به من [ به خاطرظلم این مرد] فشار آمد.

 🌷در پادگان ارومیه، گروهان عزیز زبان زد بود، علتش هم توجه ویژه اش به زیر دستان بود. آنقدر که توجه و احترام برای سربازانش قائل بود برای فرماندهانش قائل نمی شد. اگر سرباز فقیری در گروهانش بود، از کمک های بی دریغ او سرشار می شد. برای همین زیردستانش با تمام وجود به فرامین و دستوراتش گوش می دادند. اگر امیدی برای معافی یکی از سربازانش وجود داشت، با تمام توان به او کمک می کرد که معافی بگیرد.
در آن زمان که به نماز و روزه کمتر توجه می شد، نه نمازش ترک می شد نه روزه اش. صبح قبل از رفتن به پادگان نمازش را در یکی از مساجد ارومیه به جماعت می خواند بعد وارد پادگان می شد.

 🌷اوایل جنگ به طور خود جوش، در ارسنجان, شهر خود کلاس اسلحه شناسی برای جوانان برپا می کرد تا آنها را برای دفاع از میهن خود آماده کند. پس از اعزام به منطقه در اهواز به خاطر عدم مدیریت بنی صدر در جنگ، با او درگیر می شود. که به خاطر این درگیری حتی حکم اعدام نیز برایش صادر شد. 

 🌷 تعدادی از تانک های ما در عملیات نزدیک مواضع دشمن باقی مانده بود. برای برگردان این تانک ها جلسه ای گرفته و مشورت می کردیم. عزیز هم که فرمانده گروهان بود، در جمع ما نشسته بود. بازگرداندن تانک ها کار خطرناکی بود و هرکس می رفت احتمال کشته شدنش بود. ناگهان عزیز بلند شد و گفت" بچه ها، یک سرباز لباسی که به تن داردکفن او محسوب می شود و باید همیشه شهامت این را داشته باشد که بنا به وظیفه سربازی خود به استقبال مرگ برود” بعد ادامه داد: من با اینکه فرمانده گروهان ارکان هستم [ و وظیفه ای در این مورد ندارم] با شما جلو می آیم و در کار به شما کمک می کنم، خداوند کمک کند، موفق می شویم. 
این سخن بسیار روحیه بخش بود. با کمک ایشان توانستیم آن شب یک تانک را از زیر مواضع دشمن عقب بکشیم.

 🌷سال 64، گردان ما، به فرماندهی شهید یارمحمودی، در حوالی جزیره مجنون مستقر شد. منطقه حساسی بود و آتش توپ و بمباران هوایی دشمن روی آن نقطه متمرکز بود. شهید یار محمودی، با درایت خاص خودش در تمام این مدت در خط اول و در حساس ترین نقطه منطقه حضور داشت. هر روز قبل از هر کاری، به تک تک نیروها، سنگر ها و ادوات مستقر در خط مقدم سرکشی کرده و بعد سراغ سایر کار های گردان می رفت، و تنها زمان استراحت در شب بود که به پاسگاه گردان که جای امنی بود مراجعه می کرد.

 وقتی به او اعتراض می کردیم که چرا اینقدر به خط می روید در حالی که نیاز نیست، با صلابت یک فرمانده می گفت: من به عنوان یک فرمانده وظیفه دارم اول به وضعیت پرسنل تحت فرماندهی خودم برسم، وقتی خیالم از خط اول جبهه و اسکان نیروها راحت شد، سراغ مابقی کار های گردان بروم.
همین رسیدگی های دقیق این فرمانده شجاع بود که باعث شد، ما آن منطقه را بدون هیچ ضایعه یا تلفات ترک کنیم. آخرین نفری هم که از منطقه خارج شد شهید یار محمودی بود، قبل از ترک منطقه نماز شکر گزارد.

هدیه به شهید عزیز یار محمودی صلوات,,شهدای فارس

تولد: 1328 -ارسنجان

درجه: سرهنگ - فرمانده گردان ۲۳۸ زرهی

شهادت:۱۳۶۵/۳/۴

��

۵ تیر

 

🌾 یادی از شهدای ارتش

 

🌷سن و سالی نداشت، 18 یا 19 سالش بود، اما روحی بزرگ و بی قرار داشت. وقتی که در اثر اصابت ترکش به پایش به او مرخصی استعلاجی داده بودند، در مقابل اصرار خانواده لنگ لنگان به جبهه بازگشت و می گفت: ما الان در شرایطی نیستیم که استراحت و خواست شخصی خود را بر خواست خداوند ترجیح دهیم. 

حضور در جبهه را بر هر چیز مقدم می دانست حتی حضور درکنار همسر جوانش. یازده ماه از عروسی ما می گذشت، به اکبر گفتم: در صورت امکان، اولین سالگرد ازدواجمان به مرخصی بیاید. خندید و با لحنی سرشار از مهربانی گفت: من قول می دهم حتماً 5 تیر به دیدار شما بیایم.

به قولش هم عمل کرد، دقیقاً در سالگرد ازدواجمان یعنی 5 تیر به دیدارم آمد، اما با جسمی سوخته و پیکری بر افروخته از نور ایمان.

