شهید و انار...

☝ کم کم فصل سرما می اید و انار ها خود نشان می دهند...
امروز درخشش دانه های سرخ انار را می دیدم و با هر دانه بی اختیار یاد حاج حیدر می افتادم...

 🌷 حاج حیدر اینه تقوا و زهد بود. شب ها در سرد ترین جای سنگر می خوابید تا نماز شبش را به پا کند. نزدیک اذان صبح که می شد, جانماز پهن می کرد. کنارم می نشست یک لیوان اب هم می اورد,با مهربانی صدایم می زد و می گفت بلند شو برادر, این اب رو بخور, وضو بگیر, دو رکعت نماز بخون...
شیراز بودیم. صدایم زد تا کولر خانه اش را تعمیر کنم. طبقه دوم خانه پدری بود. در اتاقش هیچ جیز تکه گلیمی که معلوم بود جانمازش است نبود. روی همان نشستم. بی اختیار گوشه ان را بالا زدم. تکه پارچه سفیدی بود با لکه های خشک شده ... سریع فهمیدم دستمال اشکش است. بعد ها برادرش هم تصدیق کرد که شب ها ساعتی ارام اشک می ریزد...
☝راوی بدیع الله نادری

 🌷 می گفت روز جمعه خوردن انار مستحبه!
اسمان به زمین می رسید, زمین به اسمان باید روزهای جمعه برایش انار پیدا می کردیم...
مرحله دوم عملیات کربلای ۵ بود. صبح جمعه. اتش سنگینی روی خط بود. بچه های تدارکات مهمات را اول خاکریز گذاشته بودند. نارنجک تفنگی می خواستیم.سریع رفتم ابتدای خاکریز, یک گونی از مهمات را روی دوش گذاشتم و برگشتم پیش بچه ها. تا گونی را باز کردیم, دیدم پر از انار است. یک انار درشت برداشتم و دویدم سمت انتهای خاکریز تا مهمات بیاورم. هنوز پیچ خاکریز را رد نکرده بودم که با حاج حیدر سینه به سینه برخورد کردم. خندید و گفت رحیم انارت را به من می دی؟
انار را دو دستی جلویش گرفتم, برداشت و خندید. من هم دویدم به سمت انتهای خاکریز. سریع یک جعبه مهمات را برداشتم و برگشتم.
به پیچ خاکریز که رسیدم, دیدم شهیدی را به خاکریز تکیه داده و پتویی رویش کشیده اند. نشستم, پتو را کنار زدم, حاج حیدر بود, ساعتی از شهادت می گذشت. خوشحالم شهیدی چیزی از من طلب کرد و من ادا کردم...
و حاج حیدر اخرین انار جمعه اش را هم گرفت...
☝ راوی عبدالرحیم رحیمیان

هدیه به شهید حاج حیدر صبوری شیرازی صلوات,,شهدای فارس

تولد:شیراز

شهادت:۱۳۶۵/۱۰/۲۵-شلمچه

 

🌾 http://14600sms.blogfa.com/

خاطرات گمشده!

🌾در وصیتش خواندم: «در مراسم و مجالس، از این حقیر و عاصی تمجید و تجلیل به عمل نیاورید، زیرا لایق آن نیستم و هر چه مظلومانه تر خاطرات زندگیم به باد فراموشی سپرده شود خوشحال تر می شوم...»
من باب تبرک از این شهید گمنام کوه های سپید، سپیدان یک خاطره و یک دلنوشته اش را با هم مرور کنیم تا یادش در خاطرمان زنده باشد...

 🌷در حال آموزش نیروهای تازه وارد بودیم. تمرین آن روز عبور از موانع آبی خاکی بود. نیرو ها تا سینه در گل و لای فرو رفته و به سختی در آن حرکت می کردند. در همین حین حسین و [شهید] احد طاهری پور به محل آموزش آمدند. هر دو لباس های نو و اطو کشیده، مرتب و گتر کرده به تن داشتند. سر و صدای نیروها در میان گل و لای بلند شد که چرا اینها کنار ایستاده اند و به ما نگاه می کنند!
گفتم: این ها نیروهای یگانی دیگر هستند و هر دو از فرماندهان گردان!
حرف هایم تمام نشده دیدم حسین و احد با همان لباس های تمیز پریدند توی گل و لای و در برابر چشمان حیرت زده تازه وارد ها، زودتر از همه از سمت دیگر بیرون آمدند، لباس هر دو گُل لشکر با گِل یکی شده بود...  

