یک وجب از خاک وطن!

🌾یادی از شهدای ارتش

🌷هنوز جنگ به طور رسمی شروع نشده بود اما وقوع آن قریب الوقوع بود. فرهاد به عنوان فرمانده، همراه یگانی از ادوات زرهی، عازم خوزستان و منطقه کرخه بود. پنج روزی طول کشید تا مسافت یک روزه تا اصفهان را طی کردند. از اصفهان با من تماس گرفت. گفتم مادر، چقدر کند حرکت می کنید؟
گفت: ما که نمی توانیم توپ و تانک را از راه اصلی حرکت دهیم، همه راه را باید از بیراهه برویم. هر جا هم مجبور شدیم وارد راه اصلی شویم، باید جاده را قرق کنیم.
بعد از هفت روز به کرخه رسیدند. وقتی نیرو ها را در منطقه مستقر کرد، به علت بیماری فرزند یک ساله اش برگشت. هنوز عرق سفرش خشک نشده بود، که جنگ تحمیلی با بمباران شهرهای ایران توسط جنگنده های عراق به طور علنی آغاز شد. هنوز لباس سفر را عوض نکرده تصمیم به برگشت گرفت.
صبحي که عازم جبهه بود او را تا درب مرکز زرهي همراهي کردم وقتي چشماي قشنگش را به چشمم انداخت و براي آخرين بار بوسيدمش، قيافه اش با هميشه فرق کرده بود . متبسم تر و شادتر بود .دستم را بوسيد و گفت: بچه ها و همسرم را به شما مي سپارم و شما را به خدا!
گفتم مادر ثواب درمان کودک بیمارت کمتر از حضور در جبهه نیست، او را درمان کن، بعد برو به سلامت.
با جزبه خاص خودش گفت: مادر ما برای جنگ و این شرایط آموزش دیده ایم. وظیفه شرعی و انسانی ما حکم می کند، اول ما به جبهه برویم تا دیگران.
دستم را در دست گرمش فشرد و ادامه داد: " اگر یک وجب ازخاک وطن از دست برود من برای همیشه پیش وجدانم ناراحت و شرمسارم . آیا شما راضی به عذاب وجدان من هستید؟ فرزندم را اول به خدا و بعد به شما می سپارم ."
این را گفت و برای همیشه رفت.

🌷روز اربعین بود. اتش سنگین دشمن روی مواضع ما بود. فرهاد از درون تانک وضعیت را بررسی می کرد که متوجه شد یکی از سربازانش مجروح و روی زمین افتاد. سریع از تانک بیرون پرید و سرباز مجروح را به محل امنی منتقل کرد(ان سرباز به موقع منتقل شد و بهبود پیدا کرد). فرهاد سریع به سمت تانک برگشت که ترکش ریزی به شقیقه اش نشست و افتاد...
🌷🌹🌷
هدیه به ارتشی شهید فرهاد جناب صلوات,,شهدای فارس
  


تولد:۱۳۳۳/۶/۴-شیراز
شهادت:۱۳۵۹/۱۰/۷- ابادان

دلتنگ مادر...


🌾یاد شهدای والفجر 2

🌷کریم به برق و الکترونیک خیلی علاقه داشت. دانشگاه هم رشته برق قبول شد. اما با شروع جنگ درس را کنار گذاشت و به جبهه شتافت. اولین مأموریتش در جبهه ایستگاه هفت آبادان بود. شبی با هفت نفر از دوستانش در سنگر خوابیده بودند که خمپاره ای در سنگر آنها فرود آمد، همه شهید شدند جز کریم. همیشه می گفت: « از آن هشت نفر تنها من زنده مانده ام، مطمئنم که من هم به زودی به آنها می پیوندم.»

🌷ده روزی به عملیات والفجر 2 باقی مانده بود. سرگرم آماده سازی سیستم های مخابراتی بودیم که کریم پیش من آمد. گفت: «در این عملیات به فکر یک معاون جدید برای خودت باش.»
کریم معاون مخابرات لشکر بود و اگر کنار می کشید، پیدا کردن جایگزین برایش سخت بود. گفتم: «چرا؟»
گفت: «در این عملیات می خواهم به عنوان تک تیرانداز با گردان ها به جلو بروم.»
به فرمانده تیپ[سردار اسدی] جریان را گفتم. ایشان گفت: « اگر خدایی نکرده برای شما اتفاقی بیافتد باید کسی باشد که کار را بلد باشد یا نه!.»
کریم راضی شد و رفت دنبال کارهایش. گذشت، تا 24 ساعت قبل از عملیات. دیدم دارد قطار فانسقه برای خودش درست می کند و اندازه کمرش می کند. گفتم: «کریم این چیه!»
با خنده گفت: «به شما گفتم که در این عملیات روی من حساب باز نکن!»
از دستش ناراحت شدم. سوار ماشین شدم و به قمطره رفتم. ساعتی بعد آمد [شهید علی اکبر] رحمانیان را واسطه آورده بود. چهره اش بشاشیت خاصی داشت. مرا در آغوش کشید. گفت: «قبول کرده بودم بمانم، اما خواب مادرم را دیدم. آغوشش را باز کرده و مرا
بغل کرد. می دانم که رفتنی ام، مانعم نشوید.»
خیلی مادرش را دوست داشت، می گفت:« مادرم مرا با پختن نان بزرگ کرد، اما حالا که بزرگ شده ام او مرا تنها گذاشته.»
- «به یک شرط!»
- «چه شرطی!»
- «شفاعت!»
دستش را جلو کشید، دستم را محکم گرفت و گفت: «قول مردانه می دهم که ترا شفاعت کنم!»
شب چهارم عملیات بود که رحمانیان به من بیسیم زد و گفت: «امانتت را به صاحبش پس دادم. دوزاری ام افتاد، کریم هم شهید شد.»

🌷کریم معاون مخابرات تیپ بود، با این حال مثل یک نیروی ساده می آمد و خیلی از کار ها را انجام می داد. وقتی هم کاری نداشت همراه نیروهای بسیجی گونی ها خاک می کرد و سنگر می ساخت.
شب عملیات هم به عنوان بیسیم چی گردان در عملیات شرکت کرد. یک سنگر تیربار دشمن بود که راه بچه ها را بسته بود، هرکه برای خاموش کردن آن پیش قدم می شد، به زمین می افتاد. کریم داوطلب شد برای خفه کردن آن تیربار، این کار را هم کرد اما به قیمت جانش.
جسدش شناسایی نشد، قبل از عملیات کارت شناسایی و تمام وسائلش را بیرون ریخته بود تا بی نام و نشان باشد. چند روز بعد، عکس شهیدی را که در تهران گرفته شده بود به من نشان دادند. کریم بود، درست مثل وقت هایی که در سنگر می خوابید، لباسش تا روی سینه بالا آمده بود، سریع شناختمش با اینکه صورت نداشت.
شب بعد خواب دیدم، آمد سرش را گذاشت روی پایم و آرام خوابید. زنگ زدم فسا و گفتم همان جنازه را خاک کنید، خودش است!
🌾🌷🌾
هدیه به شهید عبدالکریم گلخنی صلوات - شهدای فارس
 

 


تولد: 1339 - فسا
سمت: معاون مخابرات تیپ 33 المهدی(عج)
شهادت: والفجر 2 - حاج عمران
🌷🌷🌷کاکو لبخند🌷🌷🌷

نابغه پرواز...

یادی از شهدای ارتش

🌷وقتی به دنیا آمد نام او را گذاشتم هدایت، اما به توصیه یکی از دوستان نامش را به ابوالفضل تغییر دادیم. از کودکی به درس و تحصیل علاقه مند بود. همراه برادرش تا نیمه شب درس می خواندند. از همان کودکی مقید به انجام فرائض دینی بود. حتی هنگامی که می خواست وارد ارتش شود از آیت الله حق شناس در جهرم اجازه گرفت.
در نیروی هوایی ارتش دوره رادار را گذراند و خیلی زود شد یکی از بهترین اساتید رادار کشور و در مرکز آموزش هوایی تهران مشغول شد. اما ذوق و شوقش به ادامه تحصیل باعث شد در کنکور شرکت و در رشته پزشکی قبول شود که با مخالفت ارتش، نتوانست در آن رشته ادامه تحصیل بدهد، بنابراین بار دیگر در رشته خلبانی امتحان داد و با بهترنی رتبه پذیرفته شد و جهت آموزش به آمریکا اعزام شد. وقتی برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا می رفت، اولین چیزی که در ساکش گذاشت رساله امام خمینی(ره) بود، آنجا هم به عنوان خلبان نمونه چندین بار تقدیر شد، به نحوی که به او گفته بودند ایران باید به خلبانانی مثل تو افتخار کند. استاد خلبان آمریکایی اش هم گفته بود: اگر روزی من در جنگ با اسدزاده روربرو شوم حتماً از مقابل او فرار می کنم.

🌷 ابوالفضل در طول این دوره نامه ای برای ما فرستاد:
 امیدوارم که همه به آرزویی که در دل دارند برسند. شب دوشنبه برای من شب فراموش نشدنی هست مورخه 13 آذر سال 1357به آن آرزویی که نهایت افتخار را داشت، رسیدم. در تمام دوران خلبانی که جهت دریافت وینگ خلبانی دوره می دیدیم همیشه فکر می کردم که از همه عقب تر هستم و این فکر باعث کار کردن بیشتر من شد که بالاخره در این روز متوجه شدم که خیر برعکس فکر من، همیشه از همه جلوتر بوده ام . تا جائیکه رئیس پایگاه (در آمریکا) مرا به اسم شناخت و درخواست پرواز با من کرد. این ها همه لطف خداوندی و دعای شماهاست که انسان سرافراز می گردد. عکس را با جوائز که دریافت کردم در روزنامه انداختند. ( روزنامه تیتر زد، اسد زاده جوایز را جارو کرد)
چهار جایزه ممتاز وجود داشت که یک عدد مربوط به آکادمی پرواز یعنی درس، یک عدد مربوط به پرواز، یک عدد مربوط به بهترین افسر، یک عدد مربوط به کسی است که از همه نظر بهتر است هر کدام از این ها را یک نفر می توانست بگیرد. در تاریخ نیروی هوایی آمریکا برای اولین بار تمام این ها متعلق به یک نفر شد و آن من هستم ...

🌷با اینکه نظامی بود و خلبان، در مبارزه با رژیم ستم شاهی حضور فعالی داشت و با لباس شخصی در تظاهرات همدوش مردم حرکت می کرد. یک بار در تظاهرات سربازی را دید که درمیان مردم حرکت می کند و مأمورین می خواهند او را بگیرند. ابوالفضل، سریع لباس خود را در آورد و به تن او پوشاند و فراریش داد، بعد هم خود با زیر پیراهنی به خانه برگشت!

🌷 پس از بازگشت به آمریکا، ابوالفضل در تشکیل دانشکده خلبانی نقش کلیدی دارد. با آغاز جنگ تحمیلی علی رغم مخالفت مکرر نیروی هوایی به عنوان خلبان f5 وارد میدان نبرد می شود.
پس از پرواز های مکرر در خاک دشمن و بروز مهارت و شجاعت خود، سرانجام در عملیات والفجر 8 پس از بازگشت از ماموریت ، هواپیمایش مورد اصابت پدافند هوایی دشمن قرار گرفت. به هواپیما صدمه شدیدی وارد شده بود، لیدر وی مکرر از او می خواهد هواپیما را ترک نماید، اما او عقیده داشت به هر قیمت شده هواپیما را نجات دهد که علیرغم تلاش زیاد فرصت پیدا نمی کند و در خاک ایران اسلامی در جزیره مینو به زمین اصابت کرد. افسر رادار می گفت آخرین صحبت های ابوالفضل ، ندای یا صاحب الزمان بود. وقتی پیکر ابوالفضل را پیدا کردند می بینند، مثل مولایش ابوالفضل، سر و دستش از بدن جدا افتاده...
  