🌾🌻🌾🌻🌾

هدیه به سرباز شهید اکبر آزادی صلوات,,شهدای فارس

تولد: فسا - روستای جلیان

شهادت: 5/4/1366

عباس

🌾یادی از شهدای ارتش

 🌷 دوماهه او را باردار بودم که شبی در خواب دیدم کنار شط آبادان ایستاده ام. از سمت عراق آتش و دود بلند بود و پدر بزرگ و مادرم با دستگاه آب پخش کن روی آتش آب می ریختند. پدر بزرگ رو به من کرد و گفت: فرزندی که در شکم داری پسر است نام او را عباس بگذار.

 🌷عباس با همه فرق داشت، پنج شش ساله که بود چهره ای مردانه داشت. تمام دوران تحصیل را شاگرد اول یا دوم بود. اخلاق و جذبه خاصش همه را عاشق او می کرد. جنگ که شروع شد، گفت می خواهم وارد سپاه شوم، مانعش شدیم. رفت سراغ ارتش و دانشکده افسری، قبول هم شد، بیست روزی هم رفت و برگشت و گفت: آن جا به هدفم نمی رسم.

استاد نجار بود در عین حال نقاشی می کشید. وقتی شنید که رادیو متولدین 41 را برای سربازی فراخوان می کند، سراز پا نمی شناخت. بلافاصله کار های اعزام را انجام داد و راهی شد. می دانست و می دانستیم که رفتنی است، اما این بار دیگر نتوانستیم مانع او شویم. 

 🌷آموزشی سربازی که تمام شد و می خواست به جبهه اعزام شود، آمد گفت: مادر، تمام لباس های من را بریز دور.
گفتم، ان شاءالله خدمت که تمام شد، از آنها استفاده می کنی. 
سکوت کرد، می دانست که لباس خدمت آخرین لباسی است که به تن می کند. 
روزی به من گفت: مادر، مگر پدر و مادر نباید خوشبختی فرزند خود را بخواهند. با تعجب گفتم: چرا!
گفت:خوب شهید شدن هم خوشبختی واقعی است.

 🌷بیش از هفده روز در جبهه نبود، اما همین چند روز، آنچنان همرزمانش را تحت تأثیر خود قرار داده بود که او را پدر گروهان می نامیدند. دوستانش می گفتند هر کس هر کاری داشت، چیزی می خواست می گفت: عباس. هر کس زخمی می شد: می گفت عباس. هر کس دلتنگ می شد و غم و غصه و ناامیدی سراغش می آمد می گفت: عباس.
در همین روزها ترکشی به بازویش می نشیند، هرچه به او اصرار می کنند که به عقب برود، زیر بار نمی رود. می گوید: پس فرق کسی که نمی خواهد بجنگد با من که دلم می خواهد بجنگم در چیست، من باید بروم.
همرزمانش می گفتند: بیسیم چی گروهان ترکش خورده بود، فریاد زد عباس. عباس به بالینش رفت. در برگشت، دشمن او و دو نفر از همراهش را زیر آتش می گیرد. خرج مواد منفجره ای که در لباس یکی از آنها بود، آتش می گیرد، فریاد می زند عباس. عباس برای کمک به او می رود که ترکشی به سرش اصابت می کند و او را به آرزوی دیرین خود می رساند.

 🌷قبل از شهادت، سیدی نورانی چندین بار به خواب خواهرش آمده بود و در حالی که کارتی به مادر عباس می داد می گفت: عده ای از مردم ناآگاه باید با ریختن خون جوانان پاک آگاه و روشن شوند.

هدیه به سرباز شهید عباس حسن خانی صلوات,,شهدای فارس

تولد: 8/7/1341- شیراز

شهادت:۱۳۶۱/۳-ازاد سازی خرمشهر

 

 

سه روز قبل!

 

🌾یادی از شهدای ارتش

 

🌷عبدالرسول، در رشته دو میدانی سرآمد یگان های نظامی بود و همیشه مقام اول را کسب می کرد. فارغ التحصیلی از دانشکده افسری مقارن شد با غائله کردستان. عبدالرسول بلافاصله از دانشگاه عازم منطقه شد. 

روزی برای شناسایی مواضع دشمن به مواضع دشمن نفوذ می کنند که در میدان مین گرفتار می شوند و پیکر یکی از دوستانش به نام ماهرخ در میدان مین، زیر سنگر دیده بانی دشمن باقی می ماند. دشمن که حساسیت ایرانی ها را در تخلیه شهدا می دانست، مراقبت خود را از میدان مین دو چندان می کند تا هیچ گونه دسترسی به جنازه شهید ماهرخ نباشد. عبدالرسول چندین شب پیاپی ناپدید می شد که این تعجب همه را برانگیخته بود، که یک شب در عین ناباوری می بینند او جنازه شهید ماهرخ را روی دوش خود گذاشته و به عقب منتقل می کند. او هر شب به منطقه می رفت، تا راهی برای منتقل کردن جنازه دوستش پیدا کند. 

 

🌷عبدالرسول بعد از عملیات غرور آفرین فتح المبین به فیروز آباد بازگشته و با یکی از دختران مؤمن شهر پیمان زناشویی می بندد اما سه روز قبل از عروسی او را جهت انجام عملیات بیت المقدس به منطقه احضار می کنند. عبدالرسول علی رغم میل خانواده، نو عروس خود را رها کرده و به منطقه بازمی گردد و در مرحله سوم عملیات در حالی که فرمانده گروهان بود، با خون خود حنا می بنند و به حجله عروسی که در آسمان ها برای او بسته بودند وارد می شود.

