یک رزمنده کوچک...

۱۲, ۱۳ سالش بود.پیله کرده بود می خوام برم جبهه.نه من اجازه می دادم, نه بسیج سپاه.شناسنامه برادر بزرگش , باقر را برداشت و رفت اهواز. از انجا هم رفت جهاد ابادان.رفتم دنبالش, برنگشت. رفت تدارکات شد از پایه های تدارکات لشکر فجر.

هدیه به شهید نقی اکبری صلوات,,شهدای فارس

 

یک قبر بزرگ

رفتیم زیارت قبور شهدا.کنار قبری ایستاد و گفت چه قبر بزرگ و خوبی, اگر شهید شدم, من را در این قبر دفن کنید.

محمود هیکلی درشت داشت, اما وقتی جنازه اش امد, چند کیلو بیشتر نبود. چند روز بعد تشییع یادم به وصیتش افتاد, دیدم بدون اینکه من بگویم او را در همان قبر که می خواست دفن کرده اند!

هدیه به شهید محمود عالیشوندی صلوات,,شهدای فارس

خبر شهادت

گفت:لوازم را گرفتی؟

- بله ولی اول تلوزیون که قول دادی بده، ان شاالله شهیدبشی!

گفت تکرارکن!

تکرارکردم.

- همین حرف توخواب

دیشب به من زدی!

- حرفم رد خور ندارده!

خنده ای از ته دل کرد و

گفت برو انبار بگیر.

گفتم باهمین تلویزیون خبرشهادت را

ببینم!

 گفت خدا از زبونت بشنوه!

روز بعد شهید شد.

هدیه به شهید علیرضا خرم شکوه صلوات,,شهدای فارس

رضایت مادر

نیمه شب بود.احساس کردم, کف پایم خیس شد!

نشستم. دیدم حسین است.کف پایم را می بوسید. گفتم مادر چکار می کنی!

اشکش جاری شد. گفت مادر دعا کن, مثل امام حسین بدنم تکه تکه بشه و چیزیش برنگرده!

اشکم در امد.

باراخری بود که می دیدمش. 

گلوله تانک نشست به سینه اش, فقط تکه ای از استخوان پایش برگشت!

هدیه به شهید حسین ایرلو صلوات,,شهدای فارس

شوق

۲روز و۲شب فقط اشک میریخت که بره عملیات. شوخی گفتم تو خیلی چاقی زود شکار عراقیها میشی!

صبح تا شب کارش شده بود دویدن تا لاغر بشه.

دلم سوخت, به ابراهیم گفتم: اخه رفتی و شهید و با این هیکل تپلت کی میتونه تو رو برگردونه عقب؟

خندید و گفت یه طناب بلند به پام میبندم و میرم جلو اگر شهید شدم طناب رو بکشید تا بیام عقب!

زبانم بند امد,گفتم برو.با شوق رفت و شهید شد.

هدیه به شهید ابراهیم فرزدقی صلوات,,شهدای فارس

در انتظار...

دیدم با یه قاب المنیومی امد توی ساختمان سپاه. قاب را نصب کرد زیر عکس شهدا.

رفتم جلو دیدم عکس خودش و حاج شیرعلی هست. زیرش نوشته بود در انتظار شهادت حاج خسروازادی, حاج شیرعلی سلطانی!

با هم, شهید شدند.

هدیه به شهیدان خسرو ازادی و حاج شیرعلی سلطانی صلوات,,شهدای فارس

مجلس ختم

دور هم نشسته بودیم.حسام می گفت:مجلس ختم من را تو مسجد نبی می گیرن,فلانی و فلانی و... هم تو صف اول مجلس من می شینن!

حسابی خندیدیم.

بعد از کربلای ۴ بود.رفتم مسجد نبی, دیدم ختم حسام است. وارد که شدم, صف اول را که دیدم, دیدم همان ها هستند که حسام گفته بود...

همان جا نشستم به گریه کردن.

هدیه به شهید حسام اسماعیلی فرد صلوات,,شهدای فارس

تکلیف

شانزده سالش بود.گفتم برادر هات که جبهه هستن, تو دیگه نرو, بمان و درست را بخوان!

