جنگ با یک پا

🌾 روایت های عاشورایی از شهدای فارس

 🌷 نم نم باران بر سر ما باریدن گرفته بود. گردان در محوطه مقر به خط شده بود, به نظر می رسید انتظارها به پایان رسیده بود و باید برای عملیات اماده می شدیم. 
چشمم افتاد به سید ایاز, نوجوان ۱۶ ساله ای که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. سید ایاز در کودکی دچار بیماری فلج اطفال شده و اثر بیماری هنوز در پای چپش نمود داشت و می لنگید. اما پا به پای نیروها اموزش ها را طی کرده بود تا به عملیات برسد.
به فرمان رفتیم سمت خیمه ها تا کوله هایمان را ببندیم.
بعد از نماز مغرب و عشا سید با خوشحالی داشت کوله اش را می بست, که یکی از برادران جلو چادر ما امد و سید را صدا زد و گفت فرمانده با شما کار دارد!
گویی خود سید هم می دانست چه از او می خواهند. بر افروخته شد.
لنگ, لنگان رفت سمت چادر فرمانده. نیم ساعتی طول کشید تا برگشت. صورت سفید و چشمان ابی اش سرخ بود, معلوم بود زیاد گریه کرده است. گفتم سید چی شد؟
قطره, قطره اشک از چشمانش شروع به باریدن کرد. گفت نکنه تو هم فکر می کنی به خاطر مشکل پام نمی تونم توی عملیات باشم!
گفت به من میگن باید برای تامین امنیت مقر, همین جا بمونم.
گفتم این که خوبه, ثوابش هم کمتر از عملیات نیست!
حرفم را قطع کرد و گفت پس شما جای من بمون!
ادامه داد بنده خدا من با همین پای معیوبم پا به پای بچه ها در اموزش روزانه و شبانه دویدم که به همه ثابت کنم میشه با همین پای ناقص هم جنگید و اگر خدا قبول کنه و توفیق شهادت پیدا کردم با همین پا به دیدار جدم امام حسین میرم و مطمینم جدم به پای من ایراد نمیگیره و مورد لطف عنایت خودش قرار میده!
باز از خیمه زد بیرون. دنبالش رفتم. رفت سمت سنگر فرماندهی. صدای فرمانده را می شنیدم که می گفت شما باید بمانید و صدای گریه مدام سید که قسم می خورد پا به پای دیگران برود...
بلاخره سید, حرف خودش را به کرسی نشاند و با خوشحالی و چشمانی خیس خارج شد. در حالی که دست چپش روی پای چپش بود تا تعادلش حفظ شود و بتواند حرکت کند به سمت من امد. با دست راست به شانه من زد و گفت:دیدی خدا کمک کرد و راضیشون کردم!
سریع به خیمه برگشت و با نشاط خاصی امده شد. ساعتی بعد در زی نم نم باران عملیات محرم شروع شد. زمین خیس, حرکت را کند کرده بود و ما به سختی پوتین هایمان را از شل جدا می کردیم تا قدم برداریم اما سید با ان پای پر دردش این راه را می امد. 
اتش دشمن سنگین بود و اسمان از منور ها روشن. تعدادی مجروح و تعدادی شهید شده بودند. چشمم به سید افتاد. رفتم تا توی حرکت کمکش کنم گفت: ممنون برادر, به فضل خدا مشکلی ندارم!
چند قدمی که از من دور شد, خمپاره ای کنارش نشست. دیدم نیم خیز بلند می شود, اما با صورت به زمین می افتاد. سریع به سمتش دویدم...
نمی دانم چرا یادم به گودال قتلگاه افتاد و صحنه ای که جد سید, می خواست به کمک نیزه شکسته ها برخیزد و به زمین می افتاد. ترکش به پشت سر, سینه و دو پایش نشسته بود. نزدیکش شدم. شنیدم فقط می گفت یا حسین, یا حسین...
و صدایش قطع شد.

📚 منبع سجاده اتش-سید کمال خردمندان

🌹🌹💐🌹🌹

هدیه به نوجوان شهید سید ایاز خردمندان سعدی صلوات,,شهدای فارس

تولد:۱۳۴۵-شیراز
شهادت:۱۳۶۱/۸/۱۱-عملیات محرم

  

#شهدای_فارس 

#مقتل_عشق

#شهید_سید_ایاز_خردمندان_سعدی

🌾 http://14600sms.blogfa.com

زیارت عاشورا...