🌾💐🌾🌻🌾💐🌾

هدیه به شهید عبدالرسول بهبودی صلوات,,شهدای فارس

تولد: 1332 - فیروزآباد

درجه: افسر - گردان 135

شهادت: 20/2/1361-شلمچه

 

نشانه!

🌾یادی از شهدای ارتش

 🌷 خبر دادند, حسینت شهید شده, جنازه ای هم برگشته اما قابل شناسایی نیست. ناخود اگاه ذهنم رفت به سال ها قبل...

 يکي از شب هاي سال 1322 در عالم خواب ديدم: «در کنار نهر آبي نشسته و مشغول شستن ظروف آشپزخانه بودم. قابلمه اي را از درون آب بود برداشتم، چهار ماهي درونش بود؛ دو ماهي به رنگ خاکستري، که هنگام برداشتن قابلمه از داخل آن فرار کردند و در آب گم شدند، ولي دو ماهي سبز و سرخ داخل ان ماندند».

روز بعد نزد يکي از بزرگان محل به نام «حاج صفرعلي» رفتم و خواب را برايش تعريف کردم، ايشان که از گذشته من اطلاعي نداشت گفت: «دو ماهي که داخل آب گم شدند، حکايت از آن است که در گذشته صاحب دو دختر بوده اي که در دوران کودکي فوت نموده اند. راست می گفت. در ازدواج قبلي ام صاحب دو فرزند دختر بودم که به علت بيماري فوت کرده بودند.

ادامه داد دو ماهي سبز و سرخ نشانه ي آن است که خداوند به شما در آينده دو فرزند پسر عنايت مي کند، نام يکي را «حسن» و نام ديگري را «حسين» بگذار!

 روزي فرا مي رسد که يکي از اين دو پسرا در راه اسلام به شهادت مي رسد، آن زمان در شناسايي جنازه شک و ترديد می کنند و خودت مي گويي من نشاني از فرزندم دارم!

رو به مسؤلینی که خبر شهادت حسین را اورده بودند گفتم, من می توانم پسرم را شناسایی کنم. مرا بردند کنار شهیدی که امده بود. لباس روی سینه اش را کنار زدم. اشک در چشمانم پیچید. گفتم خودش است حسین من!

گفتند چطور؟

گفتم پسرم عاشق امام حسین بود, در کودکي وقتي برای عزاداري سرور و سالار  شهيدان به «مسجد جامع سعادت آباد» مي رفت آن قدر با دستانش محکم بر سينه مي زد که جاي انگشتانش بر روي سينه ي سمت چپ او باقي ماند!

هدیه به ارتشی شهید حسین باقری صلوات,,شهدای فارس

 تولد:۱۳۲۶-سعادت شهر , فارس

شهادت:۱۳۵۹/۷/۱۶-اهواز

سیاوش

🌾یادی از شهدای ارتش

🌷 سیاوش وقتی از طریق اعزام مردمی نتوانست به جبهه اعزام شود، تصمیم گرفت وارد ارتش شده و به عنوان یک نیروی متخصص نظامی به جنگ با بعثیون بشتابد. پس در آزمون کادر درجه داری تیپ 55 هوابرد شیراز شرکت و پس از قبولی، سختی های آموزش را با فکر رسیدن به هدف بزرگش با موفقیت و نمره ممتازی سپری کرد و بلافاصله عازم جبهه شد و در عملیات های طریق القدس، فتح المبین و بیت المقدس حضوری فعال داشت.
در این مدت مهربانی های خود را با تمام وجود نثار همرزمان، فرماندهان و زیر دستان خود می کرد. حتی یک بار پس از ماه ها که نوبت مرخصی او شده بود، وقتی متوجه شد یکی از همرزمانش مشکل دارد، مرخصی خود را به او داد.
هرگاه به مرخصی می آمد، از شهادت سخن می گفت، در کلامش شوق و آرزوی شهادت موج می زد. در آخرین مرخصی، با خوشحالی بی سابقه ای می گفت: این آخرین دیدار من است و دیگر باز نمی گردم.
سیاوش آنقدر به گفته خود اطمینان داشت که با تمام دوستان و آشنایان و خویشاوندان دیداری تازه کرد و از آنها برای این سفر بی بازگشت حلالیت طلبید. و سرانجام پس از هجده ماه حضور بی وقفه در میدان های نبرد در مرحله نهایی عملیات بیت المقدس که خونین شهر آزاد شد، سیاوش وار به مسلخ عشق رفت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

هدیه شهید سیاوش شادمانی صلوات- شهدای فارس 

 

تولد: 1337 - داراب
درجه: جمعی تیپ 55 هوابرد
شهادت: 3/1361 - خرمشهر

یک روز بعد!