چنان عصبانی شد که تا قبل از ان ندیده بودم. گفت:انها تکلیف خودشان را انجام می دهند, من هم تکلیف خودم را و الان تکلیف من بنا به فرمان امام جبهه است,نه درس خواندن!

کربلای ۸ بود که شهید شد.

هدیه به شهید غلامحسین دانشمندی صلوات,,شهدای فارس

خبر شهادت

هنوز خبر شهادت غلامحسین را به پدر و مادر نگفته بودیم.دور از چشم مادر رفتم توی اتاق تا عکسش را پیدا کنم.در باز شد.مادر بی صدا رفت از کیفی, عکسی در اورد گفت این را بزرگ کن,فلان عکاسی, فلان خیابان گرفته.

وقتی هم برای دیدن پیکرش رفتیم, قبل از دیدن,پدر در حیاط معراج به سجده رفت و شکر گفت!

هدیه به شهید غلامحسین دانشمندی صلوات,,شهدای فارس

در سودای شهادت...

مجروح کربلای ۵ بود, اما خودش را رسانده بود به عملیات کربلای ۸. مسؤلیت هر کس را گفتم. بلند گفت پس من چی؟

گفتم شما را برای بعد عملیات می خوام!

محکم گفت این همه راه نیامدم که بمانم!

به دلم افتاد به سوی شهادت می رود,نتوانستم مانعش شوم, گفتم با فلان گروهان برو!

روز بعد خبر شهادتش را شنیدم.

هدیه به شهید جعفر عوض پور صلوات,,شهدای فارس

هم صحبت

کر و لال بود, با دست یه قبر کشید کنار قبر پسرعمو شهیدش,بعد به خودش اشاره کرد!

خندیدیم. گفتیم تو کجا, شهادت کجا.

کربلای ۸ شهید شد. نوشته بود عمری حرف زدم به من خندیدید, اما بدانید اقایم با من حرف می زد!

همان جا که اشاره کرده بود خاکش کردیم.

هدیه به شهید عبدالمطلب اکبری صلوات,,شهدای فارس

راز...

خستگی درگیری خط اول پدافند جانمان را گرفته بود. همه بی هوش کف سنکر افتادیم. نیمه شب صدایی شنیدم, فکر کردم دشمن شبیخون زده.بیرون امدم, دیدم محسن است که لباس های بچه های سنگر را شسته و روی بخاری نفتی کوچکی خشک می کند!

ان شب راز لباس های شسته و مرتبمان را که هر صبح گوشه سنگر بود فهمیدم!

هدیه به شهید محسن بوستانی صلوات,,شهدای فارس 

اعتکاف

می گفتن حاجی به جای سه روز اعتکاف, اگر بمانی و به مردم خدمت کنی بهتر نیست؟

می گفت شما دو هفته مرخصی می گیرید, می رید شمال, استراحت. منم دوست دارم سه روز مرخصی بگیرم با خدام تنها باشم,تا بعدش پر انرژی به مردم خدمت کنم!

سال بعدشهادتش, در محل سجده گاهش در مسجد، در اعتکاف, نوشته بودند در اخرین سجده هایت چه گفتی که از این رجبیون به عندربهم یرزقون رسیدی!

هدیه به شهید حاج عبدالله اسکندری صلوات,,شهدای فارس

نو داماد!

گفت برادر, از کجا می تونم زنگ بزنم شیراز؟

گفتم چه عجله ای, شما که یک روزه امدی؟

گفت تازه دامادم, شنیدم جبهه نیرو می خواد, غیرتم اجازه نداد بمونم, عروس را ول کردم امدم!

چند روز بعد شهید شد!

هدیه به شهید الله قلی عقدکی صلوات,,شهدای فارس

مربی

عباس مربی غواصی ما بود، یک جلیقه غواصی هم به تن داشت. آب محل آموزش به شدت سرد بود،بچه ها اکرا داشتن برند توي آب. می گفتند ما جلیقه نداریم، وارد آب نمی شویم.

عباس جلیقه اش را در آورد و گفت: اگر این را پوشیده بودم، چون مربی ها باید بپوشند.

قبل از همه پرید توي آب.دیگر دلیلی براي امتناع نداشتیم.

هدیه به شهید عباس رضایی صلوات,,شهدای فارس