 ☝🏻️دوستان عزیز و سروران بسیار گرامی...
سلامی به گرمی خورشید سوزان و به قشنگی و پاکی آبهای زلال چشمه های سپیدان و استواری کوه رُنج از قلبی غم انگیز و دلگیر از کلبه ای سرد و خاموش و سرد از نی زاری زرد و سبز و از امواج کسل کننده آبهای جزیره مجنون به قلب های مملو از عشق و محبت به دوستان و قلب های سرشار از یکرنگی ها و دوستی ها، دوستانی که هیچگاه حتی تا آخرین لحظه عمر فراموششان نخواهم کرد زیرا در شادی ها و غم هایم شریک و از تمام کم و کاستهای زندگیم مطلعند. 
با وفایند چون امتحان شده اند و مهربانند چون تحمل دوریم را ندارند حتی برای یک لحظه. اما من سنگ دل بودم که به تمامی نصایح و پند ها و اندرزها پشت پا زدم، بی وفایی را پیشه کردم و خودم را برای مدتهای مدیدی از آنان دور ساختم . مرا ببخشید الگوی دوستی و اسوه رفتار و برخورد های نیکی. خدا شاهد است در این مکان دور افتاده از وطن به هیچ وجه برای لحظه ای فراموشتان نمی کنم. دل تنگم چه کنم که نمی دانم از کجا شروع کنم . مجبورم بریده بریده قال قضیه را بکنم تا تسکین قلب شود برای قلب مملو از غم و اندوه و هجران و ... ( 13/8/1365 - حسینعلی امیری)

 هدیه به شهید حسین علی امیری صلوات- شهدای فارس



تولد: 1342 – سپیدان

سمت: معاون گردان ادوات

شهادت: 1365/10/26- شلمچه - کربلای 5

 

🌾http://www.14600sms.blogfa.com/

جواب فوری,فوری...

🌷غلام پردل جوانی بود 32 ساله، درشت و هیکلی. از دار دنیا کسی را نداشت جز یک خواهر ناتنی که آن هم در فسا ازدواج کرده و مانده بود. 18/10/1361 بود. بعد از کار روزانه که در سنگر جمع شده بودیم، به شوخی به غلام گفتم: غلام پیر شدی چرا ازدواج نمی کنی؟
خندید و گفت: «من می خواهم با حوریان بهشتی ازدواج کنم نه دختران زمینی، اما اگر تا بعد عید سالم بودم و به شیراز برگشتم، حتماً ازدواج می کنم.»
چند روز قبل از آن پاکت نامه خالی برای او آمده بود. چیزی در پاکت نبود، اما زیر آدرس غلام نوشته بود: «جواب فوری، فوری، فوری!»
ما که سر از آن نامه در نیاوردیم، تا 20/10/1361، که ترکشی به تنش نشست و جسد غلام فوری فوری به شیراز رفت و روحش هم به بهشت.

☝🏻️ راوی شهیدامان الله عباسی

📚 منبع: دو بیتی آخر... ( از مجموعه شمع صراط)

هدیه به شهید غلامعلی پر دل گلکویی صلوات- شهدای فارس

↘️

تولد:1339/1/1- فسا

شهادت:1361/10/21-زبیدات

🌾http://www.14600sms.blogfa.com/

🌾🌷🌾

شانه ای برای عروج

🌾 یادی از شهدای طلبه و روحانی

 🌷عمليات والفجر 8 ، عراق اسکله ما را مرتب تهديد مي‌کرد. با بررسي‌هايي که انجام شد، قرار شد محل اسکله را جا به جا کنیم. جزر و مد آب رودخانه اروند از يک طرف و شدت جريان آب از طرف ديگر مشکلاتي را به وجود آورده بود که کار را مشکل می کرد. هنوز آفتاب طلوع نکرده بود. به اسکله رفتم تا هماهنگی های جابه جایی را انجام دهم. ديدم حاج‌اکبر، فرمانده یگان دریایی لشکر 17، با لباس داخل آب است و در حال جابه‌جايي قطعات پل‌هاست. اين کار را تنهایی شبانه شروع کرده و تا صبح تمام کرده بود. 
صبح همان روز، پس از جا به جايي اسکله به محل ديگر، موشک زمين به زمين دشمن به همان محل قبلي اسکله اصابت کرد که با همت حاج اکبر به خیر گذشت!