هدیه به خلبان شهید ابوالفضل اسد زاده صلوات - شهدای فارس
تولد: 17/2/1333 – جهرم
شهادت: 24/11/1364 - والفجر 8
 🌷🌷🌷کاکو لبخند🌷🌷🌷

دلنوشته ای به یاد عباس...

 خورشید سی امین روز تیر ماه آرام داشت در آسمان سرک می کشید و با چشمانی خواب آلود، اتفاقی عظیم را رصد می کرد. اتفاقی که کم در این کره خاکی دیده بود، و بین هر کدام قرن ها فاصله ...

هواپیمایی با سرعت هزار و دویست کیلومتر بر ساعت با دنباله ای از دود سیاه از، بغداد، شهر شهرزاد قصه گو می گذشت تا افسانه ای جدید را رقم بزند...

دنگ دنگ صدای بر خورد گلوله های فولادی به بدنه هواپیما عباس را هوشیار می کرد، دودی غلیظ از سمت راست و عقب هواپیما بلند شده بود. تمام چراغ های کابین با هم روشن و خاموش می شدند. همه چیز نشان می داد چند ثانیه بیشتر برای تصمیم گرفتن و انتخاب بین یکی از دو راه را ندارد. هر دو مسیر برایش مژده حیات و زندگی بود.

یک انتخاب به او فرصتی می داد تا شاید دقیقه ای و شاید سال ها بیشتر در این دنیا زندگی کند, مو سفید کند, شیرینی داشتن نوه و نتیجه را بچشد...

 و انتخاب دیگر, او را در همین سن جاودان می کرد...

عباس انتخابش را کرده بود. همان ساعت که روی برگ ماموریت دید که احتمال برگشت ۵ درصد است, انتخابش را کرده بود...

قبل از پرواز, کاظمیان, کابین دومش را قسم داده بود که در صورت هر اتفاقی او را اجکت نکند...

یادش به کاظمیان افتاد, با حرارت می گفت عباس موتور راست خورد, اماده باش برای اجکت.

 قبل از اینکه کاظمیان فرصت انتخاب را از عباس بگیرد, عباس شاسی اجکت کاظمیان را کشید و صندلی کابین دو همراه با کاظمین با قدرت از هواپیما جدا شد...

حالا عباس بود و شهری که خورشید کم کم در ان طلوع می کرد. شهری که صدام رجز خوانده بود یک پرنده در اسمانش نمی تواند پر بزند چه رسد به هواپیماهای جنگنده ایران...

از پانزده کیلومتر مانده به عراق سه کمربند اتش به فاصله پنج کیلومتر از هم قرار داشت که ستونی هایی از سرب گداخته به پهنای یک کیلومتر تا دل اسمان کشیده بودند و عباس همچون شمشیر افسانه ای رستم دستان کمربند اتش را از هم گسیخته بود...

عباس نامی اشنا برای دشمن بود, هنوز داغ بمب هایی که روی اسکله البکر و الامیه ریخته بود بر دل صدامیان بود, نام اشنایی که در کمتر از دو سال جنگ بیشترین پرواز برون مرزی را روی خاک عراق انجام داده بود تا رکورد دار چنین پروازهایی باشد, نامی که در جنگ هوایی یک نابغه بود...

و حالا این نابغه اماده بود تا کمر صدام را به خاک بزند. یک ماه دیگر, شهریور سال ۶۱، قرار بود کنفرانس کشورهای غیرمتعد در بغداد برگزار شود و این یعنی قدرت دو چندان برای صدام و صدام به سران کشورها اطمینان داده بود, بغداد دور از دسترس جنگنده های ایران است...

و عباس باز هیمنه صدام را در هم شکست. دقایقی پیش پالایشگاه الدوره بغداد را با بمب های خود منهدم کرده بود و دود سیاه و غلیظ پالایشگاه تا چند روز اسمان بغداد را تیره می کرد, تا هیچ خبرنگاری نتواند نا امن بودن بغداد را انکار کند...

اما این برای صدام کم بود, باید جوری این دیکتاتور بی رحم را زمین می زد, که دیگر نتواند در امنیت بغداد رجز بخواند...

دسته هدایت هواپیما را محکم گرفته بود. پیدا کردن یک هتل که یک سر و گردن از سایر ساختمان های بغداد بلندتر بود, کار سختی نبود...

شاید صدام بتواند انفجار پالایشگاه را یک حادثه جا بزند, اما ویران شدن هتل برگزاری اجلاس و پاره پاره های یک هواپیما که در ویرانه های هتل فرو رفته قابل پنهان کردن نیست...

عباس انتخابش را کرده بود, از همان روزی که پرواز را انتخاب کرد.

انفجاری عظیم بغداد را لرزاند تا تن صدام بلرزد.

و پایی که عباس کنار ان ساختمان جا گذاشت. همان پاییی که روزی که از دوره اموزشی امریکا برگشت, پوتینش را در اورد, جورابش را هم. و پا برهنه روی خاک شهرش قدم زد, می گفت دلم برای این خاک تنگ شده بود...

پایی که ماند, تا بیست سال بعد برگرد و روی خاکی که عباس عاشقش بود ارام گیرد...

هدیه به خلبان شهید عباس دوران صلوات,,شهدای فارس

 

تولد: 20/6/1329 - شیراز

سمت: فرمانده عمليات پايگاه سوم شكاري [شهيد نوژه]

شهادت: 30/4/1361- بغداد، بازگشت به وطن و خاکسپاری: ۳/۵/1381

چهار گل...

🌷برای دیدار مادر شهید حاج علی نوری رفته بودیم به روستای اسیر. دوستان از رشادت های حاج علی در والفجر ۲ گفتند. در اخر گفتیم مادر شما هم خاطره ای از شهیدتان بگید. اشک در چشمش پیچید گفت کدام شهیدم؟ تازه فهمیدیم چهار پسرش شهید شدن. گفت شبی در همین اتاق که نشسته اید, در خواب بودم. دیدم امام حسین(ع) سوار بر اسب امد و گفت امده ام پسرانت را ببرم. دست یکی از پسرانم را گرفتم و گفتم اقا احمد برای من بقیه برای شما. چهار پسرم سوار بر اسب همراه اقا رفتند! انها رفتند, احمد هم هنوز هست. سنگین ادامه داد, پسرم من پسرانم را پیش از این به امام حسین(ع) بخشیدم, گله ای هم ندارم.

🌷 حاج حسین اولین شهیدم بود. درست در سالگرد شهادتش برادر بزرگش حاج علی شهید. حاج علی فرمانده گردان دوم از تیپ المهدی(عج) بود که رشادتی ماندگار از خود در والفجر ۲ به جا گذاشت. بعد از شهادت این دو, حاج محمد وارد جبهه شد و در بازرسی قرارگاه خاتم به خدمت مشغول شد و هنگامه عملیات, به عنوان فرمانده گردان به خط می رفت. دی ماه سال ۶۵ بود که به اصرار رفت به عملیات کربلای ۴ و همان شب اول مفقود شد. شش ماهی از مفقود شدن حاج محمد می گذشت که پسر کوچکم حاج غلام شهید شد. هنوز بارقه امیدی داشتم که حاج محمد زنده است. یک شب خواب دیدم تابوتی که غرق نور بود را اوردند و در حیاط خانه طواف دادند. گفتم این تابوت کیه؟ گفتند حاج محمد! بعد بردند گلزار شهدا گذاشتند, پایین قبر برادراش. در دستم بذر گل بود. انها را ریختم کنار تابوت و مزار پسرانم. سریع چهار بوته گل محمدی رویید. یقین کردم چهارمین پسر هم شهید شده است. مدتی بعد جنازه حاج محمد را با فرقی شکافته برگرداند و کنار سه برادرش به خاک سپردند. 
  

 هدیه به شهیدان نوری حاج محمد , حاج علی, حاج غلام و حاج حسین صلوات,,شهدای فارس

حاج علی

🌾یاد شهدای والفجر 2 🌷
از طرف سپاه لباس فرم برای پاسداران رسمی آمده بود. یکی هم برای حاج علی کنار گذاشتم و به او اطلاع دادم. روز بعد در حالی که بیمار بود، ساک بدست آمد. همیشه از گرفتن و پوشیدن لباس امتناع می کرد و می گفت من لیاقت پوشیدن این لباس را ندارم، اما این بار تا لباس را به ایشان دادم گرفت، بوسه ای بر آن نشاند و در کیفش گذاشت. قبل از رفتن از من حلالیت طلبید و گفت:« وقتی می خواستم بیایم بر عکس همیشه خانواده مانع من شدند، کودکانم به پایم پیچیدند و می خواستند مرا از آمدن منصرف کنند، فهمیدم که خداوند می خواهد با این کودکان بی گناه مرا آزمایش کند!» اندکی سکوت کرد، چشمانش فروغ خاصی داشت، آرام و مطمئن گفت: «می دانم که این سفر را بازگشتی نیست!» بچه های گردان ابوذر نقل می کردند، حاج علی شب عملیات، لباس فرم سپاه را از کیفش در آورد و برای اولین بار پوشید. وقتی با چشمان متعجب ما مواجه شد گفت: « من در این عملیات شهید می شوم و دوست دارم در روز قیامت با لباس فرم سپاه، در محشر محشور شوم!»

🌷 جلسه توجیح فرماندهان گردان بود. برادر شمخانی هم از قرارگاه آمده بود. حاج علی فردی روستایی و کارگر بود، اصلا هم اهل نقشه خوانی و ... نبود، اما قدرت فرماندهی عجیبی داشت. در حین توضیح منطقه عملیات برای برادر شمخانی به اشتباه به منطقه تمرچین گفت قمر چین! آقای شمخانی گفت: این که نمی تواند نام منطقه را درست بگوید، چه طور می خواهد یک گردان را پیش ببرد، عوضش کن! گفتم: اختیار دارید، حاج علی بهترین فرمانده من است! خلاصه علی رغم مخالفت آقای شمخانی، حاج علی را فرستادم جلو. از اتفاق در شب اول عملیات والفجر 2، گردان حاج علی اولین گردانی بود که پشت بی سیم خبر داد هر چهار پایگاه و پاسگاه را گرفتیم. گفتم دوباره توضیح بده! گوشی را دادم شمخانی. حاج علی هم گزارش کاملی از وضعیت نیروهایش داد. شمخانی که تعجب کرده بود گفت: این واقعا همان آدمه! گفتم: شک داری!

🌷جهت عملیات والفجر 2 در منطقه جلدیان در منطقه غرب مستقر بودیم و حاج علی فرمانده گردان دوم تیپ المهدی(عج). روحیه ای عجیب داشت، در آن زمان اندک سه بار قرآن را ختم کرد. ساعتی تا شروع عملیات باقی مانده بود که گفت: «محمد، بیا برویم حمام، برای غسل شهادت!» در مسیر برایم درد دل می کرد و می گفت: «من مطمئنم که در این عملیات شهید می شوم.» پس از غسل به مقر برگشتیم، همه نیرو ها تجهیزات را گرفتند و آماده شدند. گردان یک و دو نماز جماعت را به حاج علی اقتدا کردند و آماده عملیات شدند. با فرماندهی قاطع و مسلط حاج علی همان شب اول به اهداف مورد نظر رسیدیم. صبح روز بعد با بیسیم تماس گرفت که یک تیربار بر روی تپه سمت چپ ما را تحت فشار قرار داده. خودش برای خاموش کردن آن رفته بود. وقتی پیشش رفتم تیری به قلبش نشسته بود و لبخند همیشگی اش بر روی لبانش می درخشید. قرآن و نامه ای که در آخرین لحظات برای خانواده نوشته بود سوراخ شده و با خون حاج علی نقاشی شده بود. حاج علی رفت در سالگرد شهادت برادرش حاج حسین. بعد از او هم دوبرادر دیگرش حاج غلام و حاج محمد از دروازه شهادت گذشتند.