🌹مقتل عشق🌹

🌾 روایت های عاشورایی از شهدای فارس

 

🌷 سال ۶۲ بود. می خواست به جبهه برود. دیدم دارد پسر ۴, ساله اش را هم اماده می کند. گفتم این چه کاریه, جبهه که جای بچه ۴ساله نیس!

خندید. اما جدی گفت:امام حسین در راه اسلام طفل شیرخوارش را به میدان نبرد برد, ما که هنوز برای اسلام و امام کاری نکردیم!

همان سفر پدر و دایی پیرش را هم برد. با خنده می گفت فقط که نباید بچه های ما بچه شهید باشند, بگذارید ما هم بچه شهید باشیم.

☝ راوی:همسر شهید

 

🌷 عملیات کربلای ۴ بود. اتش دشمن سنگین بود.زیر یک پل جمع شده بودیم.جای پنج نفر بود, اما ده نفر به زحمت خود را جا داده بودیم و پا ها از زیر پل بیرون زده بود.دیدم رضا چراغ قوه اش را بیرون اورد و نورش را انداخت روی کتاب کوچک دعایش و شروع کرد به خواندن زیارت عاشورا. گفتم رضا تو این شرایط چه وقت زیارت خوندنه!

خندید و گفت من از اول انقلاب تا حالا یه روز هم زیارت عاشورام ترک نشده, حتی زمانی که در سینما کار می کردم!

☝ راوی:جانباز شهید شهریار چارستاد

📚 خاطرات بیشتر:کتاب فیلم بردار بهشت!

💐🌾💐

هدیه به شهید عبدالرضا مصلی نژاد صلوات,,شهدای فارس

تولد:۱۳۳۰/۸/۱۴-جهرم

فرمانده محور لشکر المهدی(عج)

شهادت:۱۳۶۵/۱۰/۲۴-شلمچه کربلای ۵

🌷🌷🌷کاکو لبخند🌷🌷🌷

#مقتل_عشق

#شهید_عبدالرضا_مصلی_نژاد

🌾 http://14600sms.blogfa.com

 

عاشق حسین(ع)

🌷 @Kakolabkhand 

🌹مقتل عشق🌹

🌾 روایت های عاشورایی از شهدای فارس

 

🌷 گفت تو چرا همیشه روی این مهر نماز می خونی؟

گفتم خاک تربته امام حسینه,از کربلا برام آوردن.

از آن به بعد, قبل از هر نماز مهر را می گرفت,می بویید,می بوسید و اشک می ریخت بعدش روی آن نماز می خواند.

کسی التماسش می کردند تا به او مقام دولتی و نظامی بدهند و رد می کرد,برای داشتن یک تکه خاک کربلا,التماس می کرد!

☝راوی سردار سعید لقمانی

 

🌷قرار بود برای نصب رادار یک گودال حفر کنیم. کمال, فرمانده قرارگاه تطبیق آتش توپخانه بود. آستین بالا زد, بیل دست گرفت و همراه ما شروع کرد به حفر زمین.

هوا گرم بود و عرق تمام وجود ما را گرفت. یک لحظه چشمم افتاد به آقا کمال. وسط گودال ایستاده بود. صورتش خیس بود, نه از عرق که از اشک!

گفتم چی شد آقا کمال؟

گفت محسن تو.کربلا رفتی؟

گفتم نه!

با اشک گفت عموی من کربلا رفته, شنیده بود اگر خاک گودال قتلگاه را در آب حل کنند, خونابه می شود, این کار کرده بود و آب شده بود رنگ, خون...

نمی دانم کمال آنجا در آن گودال در فاو چه می دید, فقط می دانم وسط آن گودال ساعتی به یاد گودال قتلگاه اشک ریخت!

☝ راوی دکتر محسن چهرزادی

 

🌷سالها از شهادت پدر می گذشت. به خاطر بیماری سینوس هایم عمل شدم. در اتاق ریکاوری که به هوش می آمدم, مرتب امام حسین را صدا میزدم و می گفتم کاش بودم و کمکت می دادم.

روز بعد در خانه بستری بودم. اتاق خالی بود. دیدم صدای در بلند شد. نیم خیز شدم. دیدم, پدرم آقا کمال است. کنارم نشست, دو شانه ام را با دست هایش گرفت و لب هایش را بین دو ابرویم گذاشت و بوسید!

گفت بابا, این همه جا, چرا اینجا را بوس می کنی!

خندید و گفت:همان که دیروز صدایش می زدی, سفارش کرد بین دو ابرویت را بوسه بزنم!