 🌷عملیات کربلای 4 بود. خط لشکر 17 علی ابن ابی طالب(علیه السلام) جزیره بوارین بود که بین آن و خاک ما نهرحنین قرار داشت. ما باید در شب عملیات کربلای 4، ارتباطی روی نهر ایجاد می کردیم که نیروها راحت وارد بوارین شوند. چون خط زیر دید مستقیم عراقی ها بود امکان بردن ماشین الات مهندسی نبود. حاج اکبر گفت: من شب عملیات روی این رودخانه برای شما پل می زنم.
گفتیم نمی شود. توی دید دشمن است. گفت: نگران نباشید، نهایتش این است که خودم روی این نهر می خوابم تا رزمندگان از روی من عبور کنند.
شب عملیات کار را شروع کرد. قطعات پل های نفر رو معروف به کوثر را تا پای نهر بردیم. خود حاج اکبر تا لب آب آمده بود و بر کار نصب قطعات پل نظارت می کرد. چون این بخش نهر باریک می شد و احتمال نفوذ بود، عراقی ها هم روی آن حساس بودند و چند سنگر نزدیک ان بود. آخرین قطعه پل بود که متوجه کار ما شدند و پل را بستند به آتش. خود حاج اکبر روی پل بود. آخرین قطعه پل که می افتاد روی ساحل عراق را گذاشتیم. اما میخ اتصال آن را آب برد. گردان ها برای عبور آماده می شدند، اما هنوز دو متر تا ساحل مانده بود. ناگهان، حاج اکبر رو به من لبخندی زد تا به خودم بجنبم، پرید توی آب. رفت زیر آخرین قطعه پل و شانه اش را گذاشت زیرپل... و فریاد زد یا علی، رد بشید...
چند تیر، از تیربار به تنش نشست، اما شانه اش همچنان زیر پل و آن را نگه داشته بود. کسانی که آن شب از لشکر 17 شهید شدند، از روی شانه های حاج اکبر به معراج رفتند. 
راوی: احمدفتوحی

 🌷جنازه حاج اکبر همان جا زیر پل ماند. دو روز از کربلای 4 می گذشت . با یکی از دوستان رفتیم جنازه حاج اکبر را بیاریم. سحر بود. مه هم روی رودخانه را گرفته بود. از خاکریز خودی رفتیم روی پل. تا به کنار جنازه رسیدیم ما را بستند به رگبار دوستم یک تیر به کمرش خورد، من هم به پایم. به سختی خودمان را عقب کشیدیم. جنازه حاج اکبر ، دو، سه هفته تا کربلای 5 همانجا افتاده بود. 
راوی: حسین علی امینی

 🌷قبل از عملیات کربلای 4 حاج اکبر در جمع نیروها گفت: من جنازه شهدای زیادی را عقب بردم، اما نمی دانم کسی هست که جنازه مرا عقب ببرد، این قدر سنگینم که هیچ کس نمی تواند 150 کیلو بار را بر دوش بکشد! اما جداً از شما می خواهم برای اینکه مبادا چشم انتظاری کذایی نصیب همسر و فرزندانم شود و مادرم به امیدی ناامید، به خاطر اینکه جنازه ندارم، خبر شهادتم را قبول نکند و چشم به راه بماند، هر طور که می توانید سرم را جدا کنید و باقی بدنم را در محل شهادت بگذارید، با این روش حمل من برایتان آسان می شود.!
اشک آرام آرام صورت بچه ها را پوشاند، با خنده گفتم: مگر من مرده باشم حاجی!
پیکرش 27 روز کنار نهر حنین ماند، بعد از عملیات کربلای 5 پیکرش را آوردند. باورم نمی شد، با آن جریان تند آب چطور بدنش سالم مانده و آب او را با خود نبرده است!