🌾یادی از شهدای ارتش

🌷راهنمایی بود که متوجه شد نیروی هوایی اصفهان درخواست هنرجو داده است. او تصمیمش را گرفته بود و اصرار خانواده نتوانست او را منصرف کند. چند باری به تنهایی به اصفهان و تهران رفت، در نهایت از او ایراد گرفتند که قدش کوتاه است. اما او از هدفی که داشت کوتاه نمی آمد، هر روز در خانه، خودش را به در و دیوار آویزان می کرد تا قدش کشیده شود بعد با متری که خریده بود خود را اندازه می گرفت تا به حد نصاب برسد. بلاخره هم در آزمون ورودی پذیرفته شد.
با وجود سن کم و جثه نحیف آموزش های سنگین نظامی را پشت سر گذاشت. در زمان انقلاب به تیپ زرهی شیراز منتقل و پس از گذراندن دوره تانک به عنوان راننده تانک چیفتن، خدمتش را به کشور آغاز کرد. می گفت؛ تا زمانی که مجرد هستم و کسی به من وابسطه نیست باید در سخت ترین شرایط و مناطق خدمت کنم برای همین با درخواست خودش به اهواز منتقل شد.

🌷در هجده ماه حضور مستمرش در جبهه ها چندین بار مجروح شد. یک بار ترکش به سرش خورده بود که در اثر درد آن بخواب نمی رفت، با این حال می خواست به منطقه برود. هرچه اصرار کردیم که نرود، گفت: استراحت من به یاری خدا بعد از جنگ.

🌷هرگاه به مرخصی می آمد برای خانواده سوغات می آورد و هنگامی که از مرخصی باز می گشت برای همرزمان و سربازانش سوغات می برد. شوق پرواز و شهادت در کلامش موج می زد. بار آخر برای خواهرش یک چادر مشکی سوغات آورده بود و به او می گفت: این را بعد از شهادت من بپوش وبرای دیدار به سر قبر من بیا.به مادر هم می گفت: مادر نارحت نشو، چیزی است که برای همه پیش می آید و تو هم کم کم مادر شهید می شوی!

🌷اعزام اخرش بود, به اهواز برگشته بود، وسایل و شناسنامه اش را همراه با یک شماره تلفن به صاحب خانه اش داده بود و تأکید کرده بود اگر من تا 24 ساعت دیگر نیامدم، به این شماره زنگ بزن و بگو پسرتان شهید شد. صاحب خانه هم بعد از بیست و چهار ساعت از رفتن غلام عباس به منزل زنگ زد و گفت پسرتان شهید شد.

هدیه به شهید غلام عباس حکمتی صلوات, شهدای فارس
 

 


تولد: 1340 - فسا
درجه: گروهبان یکم
شهادت: 5/1/1361 – رقابیه

استعلاجی!

🌾یادی از شهدای ارتش

🌷محمد با هزار امید و آرزو وارد ارتش شده بود، اما ارتشی که رو در روی مردم کشور خودش بایستد و لوله تفنگ را سوی هم وطنان خود بگیرد، جای او نبود. قبل از انقلاب به هر بهانه ای بود از زیر مأموریت هایی که رو در رو با مردم بود فرار می کرد، اکثراً هم به علت بیماری و آسم شدیدی که داشت. ارتش هم نه ایشان را اخراج می کرد، نه منتظر خدمت. یکبار به ایشان مأموریتی داده شد تا با تانک به سمت جهرم، که در آن حکومت نظامی اعلام شده بود، حرکت کند تا رودر روی مردم قرار بگیرد. قرار بود ایشان ساعت 4 صبح حرکت کنند که ایشان ساعت یک صبح به حالت اغماء در آمده و چند روز در بیمارستان ارتش بستری می شوند و به این ترتیب مأموریت لغو می شود.
سال 1355 با هزار مشقت و سختی توانست در دوره های متفرقه و شبانه دیپلم طبیعی بگیرد. خانواده و دوستان به محمد رضا اصرار می کردند که برای ادامه تحصیل به دانشکده افسری برود، اما او می گفت این حکومت و این ارتش لایق بیشتر ازکلاس نهم نیست.

🌷انقلاب که پیروز شد محمد برای اعلام وفاداری به دیدار امام می روند و از این زمان به بعد، روش محمد رضا در خدمت به ارتش کاملاً عوض شد و تا پایان عمر شریفش دیگر اسم بیماری آسم را نیاورد. در تمام مدتی که در جبهه بود هیچ گاه آن بیماری های قبل از انقلاب سراغ ایشان نیامد. اگر هم بیمار می شد به این بهانه جبهه را خالی نمی کرد. روزی به شدت سرما خورده بود. برای درمان به پزشک مراجعه کرد، پزشک پس از معاینه برای ایشان 15 روز مرخصی استعلاجی نوشت، وقتی محمد رضا برگه مرخصی را دید، می زند زیر خنده و می گوید: در این شرایط 15 روز مرخصی آن هم برای یک سرماخوردگی جزئی، حتماً مجروحین مرخصی دائم می گیرند ؟
بعد با عصبانیت سوار جیپش شد و به سنگر بازگشت، به او گفتم: برای مرخصی نمی روی شیراز؟
گفت: دکتر اشتباه کرد، خدا که اشتباه نمی کند. جواب وجدانم را چه بدهم!

🌷محمد رضا فرمانده ای لایق بود که علاوه بر فرماندهی در بخش فنی تانک ها نیز بسیار کارکشته بود و هر گاه مشکلی برای تانکی پیش می آمد، حتی اگر تانکی در گل گیر می کرد و نمی توانستند آن را بیرون بیاورند او را صدا می کردند. در طول مدت خدمت دو بار تانک ایشان کاملاً در خشم بعثیان سوخت و در عوض او چند تانک عراقی را به غنیمت گرفت.