بعد هم رفت و صدای بسته شدن در آمد. همسرم آمد گفت:کسی اینجا بود؟

گفتم چطور؟

گفت اخه صدای در آمد!

☝راوی حسین ظل انوار

📚منبع:سهمی برای خدا(جلد ۱۱ از مجموعه شمع صراط)

💐💐🌾💐💐

هدیه به سردار بسیجی, معلم شهید مهندس کمال ظل انوار صلوات,,شهدای فارس

تولد:۱۳۳۲/شیراز

شهادت:۱۳۶۵/۱۰/۱۹شلمچه

🌷🌷🌷🌷

#مقتل_عشق

#شهید_کمال_ظل_انوار

🌾 http://14600sms.blogfa.com

��

گلویم را ببوس مادر

🌹مقتل عشق🌹

🌾 روایت های عاشورایی از شهدای فارس

 

🌷 کربلای ۴ تموم شده بود و هر روز خبر شهادت عزیزی در شهر می پیچید. نگران پسرانم بودم.زنگ زدم مقر بچه های تخریب. حاج رضا گوشی را برداشت.

گفتم رضا کو رسول؟

گفت رسول هم هست.

صدایش بغض داشت. ادامه داد میایم, هر دو تا با هم میایم.

کم کم خبر شهادت رسول امد اما جنازه اش نه. رضا هم روی برگشتن به تنهایی را نداشت. دو هفته بعد کربلای ۵ شروع شد. شنیدم رضا با ازاد شدن منطقه کربلای ۴، دنبال رسول است. بلاخره هم جنازه اش را پیدا کرد و هر دو برگشتند شیراز. رسول که دفن شد, مرتب به مزار خالی کنارش اشاره می کرد و می گفت این هم جای من...

چهلم رسول را که گرفتیم گفت من می خوام برگردم.

دلم راضی نمی شد. شهادت رضا برایم قابل تحمل نبود.گفتم رضا,تو زن و بچه داری, خانواده ما هم که دینش رو به انقلاب و اسلام ادا کرد, بمون.نرو.

گفت من باید برم و راه برادرم را ادامه بدم. می دونم تو هم می تونی برای فرزند من مادری کنی و او را بزرگ کنی.

دلم طاقت نداشت. تا ترمینال رفتم. گفت مادر, از خدا و رسولش خواستم, هر شب هم در نماز شب از خدا می خوام که اگر خواستم شهید بشم, مثل مولام حسین شهید بشم!

تنم یخ کرد. گفت مادر دوست دارم حالا که دارم راهی می شم, تو هم مثل حضرت زینب که گلوی حسین(ع) را بوسید, گلوی من را ببوسی!

گفتم اینجا, جلو مردم زشته!

با نگاه ملتمسش گفت مادر این وداع اخره!

جلو رفتم و سفیدی گلویش را بوسیدم!

در وصیتش هم گفته بود:"آیا می شود که من شیعۀ حسین بن علی (ع) و علی بن ابیطالب (ع) باشم و با سر از دنیا بروم ؟"

یک روز قبل از شهادتش هم با او مصاحبه می کنند و می گوید من دوست دارم مثل مولایم حسین شهید شوم, زشت با سر خدمت اقا برسم!

روز بعد, ترکش گلویش را برید, تا همان جور که دوست داشت بی سر, خدمت اقا وارد شود و پیکر بی سرش کنار برادرش رسول دفن شود.

راوی:خانم کلاهی(مادر شهید)

💐🌾💐🌹💐🌾💐

هدیه به شهیدان حاج محمدرضا و رسول ایزدی صلوات,,شهدای فارس

تولد:۱۳۴۱-شیراز(عیدقربان)

شهادت:۱۳۶۵/۱۲/۱۴-شلمچه

فرمانده اموزش و تخریب لشکر۱۹فجر

🌷🌷��

#مقتل_عشق

#شهید_حاج_محمدرضا_ایزدی

#شهید_رسول_ایزدی

🌾 http://14600sms.blogfa.com

 

علی اصغر...

🌹مقتل عشق🌹

🌾 روایت های عاشورایی از شهدای فارس

 

🌷 مادرم چهار دختر و سه پسر داشت. اما باز باردار بود و دیگر تمایلی برای داشتن فرزندی دیگر نداشت. خودش تعریف می کرد دارویی برای سقط جنین گرفتم و آماده کردم و گوشه ای گذاشتم. همان شب خواب دیدم بیرون خانه همه و شلوغ است. در خانه هم زده می شد. در را باز کردم. دیدم آقایی نورانی با عبا و عمامه ای خاک آلود از سمت قبله آمد. نوزادی در آعوش داشت، رو به من گفت این بچه را قبول می کنی؟

گفتم: نه، من خودم فرزند زیاد دارم.