 🌷گفت: بابا وقتی شهید شدم. یک یادبود برام توی صفا شهر (دهبید) بذارید. اما دوست دارم، جنازه ام قم باشه، پیش حضرت معصومه(سلام الله علیها). 
جنازه را آوردند صفا شهر، کنار قبر دوست صمیمی و شهیدش. قبری کم عمق کندیم. جنازه اش را گذاشتیم و فاتحه ای خواندیم. بعد هم جنازه را برداشیم و یک سنگ قبر یاد بود برایش همان جا گذاشتیم. جنازه اش را منتقل کردیم به گلزار شهدای قم. همیشه به مسئول گلزار می گفت: یک قبر دو نبش خوب برای من کنار بگذار، همین جور هم شد و قبری که دوست داشت نصیبش شد!
راوی پدر شهید

هدیه به روحانی شهید حاج علی اکبر خردپیشه شیرازی صلوات- شهدای فارس



تولد: 1334- صفا شهر( ده بید)

شهادت: 1365/10/4- نهر حنین

فرمانده یگان دریایی و مهندسی لشکر 17 علی ابن ابی طالب(علیه سلام)- فرمانده پادگان خیبر

��

🌾http://www.14600sms.blogfa.com/

شهید با سواد!

🌾 یادی از شهدای طلبه و روحانی

 🌷 رضا, نیروی اطلاعات عملیات لشکر المهدی(عج) بود.وقت هایی که خبری از عملیات نبود, می امد شیراز و در حوزه درس هایش را می خواند. چند ماه قبل از عملیات صدایش می زدند می رفت برای کارهای شناسایی, برای همین در مورد زمان عملیات ها اطلاع دقیقی داشت.
درس ما به معالم رسیده بود. من هم دنبال کارهای اعزام به جبهه بودم. رضا وقتی فهمید, گفت کجا؟
گفتم جبهه!
گفت فعلا خبری نیست, نرو, هر وقت عملیات بود خودم خبرت می کنم!
گفتم دلم گرفته, هوای جبهه کرده, نمی تونم توی شهر بمونم!
گفت:اگر تو درس معالم بخوانی و شهید شوی درجه ات بیشتر است یا بدون معالم شهید شوی؟
گفتم خوب بدانم!
گفت: پس درست را تمام کن بعد برو!
خودش معالم را که تمام کرد, رفت و شهید شد!

 🌷 معمول این بود کسانی که ازدواج می کنند, با احتیاط تر می شوند و در جبهه هم جا های امن تر می روند. اما رضا تا ازدواج کرد, از اطلاعات خارج شد و رفت گردان رزمی و خط شکن. در گردان رزمی هم شهید شد!
☝ راوی حجه الاسلام نورالهی

هدیه به شهید علی رضا شیخ پور شیرازی صلوات,,شهدای فارس

تولد:۱۳۴۱/۱۲-شیراز

شهادت:۱۳۶۷/۳/۲۳-شلمچه,بیت المقدس ۷

 

🌾 http://14600sms.blogfa.com/

دومین شهید!

 

🌷 دوازده سالش بود. از روستای دولت آباد برای ادامه تحصیل در مقطع راهنمایی به شیراز رفت، اما به شدت مریض شد و ترک تحصیل کرد. بعد از یکسال که حالش بهبود یافت، آستین هایش را بالا زد تا کمک خرج خانه باشد. شنبه تا پنج شنبه شیراز در خوارو بار فروشی کار می کرد، جمعه ها به روستا ها می آمد. یک روز جمعه که به خانه آمده بود. آمد با ادب کنارم نشست. گفت: بابا می دونم دست تنهایی، مشکلات شما هم زیاد هست، اما من می خواهم با اجازه شما برای کمک به رزمندگان برم جبهه!

نمی دانستم در برابر این درخواست ناگهانی ایوب چه بگویم. دنبال بهانه ای بودم برای رد کردن، اما تا نه گفتم از حالت آرامش خارج شد و شروع کرد به خواهش و التماس. دیدم کوتاه نمی اید. گفتم: پس صبر کن برادرت از سربازی برگرده، بعد برو!

انگار دنیا را به ایوب داده بودم. برق شادی در چشمانش درخشید. گفت: پس تا وقتی اکبر از سربازی برگرده من کار می کنم و کمک خرج شما هستم!

اواخر پائیز 61، پسر بزرگم از سربازی برگشت و ایوب که حالا 14 سالش بود، بلافاصله از طریق بسیج اعزام شد و به موسیان رفت. در همان زمان، ترکشی به سرش خورد، ده روز به او استعلاجی دادند، اما برنگشت و ماند تا پایان سه ماه مأموریتش.