هدیه به شهید محمدرضا اکبر پور صلوات- شهدای فارس
  


تولد: 1330/5/4- فدشکویه، فسا
درجه: ستوان یار، زرهی
شهادت: 1361/2/25- جاده اهواز خرمشهر

دلنوشته ای به یاد حاج عبدالله...

کلنا عباسک یا زینب(س)

🌾دلنوشته ای به یاد حاج عبدالله...

🌷 تکان های ارام ماشین, ارامشی بود برای پرواز...

این زمین بوی اشنایی می دهد. بویی که بیش از نود ماه ان را در کربلای ایران استشمام کرده بود, بویی که بیش از بیست و پنج سال از اخرین باری که ان را بوییده بود می گذشت.

این زمین بوی کربلا می دهد, بوی بهشت. وقتی که دست در پنجره های مزار بی بی زینب کرد و سر بر ان گذاشت, این بو را بهتر شنیده بود...

نگاهش به مسیری بود که ارام ارام او را به اسمان می سپرد. با پای خودش در ان قدم گذاشته بود, این چند سالی که خودش را وقف خانواده شهدا کرده بود, برای قدم گذاشتن در این راه مصمم تر شده بود.

وقتی شب های جمعه پای درد دل همسران و فرزندان شهدا می نشست, عشق به شهادت در وجودش شعله ور تر می شد...

همان دیدارهایی که همسرش را هم با خود می برد و می گفت ایشان هم همسر شهید هستند!

بنده خدا وقتی شاکی می شد, می خندید و می گفت خوب تو هم, همسر شهید اینده ای...

وقتی قلبت برای شهادت بتپد برایش بی تابی می کنی. همین یکی دو ماه پیش بود.جمع یادگاران دفاع مقدس... یادی از روزهای جنگ کردی و دلتنگ ان روز ها شدی و چشمی نمناک باز و باز ارزوی شهادت کردی و از صمیم قلب گفتیمطمئن باشید هر جا که بدانم باب شهادت باز, باز است خود را خواهم رساند.

این سرزمین وعده گاه حق است. سال ها پیش جنگ را با حاج احمد متوسلیان شروع کردی و حالا به جایی رسیدی که حاج احمد اخرین قدم هایش را زده است. او می گفت دوست دارم به دست شقی ترین افراد کشته شوم و تو چه خوب سربازی برای او بودی. او جاوید الاثر شد و تو نیز در همان راه قدم می گذاری... اری اینجا, در این سرزمین, در دفاع از عمه سادات باب شهادت باز است...

شاید رسیدن به این ساعت و این لحظه را مدیون اعتکاف همین دو هفته پیش باشد, شاید, ان دو سه روز اعتکافی که با وفات حضرت زینب(س) به پایان رسانده بود, برات رسیدن به این لحظه و مکانش را در جوار حرم امن حضرت زینب(س)امضا کرده باشد.

می دانست اینجا, این جاده مسیر کمال است. هفته پیش بود, فرودگاه شیراز. کارت پاسداری اش را از کیفش در اورد و در جیب تنها پسرش گذاشت و گفت دیگر به این کارت نیاز ندارم، تو هم از این به بعد مرد خانواده ای, مواظب مادر و خواهرانت باش!

حتی به شوخی به مسؤل کنگره شهدای فارس گفته بود فلانی عکس من را در موزه ات نگذاشتی!

او هم بنا به شوخی گذاشته بود و گفته بود حاج عبدالله تو شهید بشو, من عکست را می زارم!

وقتی که رفته بود, حاج عبدالله عکس سه در چهاری از کیفش در اورده بود و گفته بود, من که رفتم این را بدید به فلانی...

نفس عمیقی کشید. همه چیز اماده رفتن بود. همین دیشب که با شیراز و همسرش تماس گرفته بود, گفته بود, تصدقت شوم برام دعا کن!

همرزمانش زده بودند. زیر خنده, انقدر بلند خندیده بودند که همسرش هزاران کیلومتر ان سو تر صدای خنده انها را شنیده بود.

شب قبل بین مدافعان حرم, صحبت از شهادت بود. اخرین ارزویش را گفت: من شهید شدم، منو با همین لباس نظامی ام خاکم کنید.

همه زدن زیر خنده و شروع کردن به تیکه انداختن.

حالا تو شهید شو !!!

شهیدم بشی تهران بفرستنت باید کفن بشی.سعی میکنیم لباس نظامی ات رو بزاریم تو قبر!

و چه ساده اندیش بودند. نمی دانستند در دل او چیست, ارزویش بالاتر از اینهاست. شهادت ارزوی کوچک اوست, شاید عجیب باشد ارزوی برافراشته شدن سر, بالای نیزه در قرن چهارده...,

اما او چنین ارزویی داشت...

ساعتی بعد که تن بی سرش را با همان لباس نظامی اش در خاک گذاشتند, کسی دیگر شک نکرد که او از شهادتش خبر داشته و شاید اخرین ارزویش جاویدالاثر شدن بوده...