آن آقای نورانی فرمود: حتی اگر علی اصغر امام حسین(ع) باشد!

بعد هم نوزاد را در آغوش من گذاشت و رو چرخواند و رفت. گفتم: اقا شما کی هستید؟

گفت: امام سجاد(ع)!

هراسان از خواب پریدم. رفتم سراغ ظرف دارو. دیدم ظرف دارو خالی است!

صبح رفتم پیش آیت الله دستغیب و جریان خواب را گفتم. آقا فرمودند: شما صاحب پسری می شوی که بین شانه هایش نشانه است، آن را نگه دار!

آخرین پسر مادر، روز میلاد امام سجاد(ع) به دنیا آمد و نام او را علی اصغر گذاشتند در حالی که بین دو شانه اش جای یک دست بود.

علی اصغر، در عملیات محرم، در روز شهادت امام سجاد(ع)، در تیپ امام سجاد(ع) شهید شد!

💐🌾💐🌾💐

هدیه به شهید علی اصغر اتحادی صلوات- شهدای فارس

تولد:1339- شیراز

شهادت: 1361/8/21- عملیات محرم

🌷🌷

#مقتل_عشق

#شهید_علی_اصغر_اتحادی

🌾 http://14600sms.blogfa.com

چشم و بازو

🌹مقتل عشق🌹

🌾 روایت های عاشورایی از شهدای فارس

 

🌷 ماه محرم بود. فرشاد هفت ساله, خواهر برادرهایش را جمع کرده بود در حیاط, به صف کرده و برایشان نوحه هایی را که شب قبل شنیده بود می خواند و انها سینه می زدند. خودش هم سینه می زد و اشک می ریخت. اشک می ریخت و سینه می زد, به حدی که بازوهایش می لرزید!

ان روز یکی از اشنایان که سیدی با کمالات بود مهمان ما بود. به فرشاد خیره شده بود. گفت اسم این پسرت چیه؟

گفتم فرشاد.

گفت:نه, نام هاشم برازنده این پسر است. اسمش را به هاشم عوض کنید. یه حرز هم می نویسم, ببند به بازوش.

از ان روز فرشاد شد هاشم.

سال ها گذشت و هاشم شد یکی از جوان ترین و شجاعترین فرماندهان فارس و در ۲۳ سالگی فرمانده تیپ.

هر وقت به مرخصی می امد, مادرش را روی دوشش می گذاشت و شروع می کرد به چرخیدن. هر چی مادرش می گفت هاشم بذارم زمین!

می گفت نه, تا نگی پسرم مث ابوالفضل شهید بشه, نمی گذارمت پایین!

مادر هم می گفت سپردمت به حضرت ابوالفضل(ع).

بعد از کربلای ۴، امد خانه. می گفت دوست دارم مثل حضرت ابوالفضل یه تیر به چشمم بخوره یکی به دستم!

روز شهادت حضرت زهرا(س) بود که پیکرش امد. مادرش قبل از من خودش را روی هاشم انداخت. شیر زن بود. گفت مادر شیرم حلالت...

اما من, تا چشم پاره و بازوی شکافته اش را دیدم, کمرم تیر کشید, همانجا کنار تابوتش روی زمین نشستم...

☝ راوی حاج علی اکبر اعتمادی(پدر شهید)

📚 خاطرات بیشتر همچو مالک اشتر(جلد ۵ از مجموعه شمع صراط)

🌾🌷🌹🌷🌾

هدیه به شهید هاشم اعتمادی صلوات,,شهدای فارس

تولد:۱۳۴۱-روستای سنگر-سپیدان

شهادت:۱۳۶۵/۱۰/۲۵-شلمچه-کربلای۵

فرمانده تیپ امام حسن(ع)

🌷🌷🌷

#مقتل_عشق

#شهید_هاشم_اعتمادی

🌾 http://14600sms.blogfa.com

 

خادم ابوالفضل(ع)

🌹مقتل عشق🌹

🌾 روایت های عاشورایی از شهدای فارس

 

🌷 در روستای بند امیر از توابع مرودشت ساکن بودیم. روز هشتم ماه محرم بود. مهدی سه ساله بود، گوشه ای از خانه، روی پتو ای خوابیده بود. من هم مشغول کارهایم بودم. پدرش مداح بود و خادم هیات. از صبح رفته بود به کارهای حسینیه برسد تا حسینه را برای عزادارن در شب تاسوعا آماده کند.