 

🌷 چهار ماه از اولین اعزام ایوب می گذشت.یکی از جوانان روستای دولت آباد به اسم محمد رسول کاظمی شهید شده بود که اولین شهید روستا بود. غروب پنج شنبه ای بود. به اتفاق ایوب رفتیم زیارت شهید کاظمی.کنار قبر او نشست و درد دل کنان گفت: اگر لطف خدا شامل حالم شود ، بعنوان دومين شهيد دهستان فرمشکان و اين روستا تا چهلمين روز شهادتت، کنارت خواهم آمد!

 

🌷صبح جمعه بود. وسایلش را جمع کرد. همه فکر می کردیم مثل همیشه می خواهد به محل کارش برگردد. من برادر کوچکش بودم. دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت: کاکا، من دارم می رم جبهه، از پدر و مادر حلالیت بطلب. بگو ان شاالله هفته دوم نه، هفته سوم شهید می شم و بر می گردم. به پدر و مادر بگو برای تشیع جنازه من بیان کوار!

مو به تنم سیخ شده بود. صورتم را بوسید. بعد هم رفت کنار بالین خواهرمان که مریض بود، پیشانی او را هم بوسید. با لبخند از همه اعضا خانواده خداحافظی کرد و رفت. سه هفته بعد جنازه اش برگشت. ترکش به سر، گلو و پایش نشسته بود. پس از تشیع ایوب در شهر کوار، او را در روستا کنار قبر شهید کاظمی دفن کردیم.

🌾🌷🌾

هدیه به شهید جان محمد(ایوب) حاملی صلوات- شهدای فارس

↘️

تولد: 1346/5/26- روستای دولت آباد- کوار

شهادت: 1362/6/17- حاج عمران- روز شهادت امام جواد(ع)

��

🌾http://www.14600sms.blogfa.com/

بنده نیمه شب!

🌾 یادی از شهدای طلبه وروحانی

 🌷 من، جعفر و محمد علی سبحانی هم بحث و هم درس و هم حجره بودیم. جعفر حالات و رفتار عجیبی داشت. مدتی بود با محمد علی روز های دوشنبه و پنج شنبه روزه می گرفتند. من گاهی از بیرون می آمدم و غذایی تعارف می کردم. می گفتند ما روزه ایم. می گفتم، اگر روزه مستحبی است و مؤمنی چیزی تعارف کرد باید بخورید!
آنها هم به احترام من می خوردند. یک روز روزه بودند و باز همان تعارف را کردم. جعفر گفت: من روزه ام را نمی شکنم!
گفتم: چرا؟
گفت: صبح که برای روزه بلندشدم، در دلم آمد، باز تو روزه ام را می شکنی و این وسوسه شیطان است که روزه ام را بشکنم.
دیگر روزه اش را نشکست نه خودش نه محمد علی.

 🌷 استاد ما گفته بو دتا می توانید قرآن بخوانید. به اتفاق جعفر برای کاری رفتیم قم. تمام مدت قرآن دستش بود. تا از زیارت فارغ می شدیم قرآن را دست می گرفت. هرچه می گفتم بیا بریم گشتی بزنیم، می گفت نه، قرآن.
شاید روزی هفت تا هشت ساعت قرآن می خواند. می دیدم امروز صبح قرآن جز یک است. فردا ظهر هم جز سی را تمام کرده و دوباره جز یک را شروع می کرد!

