شهید و انار...
☝ کم کم فصل سرما می اید و انار ها خود نشان می دهند...
امروز درخشش دانه های سرخ انار را می دیدم و با هر دانه بی اختیار یاد حاج حیدر می افتادم...
🌷 حاج حیدر اینه تقوا و زهد بود. شب ها در سرد ترین جای سنگر می خوابید تا نماز شبش را به پا کند. نزدیک اذان صبح که می شد, جانماز پهن می کرد. کنارم می نشست یک لیوان اب هم می اورد,با مهربانی صدایم می زد و می گفت بلند شو برادر, این اب رو بخور, وضو بگیر, دو رکعت نماز بخون...
شیراز بودیم. صدایم زد تا کولر خانه اش را تعمیر کنم. طبقه دوم خانه پدری بود. در اتاقش هیچ جیز تکه گلیمی که معلوم بود جانمازش است نبود. روی همان نشستم. بی اختیار گوشه ان را بالا زدم. تکه پارچه سفیدی بود با لکه های خشک شده ... سریع فهمیدم دستمال اشکش است. بعد ها برادرش هم تصدیق کرد که شب ها ساعتی ارام اشک می ریزد...
☝راوی بدیع الله نادری
🌷 می گفت روز جمعه خوردن انار مستحبه!
اسمان به زمین می رسید, زمین به اسمان باید روزهای جمعه برایش انار پیدا می کردیم...
مرحله دوم عملیات کربلای ۵ بود. صبح جمعه. اتش سنگینی روی خط بود. بچه های تدارکات مهمات را اول خاکریز گذاشته بودند. نارنجک تفنگی می خواستیم.سریع رفتم ابتدای خاکریز, یک گونی از مهمات را روی دوش گذاشتم و برگشتم پیش بچه ها. تا گونی را باز کردیم, دیدم پر از انار است. یک انار درشت برداشتم و دویدم سمت انتهای خاکریز تا مهمات بیاورم. هنوز پیچ خاکریز را رد نکرده بودم که با حاج حیدر سینه به سینه برخورد کردم. خندید و گفت رحیم انارت را به من می دی؟
انار را دو دستی جلویش گرفتم, برداشت و خندید. من هم دویدم به سمت انتهای خاکریز. سریع یک جعبه مهمات را برداشتم و برگشتم.
به پیچ خاکریز که رسیدم, دیدم شهیدی را به خاکریز تکیه داده و پتویی رویش کشیده اند. نشستم, پتو را کنار زدم, حاج حیدر بود, ساعتی از شهادت می گذشت. خوشحالم شهیدی چیزی از من طلب کرد و من ادا کردم...
و حاج حیدر اخرین انار جمعه اش را هم گرفت...
☝ راوی عبدالرحیم رحیمیان
هدیه به شهید حاج حیدر صبوری شیرازی صلوات,,شهدای فارس

تولد:شیراز
شهادت:۱۳۶۵/۱۰/۲۵-شلمچه
🌾 http://14600sms.blogfa.com/