عصر شد و مهدی هنوز بیدار نشده بود. یکی از همسایه ها که خانه ما بود، متوجه مهدی شد و گفت: چرا این پسر بیدار نمی شود. 

رفتم کنارش. دیدم سر و پیشانی اش غرق عرق است، متکا و پتوی زیرش هم خیس، خیس. خواستم بلندش کنم, دیدم بی حال است و هیچ حرکتی ندارد. ماشین نبود، مهدی را در آغوش کشیدم و شروع کردم به دویدن در کوچه ها تا به دکتر برسم. 

دکتر مهدی را معاینه کرد و گفت: خانم، پسر شما مننژیت گرفته، همین الان برسانیدش بیمارستان سعدی شیراز وگرنه از بین می رود.

سراسیمه برگشتم. ما در آن محل غریبه بودیم کسی را نمی شناختیم. فرستادم دنبال پدرش. پدرش آمد. جریان را گفتم و خواستم تا ماشینی پیدا کند تا به شیراز برویم. 

خیلی جدی گفت: من نمی آیم.

گفت: من خادم حضرت ابوالفضل هستم و باید امشب به عزادارانش خدمت کنم و کارهای حضرت ابوالفضل برای من واجب تر از این پسر است!

تعجب من را که دید گفت: من به حضرت ابوالفضل خدمت می کنم، مطمئن هم هستم ایشان هم فرزند من را بر می گردانند.

دیگر حرفی نزد و رفت دنبال کارهایش. من ماندم و مهدی که فقط نفسش بالا می آمد و می رفت و دیگر حرکتی نداشت. ساعت ها به سختی می گذشت. ساعت ده شب شد. هیات عزادارن از کوچه ما عبور می کردند و حضرت ابوالفضل را صدا می زدند. مهدی را رها کردم و با پای برهنه شروع کردم دنبال هیات دویدن و شفای فرزندم را از آقا ابوالفضل خواستم.

خورد و خسته برگشتم. نیمه شب پدرش هم برگشت. گفت: مهدی چطوره گفتم همان طور که بود. 

گفت: نگران نباش، راحت بخوام، آقا بچه ما را بر می گرداند. 

خودش که از خستگی زود خوابش برد. اما من از ناراحتی خوابم نمی برد. ساعت سه شب بود. دیدم در اتاق باز شد. مهدی بود. ما را صدا می زد. رو به سمت کربلا ایستاده بود. دویدم سمتش گفتم چی شده مادر، چطور ایستادی؟

با زبان بچگانه خود گفت: حضرت ابوالفضل و امام حسین دست زیر سر من کردند و من را بلند کردند و رفتند!

از حال طبیعی خارج شدم و شروع کردم به گریه و زاری و می گفتم: خدا را شکر که آقا ابروی خادم خود را خریدند!

☝راوی : خانم مؤیدی, مادر شهید

💐🌾💐🌾💐🌾

هدیه به شهید محمد مهدی صالحی صلوات- شهدای فارس

تولد: 1342/8/5- فسا

شهادت:1365/5/22- خرمشهر

��

#مقتل_عشق

#شهید_محمدمهدی_صالحی

🌾 http://14600sms.blogfa.com

جانبازی

 

🌾روایت های عاشورایی از شهدای فارس

 

🌷 تعریف می کرد یکی از روزهای زمستان بود . پس از نماز صبح و خوردن صبحانه برای یاری کردن پدرم از خانه بیرون آمدم و به محل کار پدرم رفتم . همان طور که مشغول کار بودم احساس کردم یک نفر دستش را روی شانه ام گذاشته و فشار می دهد و از شدت فشار دست آن شخص فریاد کشیدم. همه دور من جمع شدند و دلیل فریادم را پرسیدند . گفتم : نمیدانم!

اشاره کردم به دست چپم. پیراهنم را عقب زدند و جای دستی را بر روی شانه چپم دیدند و تعجب کردند ....

این نشانه, ۱۴ سال روی شانه اش بود, تا زمانی که دستش قطع شد!

 

🌷 می‌گفت، من از خداوند، جانبازی طلب کرده بودم تا کمی حس و حال حضرت عباس(ع)، در من به وجود آید!