و پسرش چه مردی شد بعد از او. وقتی که مقام معظم رهبری به دیدارشان امد, مادر تعریف کرد تکفیری ها گفتند جنازه را در ازای پول یا اسرا تحویل بگیرید و پسرم گفت پدر برای با مبارزه با انها رفته بود, راضی نیست پول بیت المال را به انها بدهیم و اسیری را ازاد کنیم و اقا گفت فرمودند: آفرین به این روحیه بچه‌ها، آفرین به این استقامت...

 

 

هدیه به شهید بی سر, مدافع حرم بی بی زینب(س), شهید حاج عبدالله اسکندری صلوات,,شهدای فارس

تولدشیرازشهادت۱۳۹۳/۳/۱-شمال حما، سوریه

انتخاب!

🌾یادی از شهدای ارتش

🌷 يك هفته يا 10 روز بعد از عروسيش به جبهه آمد. علی اصغر فرمانده رسته يكي از گروهان‌هاي گردان هوابرد بود.
يك روز پس از بازگشت از مرخصي عروسي برای نیروهاش صحبت می کرد. من از دور صحبت‌هایش را می شنیدم. که هنوز طنین صدایش در گوشم است:
☝️نمي‌دانم سخنم را از كجا شروع كنم از خانواده‌ام يا از اجتماع؟
بهتر است از اجتماع و مسوولين جامعه شروع كنم كه خانواده نيز در جامعه خلاصه مي‌شود.
 امروز نه آن زماني است كه حسرت كربلاي حسيني در دل مانده باشد و نه حكايت از آن نبرد حق عليه باطل, بلكه امروز ايران خود نيز سرزمين كربلاست و روزهاي تاريخ نيز عاشوراست.
كل يوم عاشورا
كل ارض كربلا
و هر فرد مسلماني به وزنه آگاهي و شناخت مكتبي, داراي وظيفه‌اي هست و مسئوليني كه بايد به توانايي و قدرت خويش گوشه‌اي از مسئوليت‌هاي اين حكومت خدايي را بر كول نهد.
و من نيز با همه التهاب دروني‌ام و برنامه‌هاي تنظيم شده زندگيم و سرگرداني همسر منتخب يك هفته‌ايم, كه سراسر وجودم و بودنم در اوست, همه و همه را در يك جمله و آنهم اطاعت از امام معاوضه مي‌‌كنم.
و امروز پس از يك هفته از آغاز زندگي مشترك پوتين‌هايم را مي‌پوشم و لباس رزم برتن مي‌كنم و ساكم بر مي‌دارم و به ميدان نبرد مي‌روم.
 اما طبق عادت کسی که به صحنه نبرد حركت مي‌كند وصيت و سفارشي دارد و من نيز به همه كسانم و شما رزمندگان خوب اسلام اين سفارش را دارم كه مبادا امام را تنها بگذاريد چون تنها گذاشتن امام برخلاف رضاي خداست و تنها گذاشتن امام نه تنها يعني به بند كشيدن مستضعفين ايران, بلكه تمام مستضعفان جهان.
من هيچگونه وحشت و نگراني در وجودم احساس نمي‌كنم بلكه خيلي مسرورم كه اين آگاهي را دريافته‌ام كه مي‌توانم بفهمم فرمان امام بلادرنگ اجرا شدني است و با رضايت كامل مجري آن هستم.
اكنون كه من عازم ميدان نبرد هستم, شهادت را كاملاً در وجودم لمس مي‌كنم و ذره‌اي ترديد بر من مستولي نيست...
🌷صحبت های پر نفوذش اتشی در دل همه انداخته بود. چند روز بعد, شیرینی شهادت در کامش پیچید!
🌷🌾🌷
هدیه به ارتشی شهید علی اصغر ترابی صلوات,,شهدای فارس
 

 


تولد:شیراز
شهادت:۱۳۶۱/۱/۴-منطقه عمومی شوش-عملیات فتح المبین

گوسفند نذری

🌾یادی از شهدای ارتش

 🌷قلم را در دستش چرخواند. باید همسرش را اماده می کرد برای رفتنش. اصلا همان روز که فرم پذیرش در ارتش را امضا می کرد, می دانست این راه ممکن است او را به چنین جایی برساند.
همین چند روز پیش بود که هواپیماهای عراقی روی سرش امدند و چند موشک و راکت به سمتش شلیک کردند. فقط توانست بگوید یا حسین, خودت کمک کن.
چند نفر شهید شدند, چند نفر مجروح, زنده ماندنش در ان بمباران کار خدا بود, چیزی شبیه معجزه.
همان قبل از انقلاب هم حکم اعدامش امد و اگر پیروزی انقلاب نبود به جرم همکاری با انقلابیون باید جلو جوخه اعدام می ایستاد و اشهدش را می خواند, اما از راه حق دست نکشید...
همان روزی که حکومت نظامی بود و عکس امام را جلو تانکش چسباند و از پادگان بیرون زد و در جلو تظاهرات کنندگان شروع به رژه کرد, قید جانش را زده بود.
قلم را چرخواند و در ادامه نوشت:

 ☝️... زر جان از کجاي جنگ برايت بگويم که روزی ده بار خدا جان مرا نجات ميد هد ... 
زري جان هيچ ناراحت نباش تا وقتي که خدا بخواهد جان من انشاءالله سلامت مي باشد, در غير اين صورت باز هم ناراحت نباش چون مصلحت خدا اين بوده است. اين حرف را از جان دل مي گويم و تو هيچ ناراحت نباش...