هدیه به شهید حاج علی نوری صلوات- شهدای فارس
 تولد: 1329، روستای اسیر، لامرد.
سمت: فرمانده گردان ابوذر، لشکر 33 المهدی(عج)
شهادت: 26/4/1362 - حاج عمران، والفجر 2

اول دیگران!

🌾 یاد شهدای والفجر 2

🌷همیشه دیگران در نگاهش مقدم تر از خود او بودند. هیچ وقت شکم سیر به بستر نگذاشت، تا زمانی که از سیری نیروها و اطرافیانش مطمئن نمی شد خود چیزی نمی خورد. بیشتر روز ها را هم با روزه سپری می کرد.
همیشه در سلام پیش قدم بود، حتی اگر فرد مقابلش از نظر سنی کم سنتر از خودش بود.

🌷در کوه های سربه فلک کشیده حاج عمران در محاصره نیروهای بعثی گرفتار شده بودیم. تمام آذوقه ما چیزی جز مقداری آجیل نبود. نا امیدی در همه رسوخ پیدا کرده بود جز ابراهیم. آنقدر گشت تا توانست در میان صخره ها راهی برای خروج پیدا کند. اگر تا قبل از طلوع خورشید و روشن شدن منطقه از آن مهلکه خارج نمی شدیم، زنده ماندنمان با خدا بود. عراقی ها مثل مرغ در قفس ما را پرپر می کردند. ابراهیم به سرعت تمام نیروها را از آن صخره بالا فرستاد. ماند دو نفر دیگر. اصرار کردیم، شما خودت را بالا بکش بعد آن دو را بالا می کشیم. قبول نکرد. گفت:« مسئولیت اینها با من است، اگر خودم هم تیر بخورم با اول این ها را بالا بفرستم.»
وقتی آن دو را بالا فرستاد، هوا روشن شده بود و عراقی ها متوجه ما شدند. تیراندازی عراقی ها که شروع شد تیر کین عراقی ها به پیکر ابراهیم نشست. صدای ذکر گفتن ایشان را می شنیدیم اما نمی توانستیم او را بالا بکشیم. وقتی هم که این کار میسر شد، ابراهیم به آسمان ها عروج کرده بود و جسم بی جانش را از میان صخره های سر بفلک کشیده حاج عمران بیرون کشیدیم.

هدیه به شهید ابراهیم احمدی صلوات - شهدای فارس
  


تولد: 1338- دهستان هکان، جهرم
سمت: فرمانده گروهان
شهادت:3/5/1362 - حاج عمران، والفجر 2

با لبخند شهد(۹۰)

🌾یاد شهدا والفجر ۲

 ☝️ هفت, هشت سال پیش بود. در حیاط شاهچراغ نشسته بودم. به مناسبتی دورتا دور حیاط, تکیه به درختان, بوم های نقاشی از تصاویر شهدای فارس را چیده بودند و من روبروی یکی از این تصاویر بودم و بی اختیار, به آن چهره زیبا و دلربا که دلبری می کرد خیره شده بودم و با خودم می گفتم, این جوان کیست, کجا بوده, چه کار کرده...

آن زمان ها به تعداد انگشتان دست, حتی از شهدای شاخص فارس نمی شناختم چه رسد به این جوان گمنام... 

سال ها طول کشید تا بفهم این جوان, یکی از شجاع ترین و رشیدترین شهدای فارس است و بازوی راست شهید جاویدی در حفظ تنگه احد. از وقتی او را شناختم, دیگر از جلو تصویر هیچ شهیدی بی تفاوت نمی گذرم, می گویم شاید این هم مثل قاسم, سری در سر ها باشد...

 

🌷 ما کشاورز بودیم و ساکن استهبان. قاسم, پا بند کشاورزی و استهبان نشد, از ۱۶ سالگی برای کار رفت شیراز.انگشت یکی از دستانش معیوب بود, با همان کارت معافی از خدمت گرفت.اما جنگ که شروع شد, تماس گرفت و گفت من راهی جبهه ام, اگر راضی هستید که برای خداحافظی بیایم, اگر هم مخالف که حلال کنید, من از همین جا می روم!

ما هم رضایت دادیم، آمد خداحافظی کرد و پا به جبهه گذاشت. مقیم جبهه بود، هر سه ماه سری به خانه می زد، یا زمان هایی که مجروح می شد...

 

🌷زیاد مجروح می شد. البته چیزی از جراحت هایش به ما نمی گفت. یکبار کلاهی به سر کشیده بود و با پسر من بازی می کرد. حین بازی پسرم کلاه را از سر عمویش کشید. دیدم زخم عمیقی روی سرش است، سریع کلاه را به سر کشید!

یک بار دیگر, بعد از عملیات رمضان, تماس گرفت و گفت تهران در بیمارستان فیاض بخش بستری هستم. سریع خودم را رساندم، اصلاً قابل شناسایی نبود. ترکش از کنار گوش تا لبش را پاره کرده و دهانش کج شده بود، پایش هم مجروح شده بود. او را مرخص کرده و آوردم استهبان. دو سه روزی ماند و گفت من باید برگردم جبهه!

گفتم صبر کن خوب بشی بعد. گفت خانه من جبهه است، سالم یا مجروح باید در خانه ام باشم. من می روم یا خوب می شوم و بر می گردم یا شهید می شوم و می آیم. رفت و سه ماه بعد برگشت. عجیب که هیچ اثاری از آن جراحت عجیب دیگر بر صورتش نبود!

بار آخر به پایش اشاره کرد و گفت: اگر این بار شهید نشدم، به خاطر لیاقت نداشتنم، امیدوارم این پایم از ران قطع شود!

 

🌷ساعت 2 شب بود که از خواب پریدم. برای تجدید وضو می رفتم که شنیدم صدای ناله ای از پشت خاکریز می آید. فکر کردم، رزمنده ای مجروحی را از خط آورده و پشت خاکریز گذاشته اند. نزدیکتر رفتم، دقت کردم دیدم صدای دعا و مناجات است. دوست داشتم بدانم این ناله از کیست. تا اذان صبح همان کنار خاکریز نشستم. نزدیک اذان دیدم شخصی از گودالی بیرون آمد و به سمت نمازخانه رفت. دنبالش رفتم، تا نور روی صورتش افتاد شناختمش، قاسم بود، فرمانده گروهان یکم از گردان فجر!

 

🌷می گفت من وقف جبهه ام, یک سال از حقوقش را صرف خرید کفش برای گردان کرد.

گاه به صورتی که کسی متوجه نشود, بعد از غذا ظرف غذای تمام گردان را می شست.

گاهی در اطراف محوطه گردان می گشت, لباس هایی که نیروها دور انداخته بودند جمع می کرد, پارگی ها را رفو می کرد و می شست و به تدارکات تحویل می داد, می گفت شاید روزی به کار امد...

 

🌷قرار شد تیپ المهدی(عج) جهت عملیات والفجر 2 از جنوب به سمت منطقه غرب حرکت کند. در حال جابه جایی تجهیزات بودیم. قاسم با خوشحالی می گفت: شهادت من در غرب است، اگر شهید شدم به من بگویید شهید مظلوم!

 

🌷 عملیات والفجر ۲، در منطقه عمومی حاج عمران در عمق خاک دشمن انجام می شد. سخت ترین خط عملیات, تپه بردزرد در عمق خاک دشمن بود که جاده تدارکات دشمن از پایین ان رد می شد. اگر این تپه تصرف و ثبت می شد, موفقیت عملیات قطعی بود. این تپه به گردان فجر به فرماندهی مرتضی جاویدی سپرده شد و گروهان قاسم.

اتش همه جانبه عراق برای پس گرفتن تپه شروع شد, قاسم پا به پای مرتضی در حفظ تپه کوشش می کرد, یک تنه یک گردان بود. پیشانی بندی بسته بود و دورتا دور تپه می دوید.

روز سوم محاصره بود که ترکشی به ریه قاسم نشست. روی خاک افتاده بود, مرتب به سجده می رفت و با خدا صحبت می کرد. هر چه م تضی خواست قاسم را به جای امنی بکشد, نگذاشت, گفت من می خواهم روی همین خاک شهید شوم, چند ترکش دیگر اخرین بندهای حیاتش را برید تا برای همیشه زنده شود....

🌷🌹🌷🌹🌷

هدیه به شهید ابوالقاسم چوپان صلوات,,شهدای فارس

تولد:۱۳۴۱/۵/۱۳-استهبان, فارس

شهادت:۱۳۶۲/۵/۳- حاج عمران

فرمانده گروهان

 

دیدار

روز عرفه با راهیان نور رفته بودیم شلمچه.با شروع دعا حال عجیبی پیدا کردم, گفتم حیف است تا محل شهادت پدرم امده ام با او خلوت نکنم...
گویا پدر منتظر بود, دستم را گرفت و به محل شهادت خود برد و لحظه شهادت و شیرینی دیدار با مادرش حضرت زهرا(س) را گفت و من از شوق ساعتی بی هوش افتادم...

هدیه به شهید سیدرسول جلایی صلوات,,شهدای فارس 

 

شهید سید رسول جلائی ابرقویی 

شهادت:19/10/1365

به خاطر  فرمانده!

سوار ماشین بودیم, رسیدیم به فرمانده لشکر. سلام و علیکی کردیم و راه افتادیم. 
دیدم عوض ناراحت است. گفتم چی شد؟
گفت:احساس کردم فرمانده ام از بوی سیگارم اذیت شد!
پاکت سیگارش را در اورد, له کرد و بیرون انداخت. دیگر لب به سیگار نزد!

هدیه به شهید عوض پورهمت صلوات,شهدای فارس

قول!

دو هفته از عملیات قدس۳ می گذشت.رفتیم گلزار شهدا. جعفر دو زانو روبروی قبر مهدی نشست. با صدایی بغض گرفته و بلند گفت:مهدی حالا فهمیدی تشنگی حضرت اباعبداله را، یادته بهم می گفتی دلم می خواد تشنه شهيد بشم، تا شرمنده شهدای کربلا نباشم!
با صورتی خیس ادامه داد ما با هم قراری داریم!

هدیه به شهیدان مهدی نظیری و محمدجعفر اقایی صلوات,,شهدای فارس

پشت به اب!

 گردان را برای شرکت در عملیات قدس ۳ اماده می کردیم, بچه ها بعد از ساعت ها پیاده روی بدون اب, در گرمای شدید به اب های خنک تلمبه های دشت عباس رسیدند. گفتم:فرض کنید شما سپاه طالوت هستید و فرمان خداست که اب ننوشید, یا کم بخورید, چه می کنید؟
چشمم افتاد به رضا,پشت به اب کرده بود.گفتم با اب قهری!
گفت قصه طالوت و روضه تشنگی عباس را که خواندی, دیگه نمی خواهم اب را ببینم!

هدیه به شهید رضا چمک صلوات,,شهدای فارس 

 

شهید رضا چمک
شهادت:1364/11/21

امان از دل زینب!