 🌷 ساختمان حوزه نو ساز بود. هنوز وسایل گرمایشی نداشت. ما یک چراغ علاء الدین داشتیم که آن هم بوی نفت می داد و شب ها خاموش می کردیم. معمولا دو تا سه تا پتو روی خودمان می کشیدیم تا خوابمان ببرد. یک شب از خواب پریدم. دیدم جعفر بدون اینکه پتویی رویش باشد در خود پیچیده و خوابیده. یک پتو رویش انداختم و خوابیدم. 
صبح با ناراحتی گفت: حمید تو پتو روی من انداختی؟
گفتم: آره!
گفت: اگه می خواستم پتو بندازم که خودم می انداختم، باعث شدی، صبح یک ساعت دیرتر بلند شوم!
باید سر از کارش در می آوردم. یک شب بلاخره زودتر از جعفر بلند شدم. دیدم حدود دو ساعت قبل از اذان صبح بیدار شد. رفت سمت آشپزخانه و شروع کرد به تمیز کردن آشپزخانه. بعد هم جارو برداشت و شروع کرد به جارو کردن راهرو ها و کلاس ها. تا صدایی هم بلند می شد، سریع می رفت بالای راه پله تا کسی او را نبیند.
کارش که تمام می شد، یک ساعتی را صرف نماز شب و عبادت کرد تا نماز صبح. بعد نماز هم بیدار بود تا شروع کلاس ها.
به برکت جعفر حوزه همیشه تمیز بود. با این حال وقتی صبح کلاس ها شروع می شد، استاد که درس می گفت، چشم های جعفر به خاطر شب بیداری، و درس خواندن و مباحثه قبل از خواب، روی هم بود و ارام می خوابید. اما نکته عجیب این بود که وقتی استاد سؤالی می پرسید و کسی بلد بد نبود، جعفر چشم هایش را باز می کرد و جواب صحیح سؤال را می داد و باز چشم هایش را می بست!
☝🏻️راوی حجه الاسلام حاج حمید نورالهی

 🌷 جعفر در روز اول عملیات والفجر 8 به شدت شیمیایی شد و برای درمان به کشور اتریش اعزام شد. در شبي از ماه رمضان، در عالم خواب ديدم که جعفر با چهره اي زيبا و لباسی فاخر در حالي که شاد و خندان است به خانه آمد. به او گفتم تو که سر حال هستي، مگر مجروح نشدی؟
گفت: مي بينيد که هيچ ناراحتي ندارم!
سراسيمه از خواب بيدار شدم. چنان اين خواب برايم ملموس بود که ابتداء فکر نمي کردم که خواب ديده باشم. از جايم بلند شدم و به دنبال او مي گشتم و فکر مي کردم واقعاً آمده است و از مادرش سراغ او را مي گرفتم. چند روز بعد خبر شهادت جعفر آمد.
☝🏻️راوی پدرشهید

 هدیه به طلبه شهید جعفر رنجبران صلوات- شهدای فارس



تولد: 1346- شیراز

مجروحیت شیمیایی: 1364/11/21- عملیات والفجر8- فاو

شهادت: 1365/3/9- مصادف با 21 رمضان- اتریش

��🌾http://www.14600sms.blogfa.com

صاحب اشک!

 

🌾یادی از شهدای طلبه و روحانی

 

🌷اوایل سال 60 بود. برای تشیع جنازه تعدادی از شهدا به دارالرحمه رفته

بودیم. بعد از مراسم، به اتفاق مجتبی شروع کردیم به قدم زدن بین قبور

شهدا. مجتبی حال و هوای عجیبی داشت. گفت: خیلی دوست دارم طلبه شوم!

آن سال، سال سوم دبیرستان بود، چند ماهی به مدرسه رفت و بعد از دبیرستان

خارج شد و شد طلبه.

همان اوایل طلبگی بود. به در خواست شهید حبیب روزی طلب، قرار شد طلوع

آفتاب در گلزار شهدا، کنار مزار شهید سعید ابوالاحرار جمع شویم. هوا سرد

بود و یخبندان. اولین کسی که حاضر شد، مجتبی بود. حبیب که شروع کرد به

صحبت، اشک های مجتبی هم شروع شد.

عجیب برای شهادت بی تابی می کرد. یک بار با هم از کنار قبر های تازه حفر

شده رد می شدیم. به قبری خالی اشاره کرد و با حالی عجیب گفت: یعنی می شود این قبر من باشد!

 

🌷به اتفاق مجتبی و چند نفر از دوستان برای تفریح رفتیم منطقه سبزپوشان.

با چند تا از بچه ها تصمیم گرفتیم که بریم سرچشمه که صد متری با محل

اسکان فاصله داشت. به نزدیکی چشمه که رسیدیم متوجه صدای گریه ای شدیم که

در کوه می پیچید. ایستادیم. صدای مجتبی بود. در گوشه ای خلوت، تنها و

بلند اشک می ریخت و از خداوند طلب شهادت می کرد. حدود بیست دقیقه این اشک

ریختن ها در برابر پروردگار ادامه داشت...