 🌷وقت نبود, سریع تکلیف مال و اموال و فرزندانش را هم مشخص کرد, اما هنوز حرف دلش را ننوشته بود. کمی فکر کرد و خندید و نوشت:

 ☝️...توجه ، توجه، توجه

 زري جان تا اين نامه بدست تو رسيد فوراً يک گوسفند به اسم ابوالفضل (ع) بخريد و اگر آمدم در سر راه من سر ببريد و اگر هم جسدم آمد روز يکم و دوم و سوم من که بايد عروسي دوم من شود استفاده نمايند و بدهيد به ملت و شادي کنيد. خدا همه شما را حفظ کند.
زري جان به اميد ديدار در غير اين صورت خداحافظ شاد، شاد، شاد باشيد. در ضمن به گوسفند محبت کن تا روزي که آمدم، مواظب بچه ها باش. ...

 🌷بار سنگینی از دوشش برداشته شده بود, خندید و نامه را بست...

هدیه به شهید محمد تقی دریامی صلوات,,شهدای فارس

 

تولد:۱۳۳۴/۴/۱۰-شیراز

شهادت:۱۳۶۱/۱/۷-عملیات فتح المبین

پل و کودک!

🌾یادی از شهدای ارتش

 🌷خبر بازگشت امام به گوش می رسید شیرعلی را گذاشتند مسؤل باند در پایگاه هوایی بوشهر. رد کرد. بدون واهمه گفت:من می خوام برم استقبال از امام.
گفتن اگه رفتی,از خلبانی اخراج می شی!
گفت هر کاری دوست دارید بکنید اما من می رم.
وقتی امام امد, تصویر شیرعلی را جلو ماشین امام در تلوزیون نشان دادند. وقتی به بوشهر برگشت او را بازداشت کردند.گفتند معذرت خواهی کن تا تو را ببخشیم!
گفت نه!
19 بهمن, همراه با پیوستن نیروی هوایی به انقلاب ازاد شد.

 🌷 بال هواپیمایش در خاک عراق مورد اصابت گلوله های دشمن قرار گرفته و آتش گرفته بود. نشستن با این بال در باند فرودگاه بسیار خطرناک بود، هرچه به ایشان اصرار کردیم اجکت کند، راضی نشد، هواپیما را ترک کند. می دانست در این شرایط جنگی، از دست دادن یک هواپیما چقدر هزینه دارد. با شجاعت هواپیمایی را که در آتش می سوخت روی باند فرود آورد.

 🌷شجاعت شیرعلی در پرواز های برون مرزی مثال زدنی بود. همین باعث شد در همان سال اول جنگ تقدیرنامه های زیادی از دست آیت الله خامنه ای رئیس جمهور وقت و شهید فکوری وزیر دفاع دریافت کند. 
قرار بود به اتفاق دو هواپیمای دیگر پایگاه الزهیر عراق را بمباران کنند. اما پس از بلند شدن، دو جنگده همراه به دلایلی انصراف می دهند و شیرعلی به تنهایی وارد خاک دشمن شده و این پایگاه را بمباران می کند، حتی بعد از عملیات دوباره وارد خاک عراق شده و از صحنه انهدام پایگاه فیلمبرداری می کند و بر می گردد!

 🌷ماموریت انهدام پلی در عراق بود. شیرعلی با موفقیت هواپیما را روی پل در عمق خاک عراق برد و اما بدون انهدام پل برگشت!
علت را پرسیدیم؟
گفت:وقتی روی پل رسیدم, دیدم کنا پل یک مدرسه است و کودکان در حال بازی. ترسیدم بمبی که می اندازم, به کودکان مدرسه اسیب برساند!

هدیه به جاوید الاثر، خلبان شهید شیرعلی آزادیان صلوات- شهدای فارس


 

تولد: 1333/1/5- روستای هارم- فسا
شهادت:1360/7/14- در هنگام بمباران پایگاه دریایی ام القصر

مهمان مقدس

🌾 یادی از شهدای ارتش

🌷 انگار بخت من را با دوری از فیروز گره زده بودند. جنگ که شروع شد، زندگی اش شد جنگ. تنش پر از ترکش بود، حتی حاظر نبود برای خارج کردن این آهن های جا خوش کرده در تنش چند روزی به خانه بیاید. اگر هم می آمد، ذکر و فکرش برگشتن بود. بار آخر حتی طاقت دیدن فرزند کوچکش را هم نداشت، او را در آغوش یکی از همسایه ها گذاشت و گفت: من طاقت دیدن گریه این کودک را ندارم...
شهادتش برایم خیلی سخت بود. چهار سال تمام لباس سیاهم را از تن در نیاوردم. خیلی به خوابم می آمد و هر باز از نبودش شکایت می کردم. تا اینکه آن بار با مهمان عزیزی به خانه آمد و در کنار بچه ها نشست. باز از نبودش شکایت کردم. با مهربانی گفت: من که هر چه می گویم رفتن من دست خودم نبود، باور نمی کنی، این بار با خود آقا صاحب الزمان آمده ام. اگر از سؤالی داری از خود آقا بپرس!
یادم آمد که فیروز چقدر عاشقانه امام زمان را دوست داشت، د رکارهایش از آقا یاری می خواست و می گفت: آقا در جبهه پشتیبان کارهای ماست!
به آقای نورانی که مهمان خانه ما شده بود چشم دوختم. زبانم بند آمده بود. فیروز به دنبال مهمان گرامی اش، بلند شدند که خانه را ترک کنند. دنبالشان رفتم. کوچه غرق نور شده بود.
از خواب پریدم. آرامش عجیبی وجودم را فرا گرفته بود. همان ساعت لباس سیاهم را برای همیشه از تن خارج کردم و از آن به بعد مشکلاتی که در زندگی برای من فرزندان شهید پیش می آمد را با توسل به امام زمان(عج)، بر طرف می شد.