🌾یاد شهدای والفجر ۲

🌷احمد ار پی جی زن بود. حین عملیات بود که مورد اصابت قرار گرفت و افتاد.موقعیت جوری بود که امکان عقب اوردن نبود. یک ماه طول کشید تا احمد را عقب بیاوریم. اما...
سر از پیکرش جدا افتاده بود...
احمد را به اقلید اوردیم. قبل از اینکه خانواده برسند و دیداری با احمد تازه کنند, برای اینکه خانواده ناراحت نشوند، یکی از بچه ها صورت احمد را شست موهایش را هم شانه زد، سر را جوری روی پیکر گذاشت تا نوع جراحت مشخص نشود.
وقتی چشم مادر شهید به جنازه احمد افتاد. اخم هایش رفت توی هم، گفت: «پسرم من که دوست داشتم مثل امام حسین(ع) شهید شوی؟»
دست برد زیر سر پسرُ، شد آنچه نباید می شد...
و ما حیرت زده و اشک ریزان به عشق بازی این مادر با پسرش خیره شده بودم...
 


هدیه به شهید احمد تدین صلوات
"شهدای فارس"
↘️
شهید احمد تدین
تولد:۱۳۴۵- اقلید
شهادت:۲۴/۵/۱۳۶۲- پیرانشهر

با لبخند شهد(۸۹)

 

🌾یاد شهدای عملیات قدس ۳

☝ نمی دانم چرا وقتی می خواهم بین شهدای فارس به شجاعت کسی را توصیف کنم, یاد مجید می افتم, یا برعکس وقتی یاد مجید می افتم یا عکسش را می بینیم, بی اختیار صفت شجاعت در ذهنم نقش می بندد...

اغراق هم باشد, دور از حقیقت نیست...

البته شجاعت را که بگذارید کنار بزرگواری, بندگی, رشادت و.... می شود مجید رشیدی...

 

🌷 در دفتر خاطراتش به تاریخ 1361/1/7 نوشته بود: .... خودم را در قلب دشمن انداختم. لحظات حساس و سرنوشت سازی بود، غفلت می کردم مرا تیرباران می کردند. زمانی که اسلحه را به سمت آن مزدوران گرفتم و ماشه را چکاندم، در کمال ناباوری اسلحه ام قفل کرده و شلیک نکرد. در دل گفتم یا صاحب زمان، یا علی ... شاید آن لحظه خدا از یادم رفته بود و با خراب شدن اسلحه ام به یاد خدا افتادم و به ضعف خودم پی بردم، اینجا باید به خدا توکل می کردم. با صدایی بلند و رسا به عربی دستور ایست دادم. 10 عراقی که بیش از 200 متر با من فاصله نداشتند و تا دندان مسلح، ایستادند و به سمت من آمدند. آنها را با خود به عقب بردم. به اولین بسیجی که رسیدم اسلحه ام را با او عوض کردم و بار دیگر به سمت دشمن یورش بردم...

... جنگ دیگر به نفع اسلام به پایان رسیده است، بنده که از ناحیه گوش و انگشت پا مجروح شدم و دیگر رمقی برای بالا و پائین رفتن ندارم در گوشه ای نشسته و خاطره می نویسم.

 

🌷گروهان در محاصره بود، بچه ها ساعت ها بود که غذا نخورده بودند، همه از گرسنگی پشت خاکریز وا رفته بودیم، که مجید غیبش زد. ساعتی بعد آمد، لباس عراقی به تن داشت، با یک دیگ پر از برنج داغ! از بین عراقی ها رفته بود، از سنگر تدارکاتشان دیگ غذا را تک زده بود.

 

🌷عملیات رمضان بود. رگبار متناوب تیربار زمین گیرمان کرده بود. وقت تنگ بود. ناگهان مجید تمام قامت روی خاکریز ایستاد، مشت گره کرده و الله اکبر گویان به سمت تیربار دوید. یکی دو تیر به دهانش نشست. حالا الله اکبر و خون و دندان از دهانش بیرون می آمد و باز می دوید!فرمانده را که چنین دیدیم طوفان شدیم و خط را شکاندیم.

بعد از آن مجید تعریف می کرد: مرا به بیمارستان شریعتی اصفهان منتقل کردند. صدا ها را می شنیدم اما هیچ پاسخی نمی توانستم بدهم و تکانی بخورم، خون لخته شده راه تنفسم را گرفته بود. یقین کردند که شهید شده ام. مرا در پلاستیکی پیچیدند و در کنار جنازه شهدا گذاشتند. نا امید شده بودم که شنیدم یک پرستار فریاد می زند و می گوید: «زنده است، زنده است. »

نفسم به پلاستیک خرده بود و بخاری زیر آن جمع شده بود. خواست خدا بود که جان بدر ببرم.

 

🌷عملیات قدس 3 بود. مجید معاون گردان امام حسن بود. رسیدیم به تپه ای که یک کمین روی آن بود و با تیرباری که داشت راه گروهان را سد کرد. همه به زمین چسبیده بودند. مجید هرچه برای سرنگونی آن داوطلب خواست کسی حاظر نشد. خودش یک آرپی جی برداشت و سینه خیز رفت به سمت پشت تپه. 

از پشت گلوله ای به سمت سنگر کمین شلیک کرد، همزمان هم عراقی ها چند نارنجک به سمتش انداختند. رو به قبله افتاده بود. لب هایش خشکیده بود، آرام زیر لب ذکر می گفت. گفت: برگرد...

مجید رشیدی برای عراقی ها نام شناخته شده ای بود، اگر جسد او را بدست می آوردند حسابی رویش مانور می دادند برای همین مجید قبل از شهادت تمام مدارکش را خاک کرده بود. سال های بعد جنازه مجید را همان جا، رو به قبله در حالی که یادگاری هایی از شکست حصر آبادان، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، محرم، خیبر و ... بر بدن داشت پیدا کردند.

همیشه آرزو می کرد گمنام شهید شود و پیکرش پیدا نشود. خواهش می کرد برایش دعا کنیم اگر خدا شهادت را نصیب ایشان کرد، بدنش در منطقه عملیاتی باقی بماند و خوراک پرندگان شود! آرزویش هم بر آورده شد وقتی پیکرش آمد، ذره ای گوشت بر بدن نداشت.

 

و حرف از مجید بسیار است ...

🌾💐🌾🌷🌾💐🌾

هدیه به شهید مجید رشیدی کوچی صلوات – شهدای فارس

تولد: 3/1338 - مرودشت

سمت:معاون گردان امام حسن(ع) – لشکر 19 فجر

شهادت:20/4/1364 – میمک، عملیات قدس 3 تاریخ تدفین:4/9/1369

 

راز معنویت!

 

🌷 روز شهادت امیر المؤمنین، علی(ع) بود که به شدت زخمی و به عقب منتقل شد.

روز بعد دوباره او را در میدان نبرد دیدم. عمامه نیم سوخته اش را بر سر و پیشانی شکسته اش را با دستمالی بسته بود. 

از سال 56 می گفت: خدایا شهادت را نصیبم کن!

حال بعد از پنج سال با تنی پر زخم و لبی تشنه حاجت روا شد...

 

☝ پیام شهید :

این که ما می گوییم عاشق حسینیم از ما عمل می خواهند.

قیامت جای شعار نیست، ما باید زندگی اهل بیت را الگو قرار دهیم ... 

ما شرم نمی کنیم خود را شیعه ی علی(ع) و حسین(ع) بدانیم و فریاد هل من ناصر ینصرنی امام حسین(ع) را جواب نگوییم!

نباید در راه آیین حسین(ع) هجرت کنیم و شهید شویم؟

آیا در اتاق های دربسته سینه زدن و حسین حسین کردن ولی به جبهه ها نیامدن و حسین زمان خمینی کبیر را یاری نکردن دردی را دوا می کند؟

 

☝ اگر لیاقت شهادت نداشتم ... می آیم در شهر و پشت جبهه به مبارزات خود علیه خطّ کفر و نفاق داخلی، ضدّ انقلاب، اعیتاد و منکرات ادامه می دهم.

 

☝من معنویت را از نماز اوّل وقت، نماز جماعت، نماز شب و بیشتر تلاوت قرآن به دست آورده ام.

نور قرآن، نور نماز با حضور قلب، نور نماز شب، انسان را با بصیرت می کند. شعور معنوی و ایمان شخص را بالا می برد ... 

🌷🌹🌷🌾🌷🌹🌷

هدیه به شهید سیدجعفر ذاکری صلوات- شهدای فارس

تولد:1336- شیراز

شهادت:23/4/1361- کوشک- عملیات رمضان

علمدار عصار!

منتشر شد! 

از مجموعه شمع صراط- جلد 10 

علمدار عصار 

راوایت هایی از سردار شهید محمد مهدی علیمحمدی همراه با خاطراتی از شهدای اقلید 

قطع رقعی  

184 صفحه - دو رنگ 

قیمت: 9000 تومان 

برای تهیه این کتاب و سایر آثار می توانید به آدرس زیر مراجعه کنید: 

شیراز- خیابان سی متری- نرسیده به چهارراه ذوالانوار- پاتوق کتاب 

علمدار عصار!

راز یک پروانه!

با سلام 

از مجموعه شمع صراط منتشر شد: 

راز یک پروانه! 

روایت هایی از سردار شهید خانمیرزا استواری و ده شهید شهرستان مرودشت 

قطع رقعی 

تعداد صفحه:224 - دو رنگ 

قیمت: 10000 تومان 

برای تهیه این کتاب و سایر اثار می توانید به آدرس زیر مراجعه کنید: 

شیراز- خیابان سی متری- نرسیده به چهارراه ذوالانوار- پاتوق کتاب 

راز یک پروانه!

با لبخند شهدا(88)


🌾یاد شهدای عملیات قدس 3
🌾 گاهی برای شناخت انسان ها نیاز نیست مدت ها با آنها باشی یا زیاد از آنها بشنوی و بخوانی. گاهی آنقدر زندگیشان خالص است که یک ثانیه با آنها بودن، یک کلام از آنها شنیدن، مثل اکسیر کار خود را می کند و هر شنونده یا خواننده ای را عاشقشان می کند.
و بعضی ها اصولاً پیچیده نیستند، مثل آب ساده هستند و بی ریا، اما در همان سادگی خودشان حیات دارند و حیات بخشتند. یکی مثل همین آقا ولی. چیز زیادی از او نمی دانم، اما می دانم از وقتی او را شناختم، عجیب مهر و محبتش در دلم نشسته است و دوستش دارم...

🌷قرار بود گردان ها قبل از اعلام رمز عملیات، شبانه خود را به خط حمله برساند. گروهان ما سر شب راه افتاد، نیمه های شب بود که به خط مورد نظر که در واقع پشت دشمن بود رسیدیم. دیدم موقعیت مناسب است تا قبل از اعلام رمز عملیات برای آخرین بار نیرو ها را توجیح کنم. همین طور که بچه ها در حال عبور بودند نکاتی را یادآوری می کردم، ناگهان دیدم نور نقره فام ماه روی صورت خندان ولی می درخشد. سریع خود را به او رساندم و گفتم: «آقا ولی شما کجا، اینجا کجا!»
خندید و گفت: «می خواستند مرا از عملیات محروم کنند!»
ولی فرمانده تیپ بود، حالا بی اطلاع یک کلاش دست گرفته و خود را میان بسیجی ها به خط رسانده بود. گفتم بیا جای من گروهان را هدایت کن! قبول نکرد هر چه اصرار کردم فایده نداشت، گفت: «شما کار خودتان را انجام دهید. کاری به من نداشته باشید!»
تا پایان عملیات حتی یک فرمان و دستور هم به من نداد، اما هر بار مشورتی خواستم با خون گرمی راهنمای ام کرد!

