🌾یاد شهدا والفجر ۲

 ☝️ هفت, هشت سال پیش بود. در حیاط شاهچراغ نشسته بودم. به مناسبتی دورتا دور حیاط, تکیه به درختان, بوم های نقاشی از تصاویر شهدای فارس را چیده بودند و من روبروی یکی از این تصاویر بودم و بی اختیار, به آن چهره زیبا و دلربا که دلبری می کرد خیره شده بودم و با خودم می گفتم, این جوان کیست, کجا بوده, چه کار کرده...

آن زمان ها به تعداد انگشتان دست, حتی از شهدای شاخص فارس نمی شناختم چه رسد به این جوان گمنام... 

سال ها طول کشید تا بفهم این جوان, یکی از شجاع ترین و رشیدترین شهدای فارس است و بازوی راست شهید جاویدی در حفظ تنگه احد. از وقتی او را شناختم, دیگر از جلو تصویر هیچ شهیدی بی تفاوت نمی گذرم, می گویم شاید این هم مثل قاسم, سری در سر ها باشد...

 

🌷 ما کشاورز بودیم و ساکن استهبان. قاسم, پا بند کشاورزی و استهبان نشد, از ۱۶ سالگی برای کار رفت شیراز.انگشت یکی از دستانش معیوب بود, با همان کارت معافی از خدمت گرفت.اما جنگ که شروع شد, تماس گرفت و گفت من راهی جبهه ام, اگر راضی هستید که برای خداحافظی بیایم, اگر هم مخالف که حلال کنید, من از همین جا می روم!

ما هم رضایت دادیم، آمد خداحافظی کرد و پا به جبهه گذاشت. مقیم جبهه بود، هر سه ماه سری به خانه می زد، یا زمان هایی که مجروح می شد...

 

🌷زیاد مجروح می شد. البته چیزی از جراحت هایش به ما نمی گفت. یکبار کلاهی به سر کشیده بود و با پسر من بازی می کرد. حین بازی پسرم کلاه را از سر عمویش کشید. دیدم زخم عمیقی روی سرش است، سریع کلاه را به سر کشید!

یک بار دیگر, بعد از عملیات رمضان, تماس گرفت و گفت تهران در بیمارستان فیاض بخش بستری هستم. سریع خودم را رساندم، اصلاً قابل شناسایی نبود. ترکش از کنار گوش تا لبش را پاره کرده و دهانش کج شده بود، پایش هم مجروح شده بود. او را مرخص کرده و آوردم استهبان. دو سه روزی ماند و گفت من باید برگردم جبهه!

گفتم صبر کن خوب بشی بعد. گفت خانه من جبهه است، سالم یا مجروح باید در خانه ام باشم. من می روم یا خوب می شوم و بر می گردم یا شهید می شوم و می آیم. رفت و سه ماه بعد برگشت. عجیب که هیچ اثاری از آن جراحت عجیب دیگر بر صورتش نبود!

بار آخر به پایش اشاره کرد و گفت: اگر این بار شهید نشدم، به خاطر لیاقت نداشتنم، امیدوارم این پایم از ران قطع شود!

 

🌷ساعت 2 شب بود که از خواب پریدم. برای تجدید وضو می رفتم که شنیدم صدای ناله ای از پشت خاکریز می آید. فکر کردم، رزمنده ای مجروحی را از خط آورده و پشت خاکریز گذاشته اند. نزدیکتر رفتم، دقت کردم دیدم صدای دعا و مناجات است. دوست داشتم بدانم این ناله از کیست. تا اذان صبح همان کنار خاکریز نشستم. نزدیک اذان دیدم شخصی از گودالی بیرون آمد و به سمت نمازخانه رفت. دنبالش رفتم، تا نور روی صورتش افتاد شناختمش، قاسم بود، فرمانده گروهان یکم از گردان فجر!

 

🌷می گفت من وقف جبهه ام, یک سال از حقوقش را صرف خرید کفش برای گردان کرد.

گاه به صورتی که کسی متوجه نشود, بعد از غذا ظرف غذای تمام گردان را می شست.

گاهی در اطراف محوطه گردان می گشت, لباس هایی که نیروها دور انداخته بودند جمع می کرد, پارگی ها را رفو می کرد و می شست و به تدارکات تحویل می داد, می گفت شاید روزی به کار امد...

 

🌷قرار شد تیپ المهدی(عج) جهت عملیات والفجر 2 از جنوب به سمت منطقه غرب حرکت کند. در حال جابه جایی تجهیزات بودیم. قاسم با خوشحالی می گفت: شهادت من در غرب است، اگر شهید شدم به من بگویید شهید مظلوم!

 

🌷 عملیات والفجر ۲، در منطقه عمومی حاج عمران در عمق خاک دشمن انجام می شد. سخت ترین خط عملیات, تپه بردزرد در عمق خاک دشمن بود که جاده تدارکات دشمن از پایین ان رد می شد. اگر این تپه تصرف و ثبت می شد, موفقیت عملیات قطعی بود. این تپه به گردان فجر به فرماندهی مرتضی جاویدی سپرده شد و گروهان قاسم.

اتش همه جانبه عراق برای پس گرفتن تپه شروع شد, قاسم پا به پای مرتضی در حفظ تپه کوشش می کرد, یک تنه یک گردان بود. پیشانی بندی بسته بود و دورتا دور تپه می دوید.

روز سوم محاصره بود که ترکشی به ریه قاسم نشست. روی خاک افتاده بود, مرتب به سجده می رفت و با خدا صحبت می کرد. هر چه م تضی خواست قاسم را به جای امنی بکشد, نگذاشت, گفت من می خواهم روی همین خاک شهید شوم, چند ترکش دیگر اخرین بندهای حیاتش را برید تا برای همیشه زنده شود....

🌷🌹🌷🌹🌷

هدیه به شهید ابوالقاسم چوپان صلوات,,شهدای فارس

تولد:۱۳۴۱/۵/۱۳-استهبان, فارس

شهادت:۱۳۶۲/۵/۳- حاج عمران

فرمانده گروهان