هدیه به شهید فیروز منزه صلوات - شهدای فارس
  


تولد: 1332/11/10- نی ریز- فارس
شهادت: 1363/8/3- جزیره مجنون

سرباز وطن!

🌾یادی از شهدای ارتش

🌷در منطقه شادگان بودیم. قرار بود شبانه برای شناسایی مواضع دشمن پیشروی کنیم. اما راهنما به اشتباه ما را به در دل عراقی ها برد، جایی که نه راه پیش داشتیم نه راه پس. اولین کسی که جریان را فهمید حمید بود، بدون هیچ ترس و نگرانی ما را از محاصره دشمن بیرون کشید اما راه بازگشت را گم کرده بودیم. به فرمان حمید در چاله ای زیر خاک ها پنهان شدیم، تا از دید عراقی ها در امان بمانیم. آن شب، با اینکه تعدادی از بچه ها اسیر شدند، اما بیشتر افراد گروه با درایت حمید از مهلکه جان بدر بردند.
وقتی به مرخصی آمده بود، خواستم لباسش را بشویم دیدم درزها و جیب هایش پر از خاک است. گفتم: «حمید مگه کجا بودی؟»
گفت: «در میان خاک خوابیده بودم. در آن شرایط بحرانی تنها چیزی که حامی من بود و به من دلگرمی می داد، این قرآن کوچک و این عکس امام بود که روی سینه ام گذاشته بودم.»


🌷عملیات مطلع الفجر بود، در منطقه گیلانغرب. نیروهایی که وارد شیاکوه شده بودند، در محاصره افتاده و قرار بود گروهان حمید برای پشتیبانی از آنها وارد عمل شود. در حین حرکت حمید زیر لب شعری را زمزمه می کرد که مفهومش این بود" تابوت من را در جایی بگذارید که بوی وطنم را بشنوم و شما هم از تابوتم بوی من را حس کنید."
- «این چه شعری است که می خوانید!»
- «نمی دانم، ناخواسته بر زبانم جاری شد.»
- « قربان ما نمی گذاریم شما اول وارد میدان شوید، ما پیش مرگان شما هستیم.»
حمید با لبخند جواب داد: «نه من باید پیش قدم و پیش مرگ شما باشم!»
بعد هم خودش را به اول ستون رساند.

🌷درگیری شدیدی بین گروهان حمید و دشمن در گرفته بود. دشمن آتش بی سابقه ای را برای باز پس گیری این ارتفاعات روی سر حمید و نیروهایش می ریخت و هر لحظه حلقه محاصره آنها را تنگ تر می کرد. گویی شیاکوه، آتش فشان کرده بود، آتش بود که از روی آن فوران می کرد. حمید سه شبانه روز در برابر این فوج آتش مقاومت کرد، به حدی که به جز دو سه نفر، همه افرادش به درجه رفیع شهادت نائل شدند. حمید درخواست مهمات کرد اما به علت محاصره نه امکان رساند مهمات بود نه نیروی پشتیبان. مقاومت بی نتیجه بود برای همین از حمید و افراد باقی مانده خواستیم به هر طریق خود را عقب بکشند. حمید محکم و استوار پشت بیسیم گفت: «تا انشائی زنده است، شیاکوه در آتش هم که باشد من می جنگم.»
لحظاتی بعد ترکشی هم بر پیکر حمید نشست و پس از سه روز او را زمین گیر کرد. او بر روی شیاکوه ایستاد و گرای دشمن را برای توپخانه ارسال می کرد. فهمیدم که گرایی که می‌دهد همان‌جایی است که خودش ایستاده. گفتم: این که محل دیدبانی خودت است!
محکم گفت: دیگر نیست دشمن به اینجا رسیده، بزنید!
 باز محکم تر از قبل پشت بیسیم فریاد زد: «به امام و مادرم بگویید شیاکوه از آتش دشمن می لرزد اما انشائی نمی لرزد!»
بعد هم اشهد خود را پشت بیسیم گفت و ارتباطش را قطع کرد. هشت ماه بعد جنازه حمید و سربازانش را که جز پوست و استخوان، چیزی از آنها باقی نمانده بود از شیاکوه منتقل کردیم.
پیام حمید را به امام رساندند. امام در پاسخ فرمودند: در صدر اسلام هم از این افسرها بوده است. مثل انشایی‌ها
🌾🌷🌾🌹🌾🌷🌾
هدیه به سرباز شهید عبدالحمید انشائی صلوات- شهدای فارس
 

 


تولد: 14/4/1336 - فسا
درجه: ستوان دوم وظیفه - جمعی مرکز پیاده شیراز
شهادت: 15/10/1360 - گیلانغرب، شیاکوه