جنگ با یک پا
🌾 روایت های عاشورایی از شهدای فارس
🌷 نم نم باران بر سر ما باریدن گرفته بود. گردان در محوطه مقر به خط شده بود, به نظر می رسید انتظارها به پایان رسیده بود و باید برای عملیات اماده می شدیم.
چشمم افتاد به سید ایاز, نوجوان ۱۶ ساله ای که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. سید ایاز در کودکی دچار بیماری فلج اطفال شده و اثر بیماری هنوز در پای چپش نمود داشت و می لنگید. اما پا به پای نیروها اموزش ها را طی کرده بود تا به عملیات برسد.
به فرمان رفتیم سمت خیمه ها تا کوله هایمان را ببندیم.
بعد از نماز مغرب و عشا سید با خوشحالی داشت کوله اش را می بست, که یکی از برادران جلو چادر ما امد و سید را صدا زد و گفت فرمانده با شما کار دارد!
گویی خود سید هم می دانست چه از او می خواهند. بر افروخته شد.
لنگ, لنگان رفت سمت چادر فرمانده. نیم ساعتی طول کشید تا برگشت. صورت سفید و چشمان ابی اش سرخ بود, معلوم بود زیاد گریه کرده است. گفتم سید چی شد؟
قطره, قطره اشک از چشمانش شروع به باریدن کرد. گفت نکنه تو هم فکر می کنی به خاطر مشکل پام نمی تونم توی عملیات باشم!
گفت به من میگن باید برای تامین امنیت مقر, همین جا بمونم.
گفتم این که خوبه, ثوابش هم کمتر از عملیات نیست!
حرفم را قطع کرد و گفت پس شما جای من بمون!
ادامه داد بنده خدا من با همین پای معیوبم پا به پای بچه ها در اموزش روزانه و شبانه دویدم که به همه ثابت کنم میشه با همین پای ناقص هم جنگید و اگر خدا قبول کنه و توفیق شهادت پیدا کردم با همین پا به دیدار جدم امام حسین میرم و مطمینم جدم به پای من ایراد نمیگیره و مورد لطف عنایت خودش قرار میده!
باز از خیمه زد بیرون. دنبالش رفتم. رفت سمت سنگر فرماندهی. صدای فرمانده را می شنیدم که می گفت شما باید بمانید و صدای گریه مدام سید که قسم می خورد پا به پای دیگران برود...
بلاخره سید, حرف خودش را به کرسی نشاند و با خوشحالی و چشمانی خیس خارج شد. در حالی که دست چپش روی پای چپش بود تا تعادلش حفظ شود و بتواند حرکت کند به سمت من امد. با دست راست به شانه من زد و گفت:دیدی خدا کمک کرد و راضیشون کردم!
سریع به خیمه برگشت و با نشاط خاصی امده شد. ساعتی بعد در زی نم نم باران عملیات محرم شروع شد. زمین خیس, حرکت را کند کرده بود و ما به سختی پوتین هایمان را از شل جدا می کردیم تا قدم برداریم اما سید با ان پای پر دردش این راه را می امد.
اتش دشمن سنگین بود و اسمان از منور ها روشن. تعدادی مجروح و تعدادی شهید شده بودند. چشمم به سید افتاد. رفتم تا توی حرکت کمکش کنم گفت: ممنون برادر, به فضل خدا مشکلی ندارم!
چند قدمی که از من دور شد, خمپاره ای کنارش نشست. دیدم نیم خیز بلند می شود, اما با صورت به زمین می افتاد. سریع به سمتش دویدم...
نمی دانم چرا یادم به گودال قتلگاه افتاد و صحنه ای که جد سید, می خواست به کمک نیزه شکسته ها برخیزد و به زمین می افتاد. ترکش به پشت سر, سینه و دو پایش نشسته بود. نزدیکش شدم. شنیدم فقط می گفت یا حسین, یا حسین...
و صدایش قطع شد.
📚 منبع سجاده اتش-سید کمال خردمندان
🌹🌹💐🌹🌹
هدیه به نوجوان شهید سید ایاز خردمندان سعدی صلوات,,شهدای فارس
تولد:۱۳۴۵-شیراز
شهادت:۱۳۶۱/۸/۱۱-عملیات محرم
#شهدای_فارس
#مقتل_عشق
#شهید_سید_ایاز_خردمندان_سعدی
🌾 http://14600sms.blogfa.com