غروبِ یکی از روزهای ماه شعبان بود. شعبان و بیسیم چی‌اش هم در حلقه ما نشسته بودند و هر کدام چند آیه قرآن برای ما تلاوت کردند. بعد از پایان مراسم، همه به سمت سنگر فرماندهی به راه افتادیم. هنوز وارد سنگر نشده بودیم که صدای سوت خمپاره بالای سرمان پیچید. قبل از اینکه به آغوش خاک پناه ببریم، صدای انفجار زمین و زمان را به لرزه انداخت. گرد و خاک انفجار که به زمین نشست، از جا بلند شدم و اولین چیزی که دیدم جنازه بیسیم‌چیِ شعبان بود. ترکش به پیشانی‌اش خورده و با حالت سجده به زمین افتاده بود. نگران شعبان بودم. چند دقیقه طول کشید تا در آن هیاهو پیدایش کردم. به سنگری تکیه داده بود. دست چپش از بازو قطع شده و خون با فشار از محل زخم بیرون می‌زد. به سمتش دویدم. از تعجبِ چیزی که می دیدم مو بر تنم سیخ شد. شعبان، یک مشت از خونش را که روی زمین در حال لخته شدن بود را برداشت و به صورت کشید. گفتم: «مرد خدا! این چه کاریه که می‌کنی؟ »

جواب داد: «خون زیادی از من رفته و رنگم زرد شده. دوست ندارم اگر با این حالت شهید شدم، دشمن فکر کند که زردی من سر سوزنی از ترس است.»

 

🌷 فروردین سال ۶۶بود. قرار بود بعد از نماز مغرب و عشا اعزام شود. مثل همیشه کمک کردم تا وضو بگیرد. پای سجاده اش رفت. سلام نمازش را شنیدم "السلام علیک ایها النبی ورحمه الله وبرکاته" 

ناگهان جواب سلام پر محبت پیامبر ختمی مرتبت را به شعبان حس کردم که می فرمود:لبیک لبیک لبیک...

 یقین پیدا کردم آخرین دیدار است. مقابلش نشستم پلاکش را به گردنش انداختم و گفتم، میگویند وقتی جعفر بن ابی طالب (جعفرطیار) در جنگ موته دو دستش را از دست داد خداوند مهربان دو بال در بهشت به او داد. مطمینم خداوند به شما هم در بهشت بال پرواز می دهد. عاجزانه از تو میخواهم که مرا روی بالهایت بگذاری و خدمت حضرت زهرا (س) ببری!

خندید و به سجده رفت!

گفتم شعبان, دوست دارم بعد از شهادتت, در تشییع جنازه ات سخنرانی کنم, دوست دارم خودت بگی، چی بگم!

ایشان گفتند: به خواهران بگویید حجابشان را رعایت کنند که رنگین تر از خون شهدا و برنده تر از شمشیر ماست و به برادران بگویید تا زمانی که جنگ هست ان را رها نکنند و هیچگاه ولایت و امام را تنها نگذارند.

☝ راوی:خانم معتمد (همسر شهید)

📚 منبع و خاطرات بیشتر همسفرتا بهشت

💐🌾🌾💐

هدیه به شهید شعبانعلی عفیفه صلوات- شهدای فارس

تولد:1337/3/23- لار

شهادت: 1366/1/18- کربلای 8- شلمچه

فرمانده گردان

#شهدای_فارس

#مقتل_عشق

#شهید_شعبانعلی_عفیفه

🌾 http://14600sms.blogfa.com

➡ @Kakolabkhand

نذر

 

🌾 روایت های عاشورایی از شهدای فارس

 

🌷گفتم خدایا, پسر صالحی به من بده, نذر می کنم انگشت کوچیکش نذر حضرت ابوالفضل(ع).

پسرم, علی اکبر, ظهر تاسوعا به دنیا امد. قبل از هرچی دستش را نگاه کردم, همه انگشت هایش سالم و سرجایش بود!

گذشت تا ۱۷ سال بعد که رفتم بالای سر جنازه اش. چشمم رفت روی دستش. دیدم سه انگشت از دست راستش قطع شده!

💐🌾💐🌾

هدیه به شهید علی اکبر ممسنی صلوات,,شهدای فارس

تولد:۱۳۵۰/۱۲/۵- روز تاسوعا

شهادت:۱۳۶۷/۱/۱-منطقه عمومی حلبچه-والفجر ۱۰

��

#شهدای_فارس

#مقتل_عشق

#شهید_علی_اکبر_ممسنی