 

🌷عبادتش را هميشه مخفى مى‏كرد. يك روز وضو گرفته بودم تا نماز بخوانم،

وارد حجره شدم . ديدم مجتبى سر به سجده دارد و گريه مى‏كند.وقتى وارد شدم

با وجود اينكه خيلى سعی می کردكسى متوجه نشود، امّا نتوانست جلوى خودش را

بگيرد و صداى گريه‏اش را قطع كند.مشغول نماز شدم، من نماز مى‏خواندم و او همچنان اشک می ریخت.نمازم که تمام شد نشستم، براى اينكه ماجرا را تمام

كند لبخندی زد و با خنده از حجره خارج شد...

 

☝🏻️دلنوشته ای از مجتبی:

علت اينكه من شب مى‏خوابم و صبح بيدار مى‏شوم و در رختخواب دق نمى‏كنم،

دِق چرا نكنم، بچه‏ها كه رفتند، (نمى‏خواهم بگويم حالا كه بچه‏ها رفتند

بايستى من خلاصه از دنيا بروم) نه دنيا بدى‏اش به چيز ديگرى است بچه‏ها

كه رفتند شما فكر مى‏كنيد بعد از رفتن جعفر (شهيد حجة الاسلام شيخ جعفر

رنجبران) و جليل(شهيد حجة الاسلام شيخ جليل رهنورد) چيزى از من ماند؟ نه!

يك جسم متحركِ بى ارزشى بود. ... از اينكه شب مى‏خوابم صبح دق نمى‏كنم

بواسطه عشق و اميدى است كه به شهادت دارم...

 

🌷 در کربلای 4، ترکشی به شانه اش نشست. او را به بیمارستانی در قم منتقل

کردند، چند روز بعد هم به شیراز منتقل شد. زخمش عمیق بود و باید استراحت می کرد. اما تا شنید عملیاتی جدید در پیش است آماده شد که به جبهه

برگردد. هیچ وقت بدون اجازه من و پدرش نمی رفت. گفت: مادر، خواب حضرت

معصومه (س)را دیدم، به من مژده داد این بار به آرزویت می رسی و پیش ما می

آیی!

وقتی التماس های او را دیدم. گفتم عزیزم باشه، برو!

توی کوچه چرخید و باز نگاهم کرد، باز خواب حضرت معصومه (س)را یادآوری کرد

و برای آخرین بار هم خدا حافظی کرد!

احترام زیادی هم برای استادش قائل بود و بدون اجازه ایشان هم به جبهه نمی

رفت. به استادش، آیت الله دستغیب، گفته بود: خواب دیدم همه مولکول های

بدنم به شهادت راضی است، جز یکی و می دانم آن یکی شما هستید!

به این ترتیب رضایت استادش را هم گرفته بود.

 

🌷 کربلای 4 بود. گردان های خط شکن، خط را شکسته بودند. آتش سنگین دشمن

هم شروع شده بود. از نقطه رهایی عبور می کردیم که صدای ناله و زاری

شنیدم. بعضی از رزمندگان بودند که پس از مجروحیت از درد و خونریزی شدید،

گریه می کردند. نزدیکتر شدم دیدم آن صدا با گریه می گوید: خدایا چرا من،

چرا من را نطلبیدی، چرا نذاشتی من هم با این بچه ها برم!

شناختمش. مجتبی بود. کمتر کسی از بچه های طلبه و مسجد بود که صدای گریه

های مجتبی را نشنیده باشد. درس اخلاق استاد که شروع می شد، پشت ستونی می

نشست و اشک می ریخت!

مجتبی را بردند عقب. کربلای 5 که شروع شد، با اینکه جراحتش شدید بود باز

برگشت و دوباره در کربلای 5 مجروح شد و برش گرداندند. همان زمان استاد ما

هم به اهواز آمده بود. سراغ مجتبی را گرفت. گفتیم مجروح شد. گفت: اگر

مجتبی شهید نشد، تعجب کنید!

وقتی برگشتیم، دیدیم مجتبی شهید شده است!

🌾🌷🌾

هدیه به طلبه شهید فرهاد(مجتبی) اجرائی صلوات- شهدای فارس

↘️

تولد:1343- شیراز

شهادت: 1365/10/24- شلمچه