🌾روایت های عاشورایی از شهدای فارس

 

🌷 تعریف می کرد یکی از روزهای زمستان بود . پس از نماز صبح و خوردن صبحانه برای یاری کردن پدرم از خانه بیرون آمدم و به محل کار پدرم رفتم . همان طور که مشغول کار بودم احساس کردم یک نفر دستش را روی شانه ام گذاشته و فشار می دهد و از شدت فشار دست آن شخص فریاد کشیدم. همه دور من جمع شدند و دلیل فریادم را پرسیدند . گفتم : نمیدانم!

اشاره کردم به دست چپم. پیراهنم را عقب زدند و جای دستی را بر روی شانه چپم دیدند و تعجب کردند ....

این نشانه, ۱۴ سال روی شانه اش بود, تا زمانی که دستش قطع شد!

 

🌷 می‌گفت، من از خداوند، جانبازی طلب کرده بودم تا کمی حس و حال حضرت عباس(ع)، در من به وجود آید!

غروبِ یکی از روزهای ماه شعبان بود. شعبان و بیسیم چی‌اش هم در حلقه ما نشسته بودند و هر کدام چند آیه قرآن برای ما تلاوت کردند. بعد از پایان مراسم، همه به سمت سنگر فرماندهی به راه افتادیم. هنوز وارد سنگر نشده بودیم که صدای سوت خمپاره بالای سرمان پیچید. قبل از اینکه به آغوش خاک پناه ببریم، صدای انفجار زمین و زمان را به لرزه انداخت. گرد و خاک انفجار که به زمین نشست، از جا بلند شدم و اولین چیزی که دیدم جنازه بیسیم‌چیِ شعبان بود. ترکش به پیشانی‌اش خورده و با حالت سجده به زمین افتاده بود. نگران شعبان بودم. چند دقیقه طول کشید تا در آن هیاهو پیدایش کردم. به سنگری تکیه داده بود. دست چپش از بازو قطع شده و خون با فشار از محل زخم بیرون می‌زد. به سمتش دویدم. از تعجبِ چیزی که می دیدم مو بر تنم سیخ شد. شعبان، یک مشت از خونش را که روی زمین در حال لخته شدن بود را برداشت و به صورت کشید. گفتم: «مرد خدا! این چه کاریه که می‌کنی؟ »

جواب داد: «خون زیادی از من رفته و رنگم زرد شده. دوست ندارم اگر با این حالت شهید شدم، دشمن فکر کند که زردی من سر سوزنی از ترس است.»

 

🌷 فروردین سال ۶۶بود. قرار بود بعد از نماز مغرب و عشا اعزام شود. مثل همیشه کمک کردم تا وضو بگیرد. پای سجاده اش رفت. سلام نمازش را شنیدم "السلام علیک ایها النبی ورحمه الله وبرکاته" 

ناگهان جواب سلام پر محبت پیامبر ختمی مرتبت را به شعبان حس کردم که می فرمود:لبیک لبیک لبیک...

 یقین پیدا کردم آخرین دیدار است. مقابلش نشستم پلاکش را به گردنش انداختم و گفتم، میگویند وقتی جعفر بن ابی طالب (جعفرطیار) در جنگ موته دو دستش را از دست داد خداوند مهربان دو بال در بهشت به او داد. مطمینم خداوند به شما هم در بهشت بال پرواز می دهد. عاجزانه از تو میخواهم که مرا روی بالهایت بگذاری و خدمت حضرت زهرا (س) ببری!

خندید و به سجده رفت!

گفتم شعبان, دوست دارم بعد از شهادتت, در تشییع جنازه ات سخنرانی کنم, دوست دارم خودت بگی، چی بگم!

ایشان گفتند: به خواهران بگویید حجابشان را رعایت کنند که رنگین تر از خون شهدا و برنده تر از شمشیر ماست و به برادران بگویید تا زمانی که جنگ هست ان را رها نکنند و هیچگاه ولایت و امام را تنها نگذارند.

☝ راوی:خانم معتمد (همسر شهید)

📚 منبع و خاطرات بیشتر همسفرتا بهشت

💐🌾🌾💐

هدیه به شهید شعبانعلی عفیفه صلوات- شهدای فارس

تولد:1337/3/23- لار

شهادت: 1366/1/18- کربلای 8- شلمچه

فرمانده گردان

#شهدای_فارس

#مقتل_عشق

#شهید_شعبانعلی_عفیفه

🌾 http://14600sms.blogfa.com

➡ @Kakolabkhand