🌾یادی از شهدای ارتش

🌷راهنمایی بود که متوجه شد نیروی هوایی اصفهان درخواست هنرجو داده است. او تصمیمش را گرفته بود و اصرار خانواده نتوانست او را منصرف کند. چند باری به تنهایی به اصفهان و تهران رفت، در نهایت از او ایراد گرفتند که قدش کوتاه است. اما او از هدفی که داشت کوتاه نمی آمد، هر روز در خانه، خودش را به در و دیوار آویزان می کرد تا قدش کشیده شود بعد با متری که خریده بود خود را اندازه می گرفت تا به حد نصاب برسد. بلاخره هم در آزمون ورودی پذیرفته شد.
با وجود سن کم و جثه نحیف آموزش های سنگین نظامی را پشت سر گذاشت. در زمان انقلاب به تیپ زرهی شیراز منتقل و پس از گذراندن دوره تانک به عنوان راننده تانک چیفتن، خدمتش را به کشور آغاز کرد. می گفت؛ تا زمانی که مجرد هستم و کسی به من وابسطه نیست باید در سخت ترین شرایط و مناطق خدمت کنم برای همین با درخواست خودش به اهواز منتقل شد.

🌷در هجده ماه حضور مستمرش در جبهه ها چندین بار مجروح شد. یک بار ترکش به سرش خورده بود که در اثر درد آن بخواب نمی رفت، با این حال می خواست به منطقه برود. هرچه اصرار کردیم که نرود، گفت: استراحت من به یاری خدا بعد از جنگ.

🌷هرگاه به مرخصی می آمد برای خانواده سوغات می آورد و هنگامی که از مرخصی باز می گشت برای همرزمان و سربازانش سوغات می برد. شوق پرواز و شهادت در کلامش موج می زد. بار آخر برای خواهرش یک چادر مشکی سوغات آورده بود و به او می گفت: این را بعد از شهادت من بپوش وبرای دیدار به سر قبر من بیا.به مادر هم می گفت: مادر نارحت نشو، چیزی است که برای همه پیش می آید و تو هم کم کم مادر شهید می شوی!

🌷اعزام اخرش بود, به اهواز برگشته بود، وسایل و شناسنامه اش را همراه با یک شماره تلفن به صاحب خانه اش داده بود و تأکید کرده بود اگر من تا 24 ساعت دیگر نیامدم، به این شماره زنگ بزن و بگو پسرتان شهید شد. صاحب خانه هم بعد از بیست و چهار ساعت از رفتن غلام عباس به منزل زنگ زد و گفت پسرتان شهید شد.

هدیه به شهید غلام عباس حکمتی صلوات, شهدای فارس
 

 


تولد: 1340 - فسا
درجه: گروهبان یکم
شهادت: 5/1/1361 – رقابیه