علمدار

 

🌿 یاد شهدای کربلای ۴، ۵

🌾 دلنوشته ای به یاد عبدالقادر

 

🌷 اسمان ستاره باران است. ستاره هایی که در دل اسمان کاشته می شوند و ستاره هایی که مثل باران به زمین می بارند.

عبدالقادر, علمدار تیپ امام حسن, تمام قامت در عمق یکی از پیچیده ترین خاکریزهای دفاعی دشمن ایستاده است, خاکریز نونی شکل. از سه سمت, از دو عمق, تیربارها, وسط "ن" را مثل تیغ برش می زنند. به اندازه هر دم و باز دم عبدالقادر گلوله های سرخ از سطح تا دو متری زمین را برش می زند, اما علمدار را باکی نیست. تمام قامت ایستاده است و رد خونی خشکیده از زیر کلاه پشمی و سبزش از فرق تا پیشانی اش کشیده شده است...

جنگ مرد را می سازد, جوهره مرد را نشان می دهد. وگرنه چطور می شود که یک سراشپز که اتفاقا دست پختش بی نظیر است, اکنون در قامت یک فرمانده گردان کم نظیر, تمام قامت در میان رگبار تیرها بایستد و قامت دشمن را خم کند.

عبدالقادر, فرزند دامنه های زاگرس, زاده روستای خسروشیرین, خیلی زود درد یتیمی را چشید و ده سال نشده, شد مرد خانواده. مردی که عصای مادرش بود و پدر خواهر و بردارش.

یکی دو سال از جنگ می گذشت که به عنوان اشپز وارد سپاه شد, اما یک سال طول نکشید تا بفهمند, این مرد, مرد جنگ است.

مردی که بار ها, شجاعتش اب شد روی اتش دشمن. کم هم تیر و ترکش نخورد, کم درد نکشید در این چند سال, اما مرد را دردی اگر باشد خوش است...

رمضان, محرم, والفجر ۴، خیبر, بدر, والفجر ۸ در هر کدام حماسه ای, حماسه هایی که با رد زخم ها روی تن عبدالقادر نقش بسته شد و حالا حماسه ای دیگر. کربلای ۴، خوش درخشید, گردانش, گردان قمر بنی هاشم, علمداری کرد اما خیلی از همرزمان و دوستانش را از او گرفت.

کربلای ۴ که تمام شد, شد داغ دل عبدالقادر. عبدالