هدیه ای برای انقلاب

🌾یادی از شهدای جهاد 🌷گفت: مامان می خواهم برم جبهه! گفتم: تو چهارده سالته، بذار بزرگتر بشی، بعد. گفت: نه، من می خواهم برم جبهه! گفتم: بذار دو تا برادرت از جبهه برگردن، بعد برو! گفت: اون ها برای خودشان رفتن، من هم برای خودم. رفت. چهار سال تمام جبهه بود. 🌷 پسر عموم، اکبر کشتکار، تازه شهید شده بود و هاشم می خواست برگرده جبهه. گفتم: هاشم، بذار چهلم اکبر که گذشت، بعد برو! خیلی جدی گفت: مادر برای چی چهل روز اینجا بمانم و برادرانم زیر آتش دشمن باشند، اگر من الان نرم، فردای قیامت جواب حضرت زهرا(س) را چی بدم؟ ده روز قبل از عید سال 65 بود که از طریق جهاد اعزام شد به جبهه. سه چهار روز از عید سال 65 می گذشت. آن شب دلشوره ای عجیب وجودم را گرفته بود. هاشم و برادر بزرگش هر دو جبهه بودند، هاشم مجرد بود و برادرش متاهل، حس می کردم که قرار است اتفاقی بی افتد. گفتم: خدایا به حق امام حسین(ع) اگه قراره من هم تو این انقلاب سهیم باشم، پسر مجردم را در راه تو می دهم.اگر پسر متاهلم را گرفتی داغ روی داغ است. صبح روز بعد بود که پسر بزرگم از جبهه برگشت و با خود جنازه هاشم را آورد، هاشم روی لودر، در حال زدن خاکریز شهید شده بود. مراسم چهلم شهید اکبر کشتکار را با سوم هاشم با هم گرفتند! 🌾🌷🌾 هدیه به شهید هاشم زارعی نژاد صلوات- شهدای فارس ↘️ تولد: 1346/1/3- فتح آباد – مرودشت شهادت: 1364/12/29- فاو ��

حسین من امدم!

🌾یادی از شهدای جهاد 🌷برای ادامه تحصیل به شیراز امد، اما به خاطر مشکلاتی مادی که گریبان گیر خانواده بود، ترک تحصیل کرد و در مغازه صافکاری مشغول به کار شد. سال 60 بود که به عنوان صافکار وارد جهاد سازندگی شد و کم کم خانواده را مجاب کرد که به جبهه برود. پدر راضی نبود. دست آخر به پدر گفت: پدر شما باید خمس اموالت را بدهی، چون توان مالی نداری، باید خمس، شش فرزندت را بدهی و من خمس انها هستم. به این ترتیب پدر را راضی کرد و به عنوان راننده لودر عازم جبهه شد. 🌷بعد از مدتها با چند نفر از دوستانش به خانه برگشته بود. از شوق برگشتن، به سمتش دویدم، تا او را در آغوش بکشم، ببوسم. سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت: مادر، این دوستان من از جبهه برگشته اند، مدتهاست، مادر و خانواده اشان را ندیده اند. اگر مرا ببوسی و بغل کنی، ممکن است هوای مادرشان را بکنند و دلشان بشکند! 🌷از خط بر می گشتیم. خمپاره های دشمن هم گاه و بی گاه کنار ما می آمد. در همین زمان, در اثر یک اتفاق پای جعفر زیر چرخ لودر ماند. جعفر یکی از رانندگان لودر، اهل تهران بود. علی به سمت جعفر دوید و شروع کرد او را از زیر لودر بیرون کشیدن که خمپاره ای کنارش به زمین نشست. ترکش به سر و صورت وسینه اش نشست. خون از سینه اش فوران می زد. بلند فریاد زد: امام حسین، من هم آمدم پیشت! به زمین افتاد و شهید شد. 💐🌷💐🌷💐🌷 هدیه به شهید علی جان الله یاری صلوات- شهدای فارس ↘ تولد:17/8/1342- روستای گاوکشک کازرون شهادت:23/12/1362- کوشک

خداحافظ....

 

🌾یادی از شهدای جهاد

 

🌷دی ماه سال 64 بود که جمال به مرخصی آمد. حال و هوای عجیبی داشت. در این مدت کمتر از خانه خارج می شد و بیش از هر زمان دیگر کنار مادر می نشست و تکان نمی خورد. اگر هم از خانه بیرون می رفت، می رفت پیش اقوام و خویشان از یک یک آنها خدا حافظی می کرد. 

گفتم: چیه جمال، چرا داری از همه خداحافظی می کنی، نکنه، وداع آخره!

خندید و با حالتی خاص گفت: ان شاالله، خدا از دهنت بشنوه!

خداحافظی آخر را کرد و برگشت منطقه. 

جمال راننده لودر بود و حالا بعد از چند سال شده بود فرمانده سنگرسازان بی سنگر. بهمن ماه بود که در عملیات والفجر8 ، از ناحیه صورت به شدت مجروح شده و منتقل شد مشهد. اما بیش از چهل هشت ساعت دوام نیاورده بود، بدون اینکه به خانواده بگوید به منطقه برگشته و کارش را ادامه داده بود تا اینکه در ادامه عملیات جام شهادت را سرکشید و به آرزویش رسید.

💐🌷💐🌷💐

هدیه به شهید جمال فروهر حقیقی صلوات- شهدای فارس

تولد:1/1/1341-شیراز

شهادت:10/12/1364- فاو

یک قامت بلند!

 

🌾یادی از شهدای جهاد

 

🌷شیرعسکر قد و قامت بسیار بلندی داشت. وقتی پشت لودر می نشست و کار می کرد، قامت رشیدش بیشتر در چشم می آمد. وقتی آتش زیاد می شد می گفتیم تقصیر شیر عسکر است، آنقدر قدش بلند است که از فاصله دور هم دیده می شه و دیده بان های دشمن می بینندش!

شب دوم کربلای 5 بود. پاتک سنگین دشمن شروع شد. ساعت سه نیمه شب بود که دستور آمد سریع عقب بکشیم. ده نفر از بچه های مهندسی پشت تویوتا نشستیم. آتش دشمن سنگین بود و راننده با سرعت از میان گلوله ها به عقب حرکت می کرد. در حین حرکت نور ماشین روی یک مجروح افتاد، که با حالت کمک دستش را به سمت ما دراز کرده بود. امکان ایستادن ماشین نبود. یک لحظه، شیرعسکر پایش را به عقب ماشین گیر کرد و با دست های بلندش، مجروح را گرفت و کشید. حدود ده متری مجروح دنبال ماشین کشیده می شد، اما شیر عسکر کوتاه نیامد. کمکش کردیم و مجروح را کشیدیم بالا...

دقایقی بعد که عراق آن خط را گرفت، دیدم شجاعت و جسارت شیرعسکر جان یک مجروح را نجات داد...

 

🌷 می گفتم شیرعسکر، تو نباید شهید بشی، آخه آنقدر بلندی که پاهات از تویوتا و آمبولانس می زنه بیرون، مجبور میشم خمش کنیم!

می خندید و می گفت تو دعا کن من شهید بشم، با تریلی و لودر بیا جنازه من را ببر!

چندین شب بود که در حال خاکریز زدن بودیم. سر و روی همه شده بود پر از خاک. شیرعسکر گفت: می خواهم فردا برم حمام!

گفتم: نور بالا می زنی، حتماً غسل شهادت هم بکن!

گفت: تو هم برو دنبال تریلی، که جنازه ام روی زمین نمونه!

روز بعد رفت حمام و طرف های ظهر بود که برگشت. آتش سنگین پاتک دشمن روی خط بود. یک لحظه بدنم گرم شد و افتادم. وقتی به هوش آمدم، راننده آمبولانس گفت: رفیقت هم شهید شد!

اشک در چشم هایم پیچید، به او قول داده بودم برای جنازه اش تریلی ببرم، اما نتوانستم!

🌾🌷🌾

هدیه به سنگر ساز بی سنگر شهید شیرعسکر رضا زاده صلوات- شهدای فارس

↘️

تولد:1343/3/12- عشایر تیره چگینی

شهادت: 1365/12/16- شلمچه 

��

اخرین بوسه مادر!

🌾یادی از شهدای جهاد

🌷عباس چهارده ساله بود که پدرش فوت کرد. من ماندم و عباس و دو خواهرش. عباس شد مرد خانه. تحصیل را رها کرد، روزها می رفت مکانیکی، شب ها می رفت پایگاه مقاومت نگهبانی می داد.
تا اینکه گفت: من می خواهم برم جبهه!
حریفش نشدم. رفت جهاد اسم نوشت و شد راننده لودر.
بار سوم بود که از جبهه بر می گشت. موج انفجار بدنش را کبود و پر زخم کرده بود. به اصرار بردمش بیمارستان. مدتی طول کشید تا خوب شد و تا خوب شد فیلش یاد هندوستان کرد و گفت می خواهم برگردم.
گفتم مادر، تو نان آور خانه ما هستی، دینت را ادا کردی.
با عصبانیت رفت شناسنامه اش را آورد و پار کرده و گفت: مگر خون من از جوان هایی که جلو گلوله و آتش ایستاده اند رنگین تر است، ما باید از وطن دفاع کنیم تا شما راحت زندگی کنید!
دیگر چیزی نگفتم. گفتم: برو پسرم خدا به همراهت.
22 دی ماه ساکش را بست که برود. گفت مادر اگر شهید شدم، برای من گریه نکنید، من باید به هدفم برسم.
چند قدمی رفت و برگشت. گفت: مادر، می دونم این بار شهید می شم، دوست دارم ببوسمت، اما خجالت می کشم!
گفتم مادر خجالت ندارد، فرزندم هستی. مرا بوسید و رفت. خیلی خودم را نگه داشتم تا وقتی در کوچه است، تا وقتی که می چرخد و نگاهم می کند، اشک نریزم. از پیچ کوچه که رد شد، بغضم ترکید و اشکم جاری شد...
13 بهمن بود که نامه اش رسید. خوشحال جواب نامه اش را نوشتم، چادر به سر کردم تا به پست بروم. در را که باز کردم، دیدم یک نفر پشت در است. گفت: از عباس خبر دارید؟
گفتم: اره، تازه نامه اش رسیده و این نامه را دارم برای او می برم.
گفت: نامه را بگذارید خانه، عباس امروز فردا می آید.
برگشتم خانه و چشم انتظار و چشم به در نشستم. عصر بود، خودش که نه، خبر شهادتش را آوردند.
سجده شکر به جا آوردم و به خاطر وجودش خدا را شکر کردم.

هدیه به جهادگر شهید عباس امام علی صلوات- شهدای فارس
  

تولد: 1348/7/23- شیراز
شهادت: 1366/11/6

سه یا حسین(ع)


🌾یادی از شهدای جهاد

🌷 شیرخوار بود که مریضی سختی گرفت و بالاخره یک روز نفسش رفت. در کوچه داد و بیداد می کردم. یکی از همسایه ها حبیب را از آغوشم کشید و گفت این دیگه مرده!
جگرم کباب شد. فریاد زدم یا امام رضا، بچم را از تو می خوام، نذر تو کردم...
ناگهان شروع کرد به دست و پا زدن..

🌷 کارهای سخت و نفس گیر راه سازی در کوه ها را حبیب به عهده می گرفت و از جان مایه می گذاشت. قرار بود برای یکی از این جاده های کوهستانی، یک ماشین مواد منفجره را از کنار دره ای عمیق عبور دهیم. هفده نفر بودیم و هیچ کس جرأت این کار را نداشت. حبیب گفت: من خودم ماششین را می برم؛ من که جانم را برای این کار گذاشته ام، دیگر چه غم...

🌷 سال 65 سیل شدیدی در منطقه گله دار آمد و آب بسیاری از خانه ها را ویران کرد. حبیب با تمام وجود در خدمت مردم منطقه بود. بالا آمدن آب، باعث شده بود مارهای زیادی از لانه هایشان بیرون آمده و روی آب شناور شوند. خیلی ها می ترسیدند در این شرایط کار کنند، اما د روجود حبیب چیزی به اسم ترس نبود!

🌷سه بار برای گرفتن اجازه برای رفتن به جبهه پیش مادر رفت و هر سه بار مادر رد کرد و اجازه نداد. می خواست برای چهارمین بار برود. گفتم داداش خودت را خسته نکن، این بار هم نه می آورد!
خندید و گفت: نه، این بار فرق می کند. وقتی پیش مادر رفت، مادر پیشانی اش را بوسید و گفت: پسرم امام زمان پشت و پناهت!
جبیب هم گفت: مادر حواست به بچه های من باشد!

🌷 عملیات کربلای 5 بود. توی سنگر نشسته بودیم. حبیب گفت: فلانی من فردا بین دو نماز شهید می شوم!
با تعجبم گفتم: یعنی چی؟
گفت: دیشب خواب دیدم امام حسین(ع) سه بار مرا در آغوش کشید.
گذشت تا روز بعد. وارد سنگر شد. همراهش هم خمپاره ای کنار سنگر منفجر شد و چند ترکش به تن حبیب نشست. سه بار گفت یا حسین و شهید شد!
🌷🌾🌷
هدیه به شهید حجت الله(حبیب) باقری صلوات - شهدای فارس
  


تولد: 1340- روستای خافی- لامرد
شهادت: 1365/10/30- شلمچه

آقای شهردار

🌾 یادی از شهدای جهاد

🌷از همان قبل از انقلاب که با مردم و به خصوص کشاورزان سرو کار داشت در کنار راه انداختن کار آنها، با زبان و کلام شیوایش پای مردم عادی را به خانه علمای شهر باز می کرد. خیلی از مردم روستا ها با تشویق هدایت اله مسائل مالی شرعی خود را در کنار علما حل می کردند.
بعد هم به خاطر فعالیت های سازنده اش در جهاد سازندگی در سال 61 به عنوان شهردار کازرون انتخاب شد، شهرداری که در زمان خودش در سطح استان فارس نمونه بود و هنوز خاطرات ماندگارش در ذهن مردم کازرون باقی مانده است. رفتارش با تهی دستان و ضعفای شهر چنان با تواضع و فروتنی بود که کسی در مقابل ایشان احساس رئیس و ارباب رجویی نمی کرد.

🌷با اینکه در کازرون مسئولیت سنگینی داشت، اما وقتی جنگ شروع شد، یک پایش جبهه بود، یک پایش کازرون. آنقدر لیاقت از خود نشان داد که خیلی زود شد فرمانده تیپ انصار جهاد فارس. کازرون هم که می آمد،کارش تبلیغ جبهه بود و جنگ. همه را به جبهه می برد، حتی بچه های کوچک و ده ساله را. من چهار پسر داشتم از 12 ساله تا 18 ساله. همه آنها را با خود به جبهه برد.

🌷نور شهادت را در چهره هدایت اله می دیدم، با اینکه او در گردان های رزمی نبود و شهادت ایشان دور از انتظار بود. روزی از هدایت اله پرسیدم: «آیا ممکن است شما هم شهید شوی؟»
با چهره ای جدی گفت: « مگر شهید شدن در راه خدا شوخی است. باید آن قدر در راه خدا فعالیت داشته باشی که مورد رضای خدا قرار بگیری [و لیاقت شهادت را پیدا کنی!]»
روز اول عید بود که عازم جبهه شد. باز هم می خواست مرا با چهار بچه قد و نیم قد تنها بگذارد. برای اینکه منصرفش کنم گفتم: «این بار اگر بروی من از توان نگهداری فرزندان شما بر نمی آیم!»
خندید و گفت: «شما همسر خوب و فداکاری هستید از عهده همه چیز بر می آیید!»
برای اینکه شادم کند و به من امید، گفت تا ده روز دیگر بر می گردم. دقیقاً روز دهم عید بود که مجروح شد و او را به شیراز آوردند. وقتی به ملاقاتش رفتم، حالم دگرگون شد. طاقت دیدن همسرم همچون گلم را با این صورت نداشتم. تمام بدنش با گاز های شمیایی تاول، تاول شده بود. انگار او را از کوره آتش در آورده باشند. ناراحتی ام را که دید گفت: «شما بچه ها را ببرید.»
ما را برگرداند، شب سیزده عید بود که خبر شهادتش همه شهر را عزادار کرد. 


هدیه به شهید هدایت اله مصلحیان صلوات- شهدای فارس
  

تولد: 1/1/1335 - کازرون
سمت: شهردار کازرون - فرمانده تیپ انصار جهاد فارس
شهادت:12/1/1367 - شیراز ( شیمیایی)

هم صحبت با مولا...

🌾یادی از شهدای جهاد

🌷 از پنجره اتاقم به حیاط نگاه می کردم. محمد توی محوطه کنار سید بزرگواری ایستاده, سر پایین انداخته و با ایشان صحبت می کرد. قبلا ان سید را ندیده بودم.
محمد پیش از این مسؤل جهاد فراشبند بود, اما چون این مسؤلیت, باعث می شد از جبهه دور شود, استعفا داده و به عنوان معاون عمرانی جهاد در خدمت مردم مستضعف منطقه بود.
در حال خودم بودم که محمد وارد شد. گفتم محمد این سید کی بود؟
رنگ به رنگ شد. گفت کدام سید؟
گفتم همان که توی حیاط با او صحبت می کردی. انکار کرد و گفت من که با کسی حرف نمی زدم!
گذشت, مدتی بعد محمد با گردانی که از فراشبند عازم جبهه بود, بار سفر را بست و رفت و در عملیات بدر شهید شد.
مدتی از شهادت محمد می گذشت که در خواب او را دیدم. گفت عباس یادته, اون روز تو حیاط با یه سید حرف می زدم!
پرسیدی کی بود و گفتم کسی نبود!
گفتم خوب!
گفت ان سید بزرگوار, امام زمان(عج) بود که برای دیدن من امده و چند دقیقه با من صحبت کرد!
 

هدیه به شهید محمدزکی بقایی فرد صلوات,,شهدای فارس
  

تولد:۱۳۳۵-فراشبند
شهادت:۱۳۶۳/۱۲/۲۵-عملیات بدر

دکتر جهادگر!

🌾یادی از شهدای جهاد

🌷محمد حسین پس از اتمام دوره دانشگاهی به عنوان یک دامپزشک ماهر، در دور افتاده ترین و محروم ترین روستا ها و شهر های استان فارس [منطقه خَفر] شروع به خدمت کرد. پدرش آیت الله نجابت حال و هوای پسر را این گونه بیان می کند:« جود و کرمش‌ طوری‌ بود که‌ تمام‌ روستا و صحرا نشینان‌ که‌ از دامپزشکی‌ ایشان‌ بهره‌مند می‌شدند، علاوه‌ بر دلسوزی‌ نسبت‌ به‌ دوابّ‌ و طیور آنها، نسبت‌ به‌ افراد فقیر آنها دلجویی‌ می‌نمود به‌ نحوی‌ که‌ علاوه‌ بر اصلاح‌ امور آنها پول‌ نقد از جیبش‌ به‌ آنها می‌پرداخت‌.»

🌷نیمه‌های‌ شب‌ بین‌ خطّ ایران‌ و عراق‌ در جبهه آبادان در حال کار کردن و زدن خاکریز بودیم‌. جای‌ بسیار خطرناکی‌ بود. محمد حسین بی هیچ ترسی می‌گفت‌:« فلانی‌، یک‌ کیلومتر بیشتر به‌ سنگر عراقی‌ها فاصله‌ داریم‌.»
چون‌ لودر و بلدوزرها باید جلوتر از خطّ مقدم‌ می‌رفتند و خاکریز می زدند، شدت بارش گلوله‌ خمپاره‌بیشتر از خط مقدم بود. بی آنکه سرپناهی داشته باشیم مثل نُقل‌ و نبات‌ بر سر ما تیر و ترکش می بارید. طوری‌ فاصله‌ گلوله‌ها به‌ ما نزدیک‌ بود که‌ سرخی‌ آن ها را که در دل زمین فرو می رفتند می‌دیدم‌. در این هیاهو که ترس از اصابت یکی از این ترکش ها تمام بدنم را به لرزه انداخته بود، محمّدحسین‌ با لبخند می گفت‌: «فلانی‌، بهشت‌ را می‌بینی‌؟»
گفتم‌: «خدا پدرت‌ را بیامرزد، ما را کجا آورده‌ای‌؟ من‌ فقط‌ گلوله‌ می‌بینم! همین‌ الان‌ است‌ که‌ تکه پاره شویم‌.»
خندید و گفت‌: «نگران نباش، خداوند حافظ‌ ماست‌.

🌷محمد حسين، ناظمي جبهه را به ما ياد داد. به این ترتیب كه گروهي كه برای کار مي رود بايد يك ناظم همراهش باشد و واحد را براي زدن خاكريز، هدايت كند. همچنین از برنامه ريزان خاكريز زني بود ؛ با اينكه هم از نظر روحي و هم از نظر علمي و دانشگاهي بسيار باسواد بود، اما چنان مخلصانه در بين بچه ها حضور داشت كه اصلا كسي متوجه اين مسائل نمي شد و جزو اولين افرادي بود كه به مأموريت هاي شبانه مي رفت و خاكريزهای بسيار دقیقی مي زد.

🌷محمد حسین لطافت‌ روحی‌ عجیبی داشت‌. در همراهی با محمد حسین بسیار می‌دیدم‌ که ایشان سر شب با اشخاصی‌ که‌ نمی‌شناختم‌ یا با آنها همسنگر نبودم‌، گرم می گرفت، او را بسیار اکرام و احترام می گذاشت و فردای آن شب خبر شهادت آن شخص را می آوردند.
علاقه‌ و اشتیاق‌ محمّدحسین‌ به‌ حضور در جبهه‌ها قابل‌ توصیف‌ نبود و به‌ کرّات‌ در جبهه‌ حضور پیدا می‌کرد، آن‌ هم‌ نه‌ تنها، بلکه‌ هرگاه‌ به‌ جبهه‌ می‌رفت‌ عدّه‌ای‌ از دوستان‌ را هم‌ با خود می‌برد. محمّدحسین‌ در جبهه ‌به عنوان سنگر ساز بی سنگر فعالیت خود را شروع کرد. او برای‌ اینکه‌ برادران‌ رزمنده‌ در پناه‌ سنگر ها و خاکریز ها از آتش‌ تیربار و خمپاره‌های‌ دشمن‌ در امان‌ باشند، شب و روز در حال زدن خاکریز بود. دل‌ شیر داشت‌ که‌ نیمه‌های‌ شب‌ در حالی‌ که‌ با سربازان‌ عراقی‌ بیش‌ از ۱۵۰ متر فاصله‌ نداشت‌ و هر لحظه‌ بیم‌ آن‌ می‌رفت‌ که‌ مورد اصابت‌ آتشبار عراقی‌ها قرار گیرد و بدنش‌ قطعه‌ قطعه‌ شود، با جدّیت‌ و تلاش‌ برای‌ رزمندگان‌ اسلام‌ پناه گاه‌ ایجاد می‌کرد. در این‌ اواخر بعضی‌ اوقات‌ اگر راننده‌ای‌ نبود که‌ بولدوزر را براند، خودش‌ این‌ کار را انجام‌ می‌داد و با نهایت‌ بی‌باکی‌ و شهامت‌ خاکریز می‌زد تا اینکه‌ در شمار «عند ربّهم‌ یرزقون» قرار گرفت‌ و شهید شد. در هنگام‌ شهادتش‌ روزه‌ بود. آرام‌ و مطمئن‌، بدون‌ اینکه‌ جراحتی‌ داشته‌ باشد، تنها ترکشی ریز به‌ اندازه‌ یک‌ نخود پشت‌ گوش‌ او را شکافته‌ بود.

هدیه به جهادگر شهید دکتر محمد حسین نجابت صلوات- شهدای فارس
  

تولد: 1/6/1329 - شیراز
شهادت: 1/2/۱۳۶۰ - عملیات‌ ثامن‌ الائمّه‌(ع)

یک لشکر مهندسی!

🌾یاد شهدای جهاد

☝وقتی حاج خلیل شهید شد, می گفتند یک لشکر مهندسی شهید شد!

 🌷خلیل به حق استاد جهاد بود. بسیاری از بچه های جهاد, کار با لودر و بلدوزر را از خلیل یاد گرفتند, به خصوص مهارت خاصی که در تشخیص صدای گلوله ها داشت منحصر فرد بود. با شنیدن صدای گلوله ها و خمپاره ها جهت انها و فاصله انها را تشخیص می داد و می فهمید باید از لودر پیاده شود یا نه و همین را به نیروهایش هم اموزش داده بود و باعث شد تا تلفات نیروهای جهاد به حداقل ممکن برسد.

 🌷 خود را برای نیروهایش فدا می کرد. محال بود, بدون شناسایی نیرویی را به خطی بفرستد. اول خودش می رفت شناسایی, اگر خط خطرناک بود, کار را خودش انجام می داد و بر می گشت. اگر خطرش کمتر بود چند نفر از ما را می برد پای کار, دو سه روز هم کنار ما می ماند, با خط که اشنا می شدیم, اگر مشکلی نبود خط را تحویل می داد و برمی گشت.

 🌷قبل از عملیات فتح المبین بود. یک منطقه عملیاتی را برای اماده سازی به ما تحویل دادند. با حاج خلیل پیاده رفتیم برای شناسایی. خط ضعیفی بود و جز عارضه طبیعی چیزی برای دفاع نداشت. 
رفتیم مقر فرماندهان جنگ. گفتند:ما این خط را پدافندی می خواهیم, یعنی فقط برای دفاع, چقدر زمان نیاز دارید. 
حاج خلیل گفت ۲۰ روز!
حالا در این خط باید جاده کشی می شد, قرارگاه توپخانه, تانک, خط مقدم و... ساخته می شد. گفتند ۲۰ روز محال است مگر اینکه شما دو لشکر مهندسی داشته باشی!
گفتم حرفی که ما می زنیم, حساب شده است. 
گفت چند نفرید. 
گفتم شما به تعداد ما کاری نداشته باش.
البته بعد از اشپزخانه امار ما را گرفته بودند که ۱۸ نفریم!
بعد از ۱۸ روز رفتم ستاد. گفتم بیایید خط را تحویل بگیرید, منتها شما خط پدافندی می خواستید, ما هم پدافندی ساختیم, هم افندی. یعنی دارای خاکریز دو جداره, جاده های پشت خاکریز انتنی,چند قرارگاه, سکوی شلیک تانک و... تا ندیدند باور نکردند.
و همین جبهه شد, محل حمله فتح المبین. و این کار سنگین میسر نمی شد, مگر با مدیریت و فرماندهی دقیق و حساب شده حاج خلیل, برای همین می گویند او یک تنه یک لشکر مهندسی بود...

 🌷 اتش سنگینی روی خط بود. خلیل پشت لودر نشسته بود و با مهارت خاصی در میان ترکش ها و خمپاره ها خاکریز می زد. ناگهان, لودر از حرکت ایستاد. فکر کردیم اتفاقی برای خلیل افتاده, اما پیاده شد و شروع کرد به قدم زدن. دویدم سمتش, گفتم چی شده, تو این وضعیت حساس چرا کار را رها کردی.
سر به زیر گفت:یک لحظه غرور مرا گرفت که چه خوب دارم کار می کنم!
گفتم نکند دارد برای نفسم کار می کنم. پیاده شدم تا غرورم بریزد, بعد که حس کردم برای خدا کار می کنم, کار را ادامه می دهم!
چند دقیقه بعد, سبکبال سوار شد و کار را تمام کرد...

هدیه به شهید خلیل پرویزی صلوات,,شهدای فارس

تولد:۱۳۴۲- شیراز
سمت:فرمانده ستاد پشتیبانی و مهندسی جهاد فارس
شهادت:۱۳۶۴- فاو

باب الحوائج جبهه!

🌾یادی از شهدای جهاد

☝🏻️ سید صادق از شهدای گمنام فارس است، شهیدی که شهید خلیل پرویزی می گفت سید صادق یک تنه، یک جهاد بود!
آنقدر در فکر رفع نیازهای رزمندگان بود که بین نیروهای جهاد معروف شده بود سید صادق باب الحوائج جبهه است!

 🌷همیشه لبخندی زیبا بر لب داشت. اردیبهشت ۱۳۶۳ در جزیره مجنون ترکشی به سینه او اصابت کرد، اما لبخند از لب او دور نمی شد. آن زمان مسؤولیت نصب دکلهای دیده بانی در هور که کار بسیار مشکل و غیرممکنی بود و مسؤولیت آموزش نیروها و نصب پلهای خیبری بر روی رودخانه های جریان دار به عهده سید صادق بود. بار ها از روی دکل های سی تا صدو پنجاه متری زمین افتاد، بی آنکه حرفی بزند دوباره بالا می رفت و کارش را ادامه می داد!
در حالی که در برابر خانواده تنها می گفت من در جبهه جارو کشی می کنم!

 🌷اواخر سال 62 بود که سید صادق ازدواج کرد و شرط ازدواجش حضور در جبهه بود. انتهای همان سال در عملیات خیبر ترکشی به سینه اش نشست و مجروح شد. پس از مجروحیت خانواده همسرش با حضور مجدد سید صادق در جبهه مخالف بودند. سید صادق در یک دوراهی قرار گرفته بود برگشتن و ماندن در شهر یا حضور در جبهه!
محکم ایستاد و گفت: جنگ مسئله اصلی ماست. امروز جنگ با عراق است و فردا مسئله فلسطین و قدس و غیره و من همیشه در جنگ خواهم بود. 
بهرحال صادق علیرغم خواسته مجبور شد زنش را طلاق دهد تا در جبهه بماند!

 🌷يك روز یک تريلي سيماني براي تخليه بار به منطقه آمد. سید صادق با جستجويي كه در اطراف مقر مهندسي انجام داد، نيروي بيكاري براي كمك كردن پيدا نكرد. خودش به تنهايي آستين ها را بالا زده و مشغول شد. هنوز كارش به پايان نرسيده بود كه عده‌اي از راه رسيدند و ما بقي كار را بر عهده گرفتند. اما بيشتر سيمان ها تخليه شده بود. شايد به دليل همين کارهای صادقانه، سید صادق از محبوبيت ويژه‌اي نزد جهادگران داشت.

 🌷 شدت گرماي هوا آنقدر زياد بود كه هركسي را به شكايت وامي‌داشت. در چنين شرايطي سید صادق از وسايل خنك‌كننده و كولر، خودداري مي‌کرد. او كه در ميدان مبارزه، با جديت و پشتكار مي‌جنگيد در عرصه جهاد با نفس نيز درس شهامت و ايستادگي را به خوبي اجرا مي‌كرد. مي‌گفت: «در شرايطي كه رزمندگان، در مناطق جنوبي و كنار اروندرود به دليل گرماي طاقت فرسا و شديد هوا، راحتي و آرامش ندارند خدا هم راضي نيست كه من در ستاد باشم و در پناه هواي مطبوع و دلپذير خنك كننده‌ها (كولر)، در آسايش باشم. 

 🌷سید صادق در اثر کار سنگین و شبانه روزی بیشتر وقتها حتی فرصت حمام رفتن پیدا نمیکرد. طوری که دوستان و همرزمانش با یک طرح عملیاتی او را بزور وارد حمام می کردند. لباسهای مندرس و پارة او را بدور ریخته و لباس بهتری برای او می آوردیم! 
اما مگر می شد سید صادق را تسلیم کرد. بیشتر وقتها در ته انبار می گشت و کهنه ترین لباس و پوتین را که دیگران استفاده نموده بودند را برای خود انتخاب می نمود و می پوشید، تا همیشه یک فرمانده ساده زیست باشد! 

 🌷می خواستیم یک مقر در سه راه طلائیه را تخلیه کنیم. یک پلیت داخل چاه توالت افتاده بود و همه ما از کنار آن گذشته بودیم تا اینکه سید صادق آن را دید. دیدیم رفت سمت چاه توالت و آن را بیرون کشید و با خونسردی تمیزش کرد نمود و روی سایر پلیت ها گذاشت و گفت: حالا خدا هیچی! آیا آن پیرزنی که تخم مرغ هایش را جمع میکند و برای جبهه میفرستد راضی است که این پلیت در داخل توالت بیفتد و من آنرا برای استفاده دوباره رزمندگان برندارم!

 🌷 قبل از عملیات که برای آماده کردن خاکریز ها وسنگر ها شب و روز نداشت. در هنگام عملیات در بیشتر مواقع که احساس می کرد کارش کم است تفنگ بدست همراه با سایر رزمندگان اسلام با مزدوران عراقی مشغول نبرد می شد. عملیات هم که تمام می شد ، اکیپ هائی را برای خراب کردن سنگرهای عراقی در دشت عباس و سایر نقاط بوجود می آورد. پیلت ها، الوار و سایر وسائل را به مقر جهاد می آورد تا نیروهای خودی از آنها استفاده نمایند!
حتی زمانی که به عنوان مسئول ستاد جهاد و پشتیبانی انتخاب شد، روزها به کارهای محوله می پرداخت و شب ها سوار بر لودر در حال ساحت خاکریز برای رزمندگان بود!

 🌷قرار بود در کنار اروند در 200 متری عراقی ها، برای رزمندها سنگر بتنی بسازیم. سید صادق شب و روز نداشت. اول که خودش سوار بر بلدوزر در چشم روز، در دید عراقی ها زمین را آماده کرد. بعد همان جا سیمان را آماده می کرد، چون امکان بردن تجهیزات به آن فاصله از دشمن نبود، چکمه می پوشید و دوپایی وارد مخلوط سیمان می شد و با حرکت پا سیمان را به قولا چاق می کرد. 
از طرف دیگر به آرماتور بند می گفت روزها در مقر جهاد، آرماتور ببندد، شب ها آنها را می آورد خط و در سنگر ها کار می گذاشت...
با همت شبانه روزی اش، سنگر های محکمی در کنار اروند برای رزمندگان آماده شد!

🌷 قرار بود چند سکوی سیمانی برای تانک ها درست کنیم. شادی و شعف عجیبی وجودش را گرفته بود و می خندید. ناگهان خمپاره ای کنار سکو زمین نشست و ترکشی برای بار دوم سینه سید صادق را شکافت. از سکو روی زمین افتاد. بلند شد و شروع کرد به دویدن، تا اینکه با زانو روی زمین افتاد، دست هایش را به سمت آسمان کشید و بلند گفت: فزت به رب الکعبه!
بعد هم به زمین افتاد و به آرزوی دیرینه اش که به حق لایقش بود رسید!

 🌷 در وصیتش نوشته بود:خدايا گواه باش كه با عقيده اى ثابت و محكم سربازكوچك توام گرچه، بارى پرگناه وبس سنگين دارم ولى با آگاهى كامل با دشمن تومى جنگم تاكشته شوم! 

يادباد آن‌كه سركوى توام منزل بود

ديده را روشنى ازخاك درساحل بود 

خدايا هم اكنون كه لحظه موعود فرارسيده برناسپاسي ها وگناهانم معترفم خدايا برآنچه بد كردم ونافرمانى كردم مرا بيامرز. خدايا اگر كشته شدنم فقط ارزش گفتن يك تكبير را داشته باشد مرا بسيار كافى است وخدايا ازتو مى خواهم كه سخت ترين مرگ را نصيب من بگردانى كه شرافت مسلمان در از خود گذشتگى و به خدا پيوستن است. خدايا دوست دارم دراين درياى بيكران ايثار گمنام بجنگم وگمنام بميرم واالسلام .

هدیه به شهید سید محمد صادق دشتی صلوات- شهدای فارس

 

تولد : 16/05/1342 [مصادف با میلاد پیامبر اعظم(ص) و امام صادق(ع)]- روستای دستجه

سمت: مسئول محور جهاد

شهادت: 23/07/1364 - اروند کنار 

 

معلم جهاد

🌾 یادی از شهدای جهاد

 🌷جواد یک نابغه 22 ساله بود. به حق می توان او را بنیان گذار مهندسی رزمی جنگ نامید.
اول که وارد جهاد فارس شد خود را برق کار ماشین معرفی کرد، اما کم کم متوجه شدیم هر ماشینی را تعمیر می کند و در واقع یک تنه یک کارخانه ماشین سازی بود. جواد کلید هر معمایی بود. 

 🌷هنگامي كه در آبادان محاصره بوديم، هيچ چيز نداشتيم. هيچ ماشين آلاتي نداشتيم، تنها سه تا ماشين سبك بود. جواد در شهر محاصره شده مي گشت لودر و بولدوزر، تانكر آب، دستگاه هاي سبك و دستگاه هاي سنگين سالم، مستعمل و خراب را جمع آوري مي كرد و به قرارگاه مي آورد، آنها را تعمير مي كرد و به كار مي گرفت.

 🌷در جزيره مينو براي يك لودر، 15 بار مأموريت گرفت و رفت، شايد بتواند اين لودر را روشن كند. اين لودر كاملا از كار افتاده بود. البته ايشان آن را روشن كرد و آورد. لودري بود كه قطعات يدكيش در ايران گير نمي آمد و او چه زحمت كشيد تا اين لودر را راه انداخت.
یک بولدوزر بود که جهت انتقال به جزیزه خارک روی یک دوبه گذاشته بودند، که با شروع جنگ همانجا مانده بود و به علت فاصله دوبه تا اسکله کسی آن را منتقل نکرده بود. بولدوزر بیل نداشت. جواد گفت شما برو در دوبه دنبال بیل تا من ببینم این کار می کند یا نه. تا رفتم دنبال بیل، دیدم ناله بولدوزر بلند شد. پلی از لوله جلو دوبه بود، تا آمدم بگویم صبر کن، دیدم با دو ضربه لودر را از روی این لوله ها منتقل کرد به ساحل!
خدا می داند چه استرسی داشتم که این لودر در دریا نیا افتد. اما جواد سریع آن را منتقل کرد، بولدزری که بعد ها در شکست حصر آبادان کار گشا بود.

 🌷خواب نداشت. روزها در تعميرگاه، گرفتار تعمير و راه اندازي ماشين ها بود و بخصوص هنري كه داشت اين بود كه يكي دو نفر را كنار دست خودش نگه مي داشت و مي گفت، « خوب ياد بگيريد. اگر من شهيد شدم يا مُردم، شما جاي مرا پر كنيد.» يك معلم به تمام معنا بود: معلم جهاد

 🌷می گفت اسلحه و تجهیزات ما دست عراقی هاست باید از آنها را بگیریم. یک بار یک تانک روسی عراقی دیدیم که در چاله ای افتاده بود. هرچه کردیم نتوانستیم آن را حرکت دهیم تا اینکه یک افسر ارتشی آمد و گفت : فکر کنم ترمز دستی آن بالا باشد، اما به آن دست نزنید چون عراقی ها موقع عقب نشینی اینها را تله می کنند که با استارت زدن منفجر می شود. 
جواد تا فهمید علت حرکت نکردن چیست، بدون توجه به اینکه ممکن است این تانک تله باشد سوار شد، استارت زد و آن را از گودال خارج کرد!

 🌷آخرین شکاف خاکریز را هم که پر کرد پیاده شد. با عصبانیت به سمت من آمد و گفت: شما اسير كشتيد!
اشک هایش شروع به چکیدن کرد. گفتم: ما اين همه پيروزي به دست آورديم و دشمن را خوار كرديم. تو چرا گريه مي كني؟
گفت: به حال شما ها گريه مي كنم، شما اسير كشتيد!
گفتم: ما اسير نكشتيم! ما در سنگر تيربار مواظب بچه ها بوديم. دشمن پاتك كرد و با صدها تانك و نفربر و زره پوش حمله كرد و عده اي هم در سايه اين تانك ها مي آمدند. ما مجبور بوديم به اين نفرات پياده تيراندازي كنيم. گفت: نه! دست يكي از اينها به عنوان اسير، بالا بود!
آرام نمی شد. گفتم: ما در تاريكي چيزي نمي ديديم.!

 🌷بحث بود و برادران پاسدار از نبود تجهیزات به خصوص ماشین های سنگین شکایت کردند. جواد گفت من باید برای اینها یک تانک پیدا کنم. بعد هم از مقر زد بیرون. شب که به جهاد برگشتم دیدم یک تانک پی ام پی عراقی جلو مقر است. قبلاً آن را دیده بودم. شش ماهی بود که خراب بود و نزدیک خرمشهر رها شده بود. جواد آن را تعمیر و برای برادران پاسدار آورده بود!

 🌷می گفت من برای جهاد کار نمی کنم، از جهاد پول نمی گیرم، من برای کس دیگری کار می کنم. 
یکبار در همان مرخصی های یک روزه ای که به شیراز آمد، متورش را فروخت و با پول آن برای فرزندان شهدا لباس خرید!

 🌷آقای جزایری برای مراسم چهلم شهید محمد حسین نجابت می خواست به شیراز برود.به جواد هم اصرار کرد تا همراهش شود. در هشت ماهی که جبهه بود تنها دوبار به مرخصی رفته بود، آن هم هر کدام یک روز. جواد قبول نکرد. گفت باید خاکریز های مدن را کامل کنم. خاکریز که چند ساعته موقیت جبهه مدن آبادان را به نفع ما تغیر داد. جوری خاكريزي مي زد، كه براي دشمن غير قابل استفاده باشد و براي ما نهايت استفاده را داشته باشد. ابتكار خاكريز زدن به وسيله بولدوزر و لودر را ايشان به كل جبهه ها ارائه كرد.
بعد از اتمام آن خاکریز، بچه های جهاد اصفهان چند راننده خواستند. همه كارهاي جهاد، داوطلبانه بود. به محض اينكه مي گفتيم چه كسي حاضر است؟
دست جواد قبل از همه بالا بود. سخت ترين مأموريت ها را مي پذيرفت. جواد گفت من می روم!
گفتم نه!
از قضا آن شب راننده ما زخمی شد. شب بعد جواد گفت ببین اگر راننده می خواهند من بروم!
با اصرار رفت و همان شب شهیدشد. 
شهادتش برای ما عجیب نبود. از وقتی آمد، بچه های جهاد هر صبح به در اتاقش می رفتند ببینند جواد هنوز زنده است!

هدیه به شهید محمد جواد کریمی- شهدای فارس

تولد:1339- یزد - ساکن شیراز- عید قربان
شهادت: 1360/11/3- آبادان- عید مبعث

مبتکر پیشانی بند

🌾یادی از شهدای جهاد

☝جهاد فارس از یگان هایی است که از اولین روزهای جنگ وارد خوزستان می شود و خدمات بی نظیری در طول جنگ از خود به یادگار می گذارد...

 🌷 از همان نخستین روزهای ورود به جنگ, پسرم محمد جواد هم پا به پایم بود. سال چهارم دبیرستان بود.
خواهرم بهش گفت:به اندازه كافي به جبهه رفتي، بمون امتحانت را بده. بعد برو!
محکم جواب داد: امام گفته اند جوان ها بروند مسئله جنگ را حل كنند. شما مي گوييد برو مسئله رياضي را حل كن؟

 🌷 بک روز دیدم پارچه ای به پیشانی بسته و روی ان کلمه "لاالله الی الله" نوشته!
اولین باری بود که در جبهه چنین چیزی می دیدم. نشسته بود و برای دوستانش هم از این پیشانی بند ها درست می کرد. به او اعتراض كردم این چه کاریه؟ چرا وقت تلف می کنی؟
گفت: نه ! شما نمي دانيد ما داريم چه كار مي كنيم. ما مي خواهيم با اجسادمان هم با دشمن بجنگيم؟
با تعجب پرسيدم يعني چی؟
گفت:وقتي كه ما به دشمن حمله مي كنيم و ما را مي كشند، وقتي بيايند و ببينيد كه روي پيشاني ما نوشته شده لااله الا الله، تا آخر عمر فراموش نخواهند كرد كه يك مجاهد في سبيل الله را كشته اند!

هدیه به شهید محمد جواد جزایری صلوات,,شهدای فارس

شهادت:۱۳۶۱/۱/۲-عملیات فتح المبین

 

استاد خاکریرها

🌾 یادی از شهدای جهاد

 🌷 عطاءالله از نظر نزديك شدن به دشمن و خاكريز زدن، نابغه بود. بچه ها مي گفتند: خاكريزي كه عطا مي زند، طوري است كه مي شود از پشت آن با سنگ توي سر عراقي ها زد.
 در فاصله صد متري، صد و پنجاه متري دشمن، خاكريز را مي زد. او و بقيه بچه ها در ميدان تير آبادان چنان خاكريزي زدند كه دشمن مجبور شد به خاطر نزديك بودن خاكريز ما به نيروهايش بيست كيلومتر عقب نشيني كند.

هدیه به شهید عطاالله مرادی صلوات,,شهدای فارس

تولد:کوهمره سرخی-فارس
شهادت:۱۳۶۰/۴/۳

پدر و پسران

🌾یادی از شهدای جهاد

 🌷 رضا معلم بود و اهل تهران. یک روز در نماز جمعه تهران شنیده بود جبهه ها به نیرو نیاز دارد، سریع به جبهه آمده و در واحد جهاد فارس مشغول به خدمت شد. از ابتکارات رضا، ساخت دکل های دیده بانی با داربست بود که در عملیات عملیات بیت المقدس آن را اجرایی کرد و تا آخر جنگ از او یادگار ماند.
قبل از عملیات بیت االمقدس بود. به من خبر دادند ماه هاست رضا به مرخصی نرفته. می دانستم به این راحتی حاظر به رفتن به مرخصی نمی شود، برای همین فکری به سرم زد. صدایش زدم. وقتی آمد گفتم: رضا بیا چند روز برو مرخصی، یه مأموریت هم برای ما انجام بده!
گفت چی؟
یک لیست به دستش دادم و گفتم:اين قطعات يدكي است. مي روي جهاد تهران و اين ليست را ارائه مي كني تا اين قطعات را به تو بدهند. نمي دانم چه مي كني، ولي به هر نحوي كه شده، اين قطعات يدكي را از آنها بگير!
رفت و مدتی بعد با آن قطعات یدکی برگشت و در عملیات بیت المقدس شهید شد. یک هفته بعد از شهادت رضا، برادرش رسول هم شهید شد. به اتفاق بچه های جهاد فارس رفتیم تهران و دیدن خانواده ایشان. آنجا چیزی شنیدم که اشک در چشمانم پیچید. شنیدیم جهاد تهران در تحويل قطعات کوتاهی كرده، رضا هم ماشين شخصی اش را كه تنها سرمايه اش بوده، فروخته، و قطعات را خريده و تحویل جهاد فارس داده است!

 🌷 مدتی از شهادت رضا می گذشت که چهره آشنایی دیدم، حاج اصغر پدر شهیدان رضا و رسول به مقر بچه های جهاد آمده بود. با اصرار شهید خلیل پرویزی را راضی کرد همان جا کنار بچه های جهاد بماند و ماند. موهایش به سفیدی می زد، پنجاه سال را هم رد کرده بود. با اشتیاق فراوان شروع کرد به آموزش رانندگی لودر و بولدزر. وجود حاج اصغر شده بود یک وزنه و روحیه معنوی برای بچه های جهاد فارس
شجاعت حاج اصغر در بین بچه های جهاد زبان زد بود. کار اصلی اش این بود که در سخت ترین لحظات عملیاتی کنار لودرها می ایستاد و دست راننده ها آب می داد یا اینکه اگر زخمی یا شهید می شدند سریع با ماشین خودش آنها را منتقل می کرد. 

 🌷سال 63 در جریان خاکریز زنی کوشک رشادت بی نظیری از خود نشان داد. قرار بود ما شبانه چند خاکریز جلو سنگرهای کمین عراقی ها در منطقه کوشک بزنیم. کنار هر لودر حدود ده رزمنده بسیجی هم بودند که کار حفاظت را انجام می دادند. من از روی لودر می دیدم که حاج اصغر در آن آتش سنگین چه طور بین این بسیجی ها می چرخد و به آن ها روحیه می دهد تا زیر آتش عقب نکشند. 
کار دیگرش رانندگی تانکر های سوخت در سخت ترین آتش های دشمن بود که بی ترس این کار را انجام می داد. 

 🌷سال 63 بود که با هم به مرخصی و تهران برگشتیم. یک روز به اتفاق هم رفتیم بهشت زهرای تهران. مرا برد کنار یک مزار خالی. کنار همان قبر نشست و شروع کرد به فاتحه خواندن. به من هم گفت فاتحه بخوان!
گفتم حاج اصغر، مگه این قبر کیه؟
خندید و گفت: این قبر منه!
من هم زدم زیر خنده و بر همان مزار خالی فاتحه خواندم.
چند روزی تهران بودیم، پس از سرکشی از جانبازان، به اتفاق حاج اصغر علی رغم مخالفت خانواده و فرزندانش باز به سمت جبهه برگشتیم. 
چند روز بعد به اتفاق حاج اصغر رفته بودیم برای تعین موقعیت یک مقر جدید در کنار جزیره مینو. یک روز صبح قبل از اینکه مقر را ترک کند، مرا صدا کرد و خوابی را که دیده بود برایم تعریف کرد و گفت: پسرم رضا را در خواب دیدم که به من یک چشم داد!
با خوشحالی گفت: احتمالا به زودی من یا شهید می‌شوم یا زخمی!
ظهر رفتم حمام وقتی برگشت از صورتش نور می بارید. به شوخی گفتم حاجی نور بالا می زنی، خبریه؟
ظهر ناهار خورد و رفت بیرون. تا پایش را بیرون گذاشت صدای انفجار چند خمپاره آمد. دویدم بیرون، دیدم حاج اصغر دستش را روی شکم گرفته و می آید. ترکش شکمش را پاره کرده و روده هایش را با دست در شکم نگه داشته بود. تا به من رسید روی زمین افتاد. سریع او را درون پتو گذاشته و به بیمارستان طالقانی اهواز رساندیم، از آنجا هم به تهران منتقل شد...
چند روز بعد هم خبر شهادتش رسید...

هدیه به شهیدان رضا و رسول رحیمی خرسند و پدرشان شهید حاج اصغر رحیمی خرسند صلوات 


شهید رضا رحیمی خرسند

از جهاد تا شناسایی

🌾یاد شهدای جهاد

 🌷مگر می شود, انقلاب را باور داشته باشی, ان وقت از دور بشینی, قدمی بر نداری و چشم انتظار به ثمر نشستن انقلاب باشی...
شاید در این چند سال بیشترین زمانی که خانه و خانواده او را دیدند همین چند ماهی است که یادگاری های گداخته جنگ, که یک سالی است از شروعش می گذرد, او را در خانه و بیمارستان زمین گیر کرد... 
تهران دوران خدمتش را دوشادوش مردم انقلابی می گذراند که فرمان امام امد, سربازها از پادگان خارج شوند.
تردید نکرد و برگشت شیراز...
شیراز بود و دوشادوش مردمی که انقلابشان به ثمر رسیده بود برای حراست از انقلاب شب و روز نداشت که فرمان امام امد, سربازهای فراری به محل خدمت برگردند. تردید نکرد و برگشت تهران...
تهران در دوران سربازی در دفاع از انقلاب خوش درخشید و با کلی تشویق نامه برگشت شیراز که فرمان امام برای تشکیل جهاد سازندگی امد. تردید نکرد, به سرعت همراه با چند همفکر و برادرش جهاد سازندگی فارس را تشکیل داد و کارش شروع شد...
شب و روز نداشت, جنگش از همان روزها شروع شد, جنگ با فقر و خرابی ها ... باورش سخت است, اما گاه تا یک ماه پیوسته با ماشینش در راه های ناهموار در دور افتاده ترین روستا می چرخید تا ارمغان ابادی ببرد...
در تلاش بود و بود تا صدای اژیر قرمز در شهر ها پیچید, انچه از ماشین الات و امکانات جهاد که به کار جبهه می امد, برداشت و راهی خوزستان شد. بوی جبهه و جهاد اکبر که در مشامش پیچید دیگر نفس کشیدن در شهر برایش مثل مرگ شد. 
سوسنگرد رشادت هایش را فراموش نمی کند، همان جا که با خود عهد بست جبهه را ترک نکند مگر جنگ تمام شده باشد!
نشان به آن نشان که هر زمان مادرش تماس می گرفت تا برای روزی هم شده به شیراز بیاید می گفت: مادر ما تا راه کربلا را باز نکنیم بر نمی گردم!
سر عهدش بود و کم کم از کارهای جهادی به کارهای شناسایی وارد شد و مسئولیت گروه های شناسایی و نفوذ به دشمن را پذیرفت. سر عهدش بود حتی زمانی که مرداد ماه سال 60 در حال خنثی کردن مین مجروح شد هم سر عهدش بود، اما یکی دو ماه بعد در یکی از شناسایی های نفوذی، در اثر ترکش خمپاره بد زخمی شد و به انتخاب برای درمان راهی مشهد شد...
سخت است برای کسی که انقلاب را باور دارد، در خانه نشستن، حتی اگر به خاطر چند زخم، در راه دفاع از همین انقلاب باشد، رضا هم دیگر تاب نشستن در خانه را نداشت، دلش برای جبهه پر می کشید. فرصت را غنیمت شمرد این چند روز خانه نشینی را با عبادت و نماز به درگاه پرودگار روحش را برای عروج آماده کرد...
دیگر حتی خواهش های مادر و دستورهای جهاد و زخم های بهم نیامده اش هم نمی توانست او را در شهر نگه دارد، لنگ لنگان به جبهه برگشت تا در فتح الفتوحی دیگر جهادش را تکمیل کند و با خونش نقشی ماندگار د رتاریخ ایران بزند...

هدیه به شهید عبدالرضا امین صلوات- شهدای فارس
 

تولد:1335- شیراز
شهادت: 1361/1/2- منطقه عمومی شوش- عملیات فتح المبین