🌷قرار شد برای حضور قوی تر در عملیات ها، گردان های لشکر را تقویت کنند. به همین منظور فرمانده گردان ها را از فرمانده های رده بالای لشکر انتخاب کردند. ولی، فرمانده تیپ حضرت فاطمه)س( بود که کنترل و حفاظت جزایر خلیج فارس را به عهده داشت. به لشکر برگشت و شد فرمانده گردان ثارا لله . گردان ثارا لله قدیمی ترین گردان منسجم لشکر بود که کادری ثابت داشت. قرار بود تمام گردان های لشکر را به اسم چهارده معصوم نامگذاری کنند. ما هم دوست داشتیم اسم گردان ثارا لله به گردان امام حسین)ع( تبدیل شود.
ولی وقتی از جلسه لشکر آمد با خوشحالی گفت: اسم گردان را گذاشتم، گردان امام مهدی)عج(!
با ناراحتی گفتیم اما ما دوست داشتیم گردان امام حسین)ع( باشیم.
ولی با لبخند زیبایش گفت: بقیه گردان ها که به اسم ائمه هستند هروقت با صاحب گردانشان کار دارند باید توسل بگریند. اما نام گردان ما به نام امام مهدی)عج( است، امام حی و حاضر.
کافی است صدایش بزنید تا برای کمک بیاید!

🌷برای حرکت به سمت منطقه عملیاتی قدس 3 آماده می شدیم. که در تاریکی صدای آقا ولی بلند شد: جعفر، علی بیایید اینجا!
کنار تویوتای گردان ایستاده بود. با صلابت و وقار، با همان مهربانی همیشگی اش گفت: مقدار30000 تومان امام جمعه مرودشت جهت کمک به گردان داده به من. مقداری که خرج شده ومساعده دادم در این دفترچه نوشتم.با بقیه پول میذارم تو داش بورد ماشین.
سویچ ماشین را گذاشت زیردریچه کوچک جلو و ادامه داد: فنردریچه را برداشتم. فردا هرکدام سالم برگشتیم می تونیم برداریم.
همدیگر را بوسیدیم واماده حرکت شدیم.
روز بعد، وقتی اقا ولی برای همیشه آنجا ماند، راز آن سفارش ها را فهمیدیم!

🌷آقا ولی با اینکه سواد کلاسیک نداشت، اما به علت هوش فوق و تجربه زیادی که داشت، یکی از بهترین فرماندهان لشکر بود و معروف بود به پیر عملیات. به اتفاق هم به سمت منطقه عملیاتی قدس 3، در شیار محاله حرکت می کردیم. گروهان ما در جلو گردان حرکت می کرد، آقا ولی هم که فرمانده گردان بود، جلوترین نفر گروهان ما. معمول نبود که در موقعیت های عملیاتی فرماندهان لباس سبز سپاه بپوشند، اما نمی دانم چرا ولی، لباس سبزش را پوشیده بود، تمیز و مرتب.
رسیدیم به انتهای شیار، جایی که سیم خاردارهای اطراف مقر را به راحتی می دیدیم. یک لحظه چشمم افتاد به صورت ولی، آرام ذکر یازهرا)س( را تکرار می کرد. خودم را کنارش کشیدم و گفتم: آقا ولی اتفاقی افتاده؟
با چشم به دو تپه دو سمت شیار اشاره کرد. دیدم دو سنگر کمین در دو سمت شیار با تیربار قرار دارد. با ذکر و آرامش فرمانده گردان، بدون اینکه سنگر کمین از وجود یک گردان نیرو زیر پایش مطلع شود، گردان را از سیم خاردار ها و میدان مین عبور کرد... 

🌷باید سریع مقر دشمن را تخلیه می کردیم. آقا ولی همه را عقب فرستاد. خودش شروع کرد به چرخیدن در محوطه و اطراف مقر و جا مانده ها و مجروح ها را به عقب راهی می کرد. در همین هنگام، پای بیسیم چی اش، مصطفی اسداللهی زوج روی مین رفت. یک پای مصطفی قطع شده بود و هر دو پای آقا ولی. هنوز زنده بود. چند نفر از بچه ها می خواستند او را از میدان مین خارج کنند، نگذاشت. گفت بدن من روی مین است، شما بروید!
 چند لحظه بعد بدن نیمه جانش آماج گلوله های تیربار دشمن زبون شد. بدن پاره پاره ولی برای همیشه همان جا ماند که ماند، تا همچنان چشمان منتظر ما چشم به راه بماند.
باور داریم که ولی هنوز زنده است زیرا نوشته بود:« نوشته ای را که روی این کاغذ می نویسم پیام نامه است نه وصیت نامه، زیرا من و یا کسی که شهید می شود مرده نیست بلکه به تعبیر قرآن کریم زنده است و نزد خدا روزی می خورد....
همه ما مدیون این رهبری و این انقلاب هستیم و باید که این انقلاب را به اقصی نقاط دنیا صادر کرده و مقدمه ظهور حضرت مهدی را فراهم آوریم...»

هدیه به جاوید الاثر شهید شهید ولی نوری صلوات- شهدای فارس
↘️
تولد: 1330 – مرودشت- روستای قلعه نو
سمت: فرمانده تیپ فاطمه الزهرا(س)
شهادت: 24/4/1364 - قدس 3

با لبخند شهدا(87)

🌾یاد شهدای قدس ۳

☝️کنار مزار شهید نظیری چشم انتظار نشسته بودم. چشم افتاد به سنگ قبر کنارش, نوشته بود شهید محمدرضا ذهتاب. سنگ کنار ان هم, رحیم ذهتاب. نام پدر هر دو هم یکی بود. تاریخ شهادت هم یکی بود۱۳۶۴/۴/۲۰!
دو برادر, یک روز!
در دلم گفتم کاش کسی از این دو برادر برایم می گفت!
چند روز بعد, باز گلزار شهدا بودم, میزبان یکی از رزمندگان. گفت از کی بگم!
گفتم هر که دوست دارید!
گفت ذهتاب خوبه!
گفتم عالی!

🌷 شهید جعفر عباسی تعریف میکرد:
مدتی بود می دیدیم شبها همیشه آفتابه ها پرآب است و این یعنی500 متر پیاده روی در شب برای هر آفتابه!
یک شب کمین کردم. همه که خوابیدند محمدرضا بلند شد چند بار زیر نورماه این مسیر را رفت و برگشت تا همه را آب کرد. بعد گوشه ای در تاریکی نشست. یک ساعتی گذشت تا افتابه ها خالی شد. بلند شد و دوباره انها را اب کرد. تا صبح هر یک ساعت این کار را تکرار می کرد!

🌷 ساده و بی ریا بود, تمام زندگیش یک چفیه بود. که زیر انداز و رو انداز و جانمازش بود. هر چند وقت یکبار به بچه ها یک دست لباس خاکی جدید می دادند. بچه ها لباس های کهنه را, در جای مشخصی می انداختند و لباس نو می پوشیدند. رضا اهل لباس نو گرفتن نبود. بچه ها که می رفتند, توی همان لباس های مندرس می گشت و سالم ترین را بر می داشت و با لباس کهنه خود عوض می کرد.می گفتیم خوب لباس نو بگیر!
گفت: بیت الماله, حیفه, این لباس ها را هنوز میشه استفاده کرد!

🌷رنگش پریده بود, معلوم بود درد میکشه. گوشه سنگر نشست.گفتم رضا چیزی شده؟
لباسش را داد بالا, یک ترکش فرو رفته بود به تنش, یه زخم عمیق. گفتم پاشو بریم پیش امدادگر, بهداری...
خندید و گفت این که چیز مهمی نیس!
فکر کنم اولین و اخرین بار بود که ان زخم را به کسی نشان می داد!

🌷 می گفت رحیم, نه تنها برادر که بهترین دوست منه!
عملیات قدس ۳ تمام شده و گردان از شیار مالحه به عقب می امد. دمای هوا به پنجاه درجه می رسید, همه کلافه بودند و تجهیزات را از خود باز می کردند. دشمن هم با خمپاره بچه ها را بدرقه می کرد.
خمپاره ای لبه شیار خورد و ترکشش به کوله رضا چمن گرفت. کوله پر از موشک ار پی جی اتش گرفت. همه هاج واج نگاه اتش می کردند, رحیم فریاد زد رضا بدو...
رضا امد. دو برادر, رضا را که می سوخت گرفتند و با هم شروع کردند روی زمین غلطاندن, شکر خدا, به موقع چمن را خاموش کردند.
نزدیک ظهر بود که بچه ها از شیار وارد جاده اسفالت شدند.اخرین خمپاره های دشمن هم برای بدرقه رسیدند. جاده اسفالت سرخ شده بود, هر دو برادر کنار هم به زمین افتاده و خونشان در هم پیچیده بود...

☝️این هم کوتاه ترین وصیت نامه ای که تا به حال دیدم: "بسم الله الرحمن الرحيم . اينجانب محمدرضا زهتاب فقط به خاطر رضاي خدا و الله جانم فداي اسلام. که حياتم چه ارزشي دارد در برابر نام الله.والسلام"
 


هدیه به شهیدان محمد رضا و رحیم ذهتاب صلوات,,شهدای فارس
↘️
شهادت: ۲۰/۴/۱۳۶۴- قدس ۳

دلنوشته ای به یاد مهدی( بخش دوم)

یاد شهدای قدس 3
🌾دلنوشته ای به یاد مهدی... ( بخش دوم)

🌷مهدی خوشحال بود. شانزده سال بیشتر نداشت, اما عشقش به حسین از ابتدای تاریخ بود, چه روزهایی که در تنهایی روضه می خواند و بر حسین اشک می ریخت. به همه گفته بود, شرم می کنم, شهدای کربلا تشنه لب شهید شوند و من سیراب...
چشمانش کم سو شده بود. تیغ های آفتاب بر چشمش فرو می رفت و کم کم سیاهی چشمش به سفیدی چشمش جاری می شد. سایه محوی را میدید که نزدیک می شود. اگر دشمن بود که از سه پیکر خشکیده کاری بر نمی امد, همه نیروی مخابرات بودند و بدون سلاح، تنها چند نارنج با خود آورده بودند که اگر قرار به اسارت است، حداقل چند کشته بگیرند...
سایه که نزدیک شد, از قامت کشیده و بلندش, تنه لاغر و استخوانی اش رضا را شناخت. فرمانده 21 ساله مخابرات لشکر، شش کیلومتر پیاده رفته بود و تا با ظرف آبی برگرد، آبی که خود کراهت داشت قبل از یارانش از آن بخورد!
رضا کنار محسن نشست, خون های خشک شده دهانش را شست و به دهانش اب ریخت اما دیر شده بود...
کنار حاج رسول نشست و ارام ارام به کامش اب ریخت، حاج رسول هذیان می گفت. می گفت: آب را بدهید به برادرم خسروانی!
اما چشم مهدی هنوز به دور دست بود. شاید چشم انتظار. تا اینکه سایه ای دیگر در چشمش نقش بست. واضح تر از قبل. بهتر از همیشه. سایه ای که واضح و واضح تر می شد...
مهدی تمام قدرتش را به دست و پایش داد. باید جلو این قامت نورانی تمام قامت می ایستاد. او هم باید ادب می کرد و قدمی به آن نور الهی نزدیک می شد. تمام قامت ایستاد, اما با صورت زمین افتاد. دوباره ایستاد و قدمی به استقبال رفت و باز زمین افتاد.
رضا کنارش نشست, سرش را به زانو گذاشت, دستی به صورت ترک ترک شده مهدی کشید، باید او را هم سیراب می کرد...
زبانش شده بود سنگ. توان چرخواندن آن را نداشت. لب هایش به هم می خورد. رضا گوشش را نزدیک برد و مهدی چند باره گفت: رضا سرم را بگذار زمین...
کاش توان داشت و می گفت, مادر می خواهد سرم را به دامن بگیرد...
[هر چند، چند ساعت بعد که رضا بی هوش افتاده بود، با لباسی از نور به دیدار رضا آمد و این راز را بر او گفت و رضا تا چند ماه بعد که شهید شد، نام حضرت زهرا(س) برایش بغضی گلوگیر بود که با شنیدنش ساعتی اشک بریزد و بگوید کاش خانم از ما هم راضی شود...]
رضا هنوز امید داشت. باز باید از جان می گذشت و این جاده آتشین را می پیمود و کمک می آورد. بدن خشکیده محسن را کنار مهدی کشید, تکه اهنی را بالای سرشان کوبید و چفه ای خیس را سایه بان سر آنها کرد...
چند ساعت بعد که رضا با کمک برگشت و چفیه را با خوف رجا کنار زد، مهدی و محسن سر به شانه هم شهید شده بودند، شهدایی که نه زخمی خوردند و نه تیر و ترکشی، فقط تشنه با تیغ آفتاب ذبح شدند...
 


هدیه به شهیدان مهدی نظیری، محسن رجبی، مصطفی اسدالهی، رضا پورخسروانی و جانباز حاج رسول قاید شرفی صلوات- شهدای فارس

دلنوشته ای به یاد مهدی - بخش اول

یاد شهدای عملیات قدس ۳
🌾دلنوشته ای به یاد مهدی...(بخش اول)

🌷 ظهر ۲۱ تیرماه ۱۳۶۴. تیغ برنده افتاب, بی رحمانه هر سلول زنده ای را تشنه ذبح می کند.
مهدی روی زمین افتاده و با اندک توانی دستانش را حایل بین خورشید و چشمانش کرده. چشم می چرخواند. کمی ان سو تر محسن, با لخته های خونی که کنار لبش خشکیده افتاده, ان سو تر هم حاج رسول در حالی که دل پیچیه ناتوانش کرده روی زمین نقش بسته.
افتاب بی رحمانه در حال پوسته, پوسته کردن تنش است.اما راضی است, از وقتی یادش می اید که عاشق حسین(ع) شده, این تشنگی را ارزو کرده است...
لب های ترک خورده اش به لبخند می شکفد و اندک خونی از ترک ها بیرون می جهد, گرمای جهنمی ان دشت سوزان را به سخره گرفته است.
سه روز پیش بود, ۱۹، تیر ماه. گردان ها برای حرکت به سمت منطقه عملیاتی اماده می شدند, همه ردیف به ردیف نشسته بودند و حاج رسول, جلو ستون ها, بی اختیار, نوحه عطش می خواند و تشنگی!
حسی عجیب وجودش را فرا گرفته بود, حسی غریب. گردان ها که در تاریکی شب حرکت کردند, دل پیچه سراغش امد. هر چه خواست به روی خود نیاورد نشد. سنگینی بی سیم روی دوشش هم مزید علت بود.
چشمش افتاد به یوسف جوکار, که از بچه های مخابرات بود. گفت اقا یوسف, شکم درد دارم, دیگه نمی کشم, بذار برگردم!
یوسف مچش را گرفت و دنبال خود کشید و گفت:بیا, چیزی نمونده, الان اگر برگردی تو راه می مونی!
نمی دانست که باید این راه را برود تا به این جا برسد, جایی که ارزوی شهادت با لب تشنه بر اورده می شود!
عملیات ایذایی بود, چند ساعته, یک تیپ مجهز عراقی منهدم شد. گردان ها برگشتند, جز این پنج نفر...
روز ۲۰ تیر ماه بود. افتاب خود را بالا می کشید و از همان اولین دم, گرمایش را به رخ می کشید. همه ی نیروهای لشکر, افتاب نزده منطقه را ترک کرده بودند, جز این پنج نفر. که سرنوشتشان به هم گره خورده بود.
دو شب پیش هم هر پنج نفر, پشت یک ماشین نشسته بودند و به محل حرکت نیروها می امدند. مصطفی بیش از بقیه در چشم می امد. تمام وسایلش را بخشید و در حضور جمع چند بار شهادتین را تکرار کرد تا در مسلمانی اش شک و شبه ای نباشد.
حالا مصطفی با پایی قطع شده روی برانکارد بود و مهدی, محسن, رضا و حاج رسول چهارگوشه ان را گرفته و عقب می اوردند, کاری به سنگرهای کمین عراقی ها و ععراقی هایی که سرگردان از تک غافل گیرانه ایرانی ها به هر سو می دویدند, نداریم که اسیر ایه وجعلنا بودند...
حالا تقابل اراده بود و براده های سوزان خورشید. نه اینکه قمقمه ها پر اب باشد, نه!
نه اینکه مسیر پوشیده از درختان سر به فلک کشیده و سایه های خنک کشیده بر زمین باشد, نه. پنجاه درجه گرما بود و تیغ بران افتاب و دل هایی که شیفته و شیدای شهید تشنه لب کربلا...
ماندن جایز نبود, هرچند در خاک دشمن بودند و از هر طرف به دشمن می رسیدند, اما باید رفت. تا ظهر کشان کشان مصطفی را عقب اوردند, ان هم با سهمیه هر کدام یک سر قمقمه اب. ظهر دیگر توانی نماند, زور افتاب و گرما چربید.
 دنبال یک وجب سایه بودند.
یک سرنیزه بود, یک سیم چین. شروع کردند به کندن حفره هایی در دل دیواره شیار. به اندازه یک سر, تا حداقل کمی دمای سر پایین بیاید...
تا نیمه شب همه در همان یک وجب حفره بی هوش شدند...
نیمه شب, مهدی و محسن بی هوش بودند که رضا و حاج رسول, با دیدگانی تر, پیکر مصطفی را که مظلومانه, بر اثر خونریزی و گرما شهید شده بود, در شیاری دفن کردند تا افتاب بر بدن نازنینش رحم کند و بیش از این بر او نتازد...
اما امروز, ۲۱ تیرماه, دیگر توانی برای هیچ کدام نماند.
افتاب هم کوتاه نمی امد. اما دلاوران ما هم کوتاه نمی امدند, نه سر تسلیم به دشمن داشتند تاشاید جرعه ابی از دشمن بگیرند و از این تشنگی خلاص شوند, نه پای نشستن تا از تشنکی هلاک. کشان کشان, چهار دست و پا هم شده راه را ادامه دادند.
 محسن زودتر از همه کم اورد, خون بالا می اورد. گاهی رضا و مهدی, گاهی رضا و حاج رسول کشان کشان او را عقب می کشیدند. کم کم گرما, حاج رسول را هم از پا انداخت, کم ابی روده هایش را به هم پیچیده بود... نفر بعد هم مهدی بود که از تشنگی روی زمین بیافتد... و رضا که هنوز توان ایستادن داشت راه را ادامه داد...(ادامه دارد)
 


هدیه به شهیدان مهدی نظیری, محسن رجبی, مصطفی اسدالهی زوج, رضا پرخسروانی و سلامتی جانباز حاج رسول قاید شرفی صلوات,,شهدای فارس

 

ستارگان شهر ما - اصغر معمر

با لبخند شهدا(86) - بخش دوم


🌾 یاد شهدای عملیات قدس 3

🌷در گلزار شهدای گراش قبری کنده بودند دور آن را هم حصار کشیده بودند که اگر شهیدی آمد در آنجا دفن شود. ناصر یک شب ما، که چند نفر از بچه های سپاه بودیم را جمع کرد و گفت: « بچه ها این قبر حیفه بیاید نگذاریم خالی بمونه!»
خلاصه ساعت 12، 1شب که می شد می رفتیم سراغ قبر خالی. قبل از همه ناصر در قبر می خوابید، حدود نیم ساعت تا یک ساعت آنجا دراز می کشید و ما دور قبر برایش گریه و زاری راه می انداختیم، بعد از آن از قبر بلند می شد رو به آسمان می کرد و می گفت: «خداوندا ما یکبار دیگر زنده شدیم ، دیگر نگذار تا گناه کنیم.»
این کار را به نوبت انجام می دادیم. وقتی به مرور زمان آن قبر پر شد، انگار ما چیزی را از دست داده و گم کرده بودیم...

🌷عملیات قدس 3 بود. ناصر برای شناسایی منطقه بیش از 13 هزار قدم در کمتر از 10ساعت پیمود. واقعاً قدرت و شهامت عجیبی داشت. از آن طرف دلسوزی زیادی نسبت به خطوطی که خودش شناسایی می کرد داشت، تا از خطی مطمئن نمی شد، اجازه نمی داد نیرویی وارد خط شود. قرار بود محور ناصر به دو الی سه قسمت تقسیم شود و هر قسمت به عهده یک نفر باشد. به این ترتیب ناصر زیر بار تحویل دادن خط نمی رفت، می گفت نیروها باید دوباره توجیه شوند. می گفت: «تا زمانی که نفر به نفر بچه های گروه نسبت به خط توجیه نشوند و من مطمئن نشوم که می توانند گروه های عملیاتی را جلو ببرند و به خط دشمن برسانند من خط را تحویل نمی دهم.»
بالاخره هم اصرارش مؤثر افتاد و نیروها را چندین بار با خط توجیه کرد، وقتی مطمئن شد خط را تحویل داد. خطی که خودش سال ها در آن ماند!

🌷 نیمه تیر ماه 64 بود . از مقر لشکر ۱۹ فجر به سپاه گراش زنگ زد. گفتم ناصر چند روز دیگر عروسی من و خواهرت است اگر می‌توانی یکی دو روز بیا. خوشحال می‌شویم!
 با لحن رمزآلودی گفت: احتمالاً چند شب دیگر اینجا هم عروسی داشته باشیم؛ شاید خدا خواست و ما زودتر از شما داماد شدیم!
چند روز بعد، شب عروسی ما همان تلفن زنگ خورد. فردی که پشت خط بود، گفت: ناصر عظیمی در عملیات قدس ۳ در منطقه عملیاتی دهلران مفقود الاثر شده...
ناصر زودتر از من داماد شده بود.

🌷خواب دیدم گلزار شهدا هستم و صدای شادی و خنده‌ی بچه‌ها از نمازخانه گلزار می‌آید. رفتم سمت نمازخانه، کفشم را بیرون آوردم. سر را که بلند کردم شهید حسینعلی یوسفی را دیدم. با دستپاچگی سلام کردم. جواب سلامم را داد و گفت: بیا داخل. همه‌ی دوستان اینجایند.
تعجب کردم، باورم نمی‌شد. همه بودند. شهیدان مهدی رادمرد، باباحسن جعفری، ناصر امانی، حمید قاسمی‌زاده و محمد حسن زاده. همه داشتند نمازخانه را تزیین می‌کردند.
به حسینعلی گفتم: اینجا چه خبره؟ چرا این‌همه شادی می‌کنید؟
گفت: ناصر داره میاد.
گفتم: ناصر؟
گفت: آره برادر زنت!
منقلب شدم. لحظه‌ای به خودم نگاه کردم. اصلا آمده نبودم. من با او قول و قرارهایی داشتیم. با هم دست داده بودیم تا پای جان بایستیم. می‌خواستم فرار کنم تا ناصر مرا نبیند. داشتم خودم را از آن جمع جدا می‌کردم که یک نفر دستم را گرفت و گفت: کجا؟ گفتم: تو رو خدا بزارید برم. نمی‌خوام ناصر منو ببینه. گفت: صبر کن. هنوز ناصر نیومده. بیا بریم سالن اون‌وری، مراسم داریم. همه‌ی شهدا در آن سالن بودند.
از خواب بیدار شدم. اذان صبح می‌گفتند. آرام آرام گریه کردم. همسرم متوجه شد و پرسید: چی شده؟ تنها یک جمله گفتم: ناصر داره میاد.
و پس از شانزده سال، از ناصر چند تکه استخوان برگشت...
🌾🌷🌾🌹🌾🌷🌾
هدیه به شهید ناصر عظیمی صلوات - شهدای فارس
 

 

از راست شهید ناصر عظیمی و شهید یوسف راسخ 


تولد:1/6/1345 - گراش
سمت: مسئول محور اطلاعات
شهادت:20/4/1364 - قدس 3، دهلران

با لبخند شهد(۸۶) -بخش اول

🌾 یاد شهدای عملیات قدس 3

 

☝ چند سال پیش بود. با یکی از رزمندگان دوست داشتنی لشکر فجر، جلو موزه شهدا قرار داشتم. تا آمد با هم کمی کنار تصاویر شهدا قدم زدیم. کنار یک تصویر ایستاد. نگاهش کردم، جوانی با چشمانی زیبا و پر اراده که هنوز تار مویی بر صورت مردانه اش نروییده بود . آن رزمنده عزیز آهی کشید و گفت: یک شب برای شناسایی به مقر ما آمده بود، هیچ وقت شجاعتش و نورانیتش را فراموش نمی کنم...

و من هم به همین مناسبت آن تصویر مصمم در ذهنم نقش بست، و حالا به مناسبت نزدیک شدن به سالروز شهادتش خاطراتی از او را با هم مرور می کنیم...

و در آغاز، در برگه درخواست اعزام به جبهه روبروی نام و نام خانوادگی نوشته بود ناصر عظیمی و جلو آن نوشته بود شهرت" عمار " 

ناصر دوست داشت عمار صدایش کنند. عمار خمینی!

پس اگر دنبال مفهوم أین عمار هستید با این عمار خمینی همراه شوید...

 

🌷 سال 59 بود، سال اول دبیرستان. ناصر قبل از ورود به دبیرستان اعتقاداتش را با کتاب های امام خمینی، شهید مطهری و شهید دستغیب محکم کرده بود. آن روزها، روز تقابل و تبلیغ گروهای کمونیستی و مجاهدین خلق در مدارس بود. ناصر آستین همت را بالا زد و در جواب نشریات مجاهد و کار و کارگر و ... که در مدرسه توزیع می شد، نشریه ای منتشر کرد به نام پیام دانش آموز، که در آن به تبلیغات دانش آموزان و معلمان گروهکی پاسخ می داد. 

تا اینکه تبلیغات آنها شدت گرفت. یک روز با ناصر تمام آن روزنامه های انحرافی را خریدیم، پاره کردیم، در کیسه ای ریختیم و همراه با یک نامه تهدید آمیز به گردن یکی از همان دانش آموزان انداختیم!

همین باعث شد تا سال 60، از مدرسه اخراج شویم!

ما هم که از قید مدرسه آزاد شدیم رفتیم سمت جبهه که خود حکایتی دارد. بعد از برگشت از جبهه مدیر مدرسه به دنبال ما آمد. ناصر برای برگشت به مدرسه شرط گذاشت: ما در صورتی اقدام به فعالیت‌های سیاسی نمی‌کنیم که گروه‌های سیاسی مقابل نیز اقدامات سابق خود را تکرار نکنند!

اما فعالیت معلمان و دانش آموزان گروهکی به اوج خود رسیده بود. در نهایت باز ناصر با دبیر فیزیک که برای مجاهدین خلق( منافقین) تبلیغ می کرد درگیر شد که باز تهدید به اخراج از مدرسه شد...

این بار ناصر برای همیشه از مدرسه خارج شد و مقیم جبهه شد تا مدرک قبولی خود را از مدرسه ای دیگر بگیرد...

 

🌷قبل از عملیات بیت المقدس، من و ناصر در سنگری نگهبانی می‌دادیم. از ناصر پرسیدم: اگر روزی مسئولین مملکت به خون شهدا و آرمان‌های امام و انقلاب پشت کنند، تو چه کار می‌کنی؟. 

حس عجیبی گرفت. اسلحه‌اش را برداشت و به طرف دشمن نشانه رفت و با شلیک تیری سکوت را شکست و با صدای بلند گفت: به ولله این اسلحه‌ای که الان به طرف بغداد نشانه رفت را به سمت تهران نشانه خواهم گرفت.

 

🌷 برای شناسایی همراه با ناصر یکی دو کیلومتر از خط دشمن هم جلو تر رفته بودیم. در شیاری بودیم که منتهی می شد به خط جاده عقبه دشمن. به انتهای شیار که رسیدیم صدایی به گوشمان رسید. دقت که کردیم دیدیم یک عراقی روی لبه شیار دراز کشیده، تفنگش هم کنارش است و در حال خودش آواز می خواند. قبلاً تجربه کرده بودم، این جز مواردی بود که می شد شجاعت یک نیرو را محک بزنم.

ناصر سن و سالی نداشت اصلاً دست و پایش را گم نکرد، خیلی آرام و متین نشست و شروع کرد به انجام کارهای شناسایی منطقه. با این آرامش ما به راحتی توانستیم کار شناسایی آن خط را انجام دهیم. اگر کسی آنجا بود که ذره ای ترس در دلش وجود داشت جان همه را به خط می انداخت، چون عراقی دقیقاً روی ما مسلط بود و راحت می توانست با سنگ ما را بزند، اسحه که جای خودش را داشت.

 

🌷شجاعت و از طرف دیگر هوش زیاد ناصر پایش را به واحد اطلاعات و عملیات لشکر باز کرد. کسی فکر نمی‌کرد ناصر با آن جثه‌ی نحیف‌ش بتواند مسؤل یک تیم اطلاعات و عملیات باشد. ناصر قرار بود برای جمعی از ارتشی‌ها صحبت کند و وضعیتی از منطقه به آن‌ها گزارش دهد. قبل از این‌که ناصر شروع به صحبت کند، ارتشی‌ها به او می‌خندید و می‌گفتند: حالا این پسربچه می‌خواهد برای ما از جنگ بگوید.

 اما وقتی ناصر صحبت‌های‌ش تمام شد و گزارشی داد آن‌ها انگشت به دهان مانده بودند.

 

🌷پس از شهادت حمید قاسمی‌زاده، ناصر از من و خواهرهایش خواست تا با او به منزل آن شهید برویم. وقتی از منزل شهید قاسمی‌زاده بیرون آمدیم ناصر به من گفت: مادر همه‌ی دوستان من رفته‌اند. حالا نوبت من است یا باباحسن( شهید بابا حسن جعفری)...

که گویی قسمت ناصر چند ماه زود تر از بابا حسن بود...


نفر دوم از راست شهید هاشم شیخی و نفر سوم شهید ناصر عظیمیهدیه به شهید ناصر عظیمی صلوات- شهدای فارس

↘️

تولد:1/6/1345 - گراش

سمت: مسئول محور اطلاعات

شهادت:20/4/1364 - قدس 3، دهلران

 

ادامه دارد...

ستارگان شهر ما - احمد شجاعی

این تصویر را با ابعاد واقعی ذخیره کنید.

امداد غیبی!

🌾یاد شهدای عملیات قدس 3

🌷 کمین مرکزی جزیره مجنون افتضاح ترین جای دنیا بود. پشه های عجیبی داشت که صدای هواپیمای ملخی می دادند و حتی از روی پتو هم نیش می زدند. من ابراهیم هم سنگر بودیم. من امدادگر بودم، ابراهیم بی سیم چی. یه روز با ابراهیم توی سنگر بودیم و حرف می زدیم که دیدم یک مار از بین گونی ها بیرون آمد و در سوراخ دیگری در سنگر فرو رفت. من هم به سرم زد، قبل از اینکه مار کامل در سوراخ بخزد، دمش را گرفتم و شروع کردم به کشیدن. من بکش، مار بکش... ناگهان مار از وسط نصف شد و دمش در دست من ماند!
ابراهیم گفت: حمید این مار زخمی شده، خطر ناکه نیش میزنه، بیا بریم بیرون!
بی سیمش را برداشت و از سنگر زد بیرون. من هم دنبالش رفتم. بلافاصله چند خمپاره خورد زمین. یادم به رادیو جیبی ام افتاد، برگشتم که از سنگر بردارم، دیدم، یه خمپاره از سقف وارد سنگر شده و منفجر شده و چیزی از سنگر نمانده!
به راستی که هیچ اتفاقی بی حکمت نیست و آن مار، خود جان داد تا جان ما حفظ شود!

🌷از وصیت شهید
"... پدر و مادر مهربانم. خیلی از دوری شما غمگین و ناراحت هستم،اما چه کنم که شور و شوقی که برای رفتن به کربلا دارم، آنچنان وافر است که شب ها خواب می بینم که دست در حجره های قبر شش گوشه امام حسین(ع) دارم و زار زار می گریم. خواب می بینم که مادران و همسران شهدا دست بچه های خردسال خود راگرفته و کاروان کاروان رو به دیار کربلای حسین دارند. پدر و مادر گرامی و ارجمندم ان شاالله تعالی به زودی راه بسته کربلا باز خواهد شد و گره از این کار فروبسته باز و زخم های دردناک با مرهم های آرام بخش باز خواهد گردید.
... استادان و معلمان و اولیاء مدرسه ام یک حرف کوچک هم با شما دارم، شما از من می خواستید که تکلیفم را بنویسم من هم تکلیفم را نوشتم اما نه با قلم روی کاغذ بلکه با خون بر روی خاک. شهادت درسی بود که من از جان آن را خواندم و چون یک شاگرد خوب آن را یاد گرفتم و در کلاسی که معلم آن الله بود و به شاگردانش که شهیدان آن را به خوب جواب دادند و اگر خواست پروردگار باشد قبول خواهم شد و به کلاس بالاتر ترفیع خواهم یافت.."
🌾🌷🌾
هدیه به شهید ابراهیم دهقانی صلوات - شهدای فارس
  


تولد: ۱۳۴۶- شیراز
تاریخ شهادت: 20/4/1364 – قدس 3
تفحص:۱۵/۹/۱۳۶۹

به یاد یوسف...

🌹با لبخند شهدا(۶۹)🌹
🌾یادی از شهدای عملیات قدس 3

 🌾گاهی حاشیه پر رنگ تر از متن می شود. ان شب برای تحقیق در مورد یکی از شهدا پیش یکی از رزمندگان دوست داشتنی لشکر فجر رفته بودم. دیدم مرتب اسم یوسف را می اورد. قبل از خداحافظی گفتم از یوسف هم بگو. انگار سال ها منتظر این بود که کسی از او از یوسف بپرسد و او از یوسف بگوید...

🌷من و یوسف هم محلی بودیم و هم سن. هم نام بودنمان رفاقت بین ما را بیشتر کرده بود. همه چیز ما مثل هم بود جز اینکه من بدنی درشت و استخوانی داشتم, یوسف بدنی لاغر, نحیف و ضعیف...
سال اول جنگ بود. ۱۶، ۱۷ سال داشتیم که به هر ترتیب خودمام را به جبهه رساندیم. فرمانده به خاطر جثه کوچک یوسف مانع از این می شد که یوسف به خط جلو برود...
به هر ترتیب وارد واحد تخریب شدیم. در اعزام های بعد یوسف رفت واحد اطلاعات, من رفتم مخابرات. بعد هم به خاطر لیاقتش پاسدار شد, که تا زمان شهادت حتی خانواده اش هم نمی.دانستند.

🌷سومین اعزام ما بود که یوسف مجروح شد و در بیمارستانی در تهران بستری شد. یکی از اقوامش تعریف می کرد به ملاقات یوسف رفتم. تا وارد شدم دیدم یک نفر با عجله خارج شد...
سریع رفتم داخل, دیدم, لوله اکسیژن یوسف را با چاقو بریده است. فهمیدم از منافقینی بوده که مجروحین جنگ را شهید می کردند...

🌷سال ۶۴ بود. یوسف شده بود مسؤل محور اطلاعات لشکر. قرار بود با هم از شیراز اعزام شویم. به اتفاق هم رفتیم گلزار شهدا. پسر عموی یوسف تازه شهید شده بود. خانواده برای او سنگ قبری سنگین و مرمر گذاشته بودند. بعد زیارت او رفتیم زیارت شهید رحیم رجب زاده, که هم محلی ما بود. سنگ قبری ساده و ارزان داشت. یوسف کنارش نشست, دست روی سنگ قبر کشید و گفت من دوست دارم سنگ قبرم مثل این سبک و ساده باشد!
پدر یوسف قم کار می کرد. گفت یوسف بیا قبل از رفتن بریم قم پیش پدرم.
این کار سابقه نداشت و معمولا تلفنی خداحافظی می کرد. با هم رفتیم قم. یوسف پدرش را دید و با او خداحافظی کرد. انگار می دانست دیدار اخر است. از همان جا رفتیم منطقه.

🌷لشکر برای عملیات قدس ۳ اماده می شد. مدتی منطقه بودیم. یک روز هر دو با هم برای حمام امدیم اهواز. توی حمام یوسف به پشت خوابیده بود و من پشتش را کیسه می کشیدم.نا خوداگاه گفتم:یوسف دوهفته دیگه شهید می شی و خودم غسلت می دم!
دوهفته بعد یوسف در عملیات قدس ۳ شهید شد و خودم بدن نحیفش را در غسالخانه غسل دادم.
می خواستند برایش سنگ قبری بزرگ و گران سفارش بدهند وصیت یوسف را گفتم. سنگ قبرش ساده شد.

🌷یک ماه از شهادت یوسف می گذشت. خواب دیدم یوسف را روی دو دستم بغل کرده و در باغی زیبا می رفتیم و با هم صحبت می کردیم. رسیدیم به یک در که باغی دیگر می رفت. گفت یوسف مرا زمین بگذار. هرچه اشک ریختم که من هم می خواهم بیایم. گفت: تو بیش از این اجازه نداری جلو بیایی!!
🌿🌺🍃🌺🌿
هدیه به شهیدیوسف راسخ صلوات
"شهدای فارس"
 

 


تولد:۱۳۴۲-شیراز
شهادت:۲۰/۴/۱۳۶۴- قدس ۳

دلنوشته ای به یاد حاج محمد...

🌾یادی از اخرین شهدای جنگ

🌾 دلنوشته ای به یاد حاج محمد

 

🌷 خورشید چهارمین روز تیر ماه ۶۷، خود را از شرق دجله بالا می کشد و ارام ارام تیغ های برنده اش را بر سر نی زار های ایستاده در جزیره مجنون فرو می کند...

کمی, کمتر از سه ماه دیگر بگذرد, هشت سال تمام می شود از روزی که این سرزمین تفدیده کنار شعله های گداخته افتاب, تیر و خمپاره و ترکش را پذیراست...

صدام وعده تسخیر سه روزه این زمین را داده بود. حق هم داشت, همه محاسباتش درست بود, یک کشور که دچار دگرگونی حکومتی شداز هر نظر در برابر حمله نظامی بیگانه اسیب پذیر است ... همه محاسبات صدام برای پیوست ایران به عراق درست بود جز یک چیز...

قدرت نفوذ یک رهبر و وعده ای که سال ۴۳ داده بود. همان سربازان گهواره نشین روح الله...

یکی مثل همین حاج محمد. همین حاج محمد ۲۵ ساله که انتهای سنگر, به گونی های خاکی تکیه داده و بی سیم در دست دارد, هشت سال است از این خاک دل نکنده تا صدام در ارزوی این خاک بماند...

و هزاران تن مواد منفجره و اهن گداخته ای که دشمن بعثی مثل باران بر این خاک ریخت, در برابر اراده فولادین حاج محمد و حاج محمد ها همچو نسیمی در برابر کوه بود...

و دشمن, از این جنگ فرسایشی که مثل باتلاق او را در خود می بلعد خسته شده و حالا گویی چاره ای جز تمام کردن نامردی ندارد...

باید یکی یکی فتح الفتوح های سربازان خمینی را با کثیف ترین حربه خود پس بگیرد. فاو, شلمچه و حالا جزیره مجنون...

حاج محمد در انتهای سنگر تکیه داده است, گوشی بی سیم به دست دارد. خبرها خوب نیست. گزارش تحرکات عراقی ها را به حاج نبی میدهد...

بیرون سنگر, خمپاره ای بی صدا به زمین می نشیند, نه صدای انفجار بلندی دارد, نه ترکشی...

دودی مثل مار, از محل انفجار بیرون می خزد و ارام ارام به سمت سنگر حاج محمد می رود.حاج محمد لبخند به لب دارد, انگار با این لبخند زیبا به دنیا امده و قرار است اخرین لحظات را هم با همین لبخند طی کند...

حتی کربلای پنج که ترکش فرقش را شکافته بود, رنگ به رو نداشت, اما سفیدی دندان هایش از روی صورت خسته اش دور نشد...

حاج محمد خندان را بیشتر به عنوان فرمانده مخابرات لشکر می شناختند تا فرمانده لجستیک.

اما مهربانی و دلسوزیش پایش را از مخابرات به تدارکات باز کرد. وقت شام, کنار ساختمان مخابرات می ایستاد و می گفت هر کس شام پاک و حلال می خواد بیاد مخابرات در خدمتیم.

یکبار مچ حاج نبی, فرمانده لشکر را گرفته بود و نشانده بود پای سفره...

هر چه حاج نبی اصرار کرد که خودت هم بشین, گفته بود, نه, تا تمام نیروهایم غذا نخورند من لب نمی زنم. مثل پروانه دور انها می چرخید...

حاج نبی با خنده گفته بود فکر کنم از مادر نیروهایت هم برایشان دلسوز تری...

اما فرماندهی مخابرات یا تدارکات, هیچ کدام بهانه عقب ماندن و ریاست کردن حاج محمد نبود, بوی عملیات که می شنید دیگر پای ماندن نداشت.

قدس ۳ شده بود کمک بی سیم چی, والفجر ۸ شده بود تکور, کربلای ۴ و ۵ هم شده بود بی سیم چی... که هر کدام روایتی و حکایتی دارد. اما هر جا بود در جلوترین خط حمله بود.

مثل والفجر ۸ و شاید سخت ترین روز عملیاتی اش, روز اول والفجر ۸ بود که به اتفاق سه نیروی دیگرش, گوشه ای از برانکارد حامل پیکر معاونش رضا پورخسروانی را به دست گرفته و عقب می اورد و گاهی دست به کمر می گرفت و گاهی زانویش سست می شد و زیر سنگینی پیکر سبک رضا, از غصه جان می داد...

مثل الان که در جلوترین سنگر خط پدافند جزیره, در انتهای این سنگر بیسیم به دست نشسته است و دودی نامریی مثل ماری سمی ارام به داخل می خزد و با اولین دم حاج محمد, خود را به داخل ریه اش می کشد و نیش اغشته به سیانورش را مستقیم به مویرگ های حاج محمد تزریق می کند...

سیانور حتی اجازه نمی دهد حاج محمد گوشی بیسیم را زمین بگذارد, یا لبخند روی لبش را جمع کند و حاج محمد نشسته, چشم به در خستگی هشت سال مجاهدتش را روی زمین می گذارد و به عرش پر می کشد...

ساعتی می گذرد تا یوسف برسد. انگار قسمت یوسف جوکار است زیر اغوش حاج محمد را گرفتن. قدس ۳ هم, هم او زیر اغوشش را گرفت. 

وارد سنگر مخابرات مقر تیپ دشمن شده بودند که یک عراقی درشت هیکل خواب الود از در زده بود بیرون. رضا پورخسروانی محکم کشید زیر گوشش که خواب از سرش پرید و شروع کرد به لرزیدن. رضا گفت لاتحرک...

اما عراقی که ترسیده بود, تفنگ کشید و تیر حماقتش به پای حاج محمد نشست.رضا هم شکمش را با رگبار گلوله به هم دوخت و گفت من می گم لاتحرک شلیک می کنه...

انجا همین یوسف زیر اغوش حاج محمد را گرفت و عقب کشید و حالا باز باید فرمانده اش را در اغوش می کشید. حاج محمد را روی صندلی لندور نشاند. با خودکار روی سینه اش نوشت شهید حاج محمد ابراهیمی...

یکی از بچه ها هم عقب نشست و حاج محمد را گرفت تا فرمانده,همچنان در برابر دشمن قامت خم نکند و قامت خمیده اش تزلزلی در نیروهایش نگذارد...

چند روز بعد که یوسف , هنگا

م دفن باز حاج محمد را دید, سیانور چیزی از چهره خندان حاج محمد نگذاشته بود و اگر همان نام نوشته بر سینه اش نبود کسی این چهره کبود و تجزیه شده با سیانور را نمی شناخت...

🌾💐🌾💐🌾

هدیه به شهید حاج محمد ابراهیمی صلوات, شهدای فارس

تولد:۱۳۴۲/۶/۱۵-شیراز

شهادت:۱۳۶۷/۴/۴-جزیره مجنون

فرماندت مخابرات و جانشین لجستیک لشکر ۱۹ فجر

مفقود!


🌾 یادی از آخرین شهدای جنگ

🌷تانک عباس هدف قرار گرفته بود. گفتیم صددرصد پودر شده است. بعد از یک هفته دیدیم در کمال ناباوری سرو کله اش پیدا شد. هنگام انفجار خودش را روی تپه ای انداخته بود و بعد هفت شبانه روز پیاده روی در خاک عراق بلاخره به نیروهای خودی رسید. می گفت: « روزها را در گوشه ای مخفی می شدم و شب ها راه می آمدم. در این مدت تنها غذایم نی و چولان بود.»

🌷عباس چندین بار مجروح شد. در خیبر مچ دستش به شدت مجروح شد، در عملیات دیگر ترکشی به کنار قلبش نشست. اما هر بار بدون از دست دادن زمان به منطقه بر می گشت. در فاو شیمیایی شد و در بیمارستان بستری. تا به خودش آمده و به هوش آمده بود، با لباس بیمارستان فرار کرد و به عملیات برگشت. آنجا چند خبر نگار گیرش انداختند، اما زیر بار مصاحبه نرفت و از دست آنها هم فرار کرد تا در عملیات باشد...

🌷هر وقت از عباس می پرسیدم در جبهه چه کار می کنی، می خندید و می گفت:« هیچی یک تفنگ خالی می دهند دستم، تا عراقی ها به سمتم آمدند از ترس آن را به آنها تحویل می دهم!»
بعد از مفقود شدن عباس فهمیدم، عباس فرمانده گردان بوده و یلی از یلان جنگ!
آخرین باری که تماس گرفته بود، گفتم: «عباس، پسر عمویم مفقود شده، اگر می توانی خبری از او برای ما بیاور!»
عباس با خوشحالی گفت: « به! چه خوب است که مفقود شده!»
همان شب خودش برای عملیات رفت و مفقود شد!

هدیه به شهید عباسعلی میرزایی دولت آبادی صلوات- شهدای فارس
↘️
تولد: 1342 - دولت آباد جهرم
سمت: معاون گردان زرهی، لشکر 19 فجر
شهادت: 4/4/1367 جزیره مجنون

عذر خواهی

با سلام

با توجه به مشکلی که در سایت بلاگفا به وجود امده بود, در چهل روز گذشته موفق به قرار دادن خاطرات شهدای فارس نشدم.

ان شاالله در اولین فرصت خاطرات را جهت استفاده دوستان قرار خواهم داد.

 

با تشکر از صبوری دوستان و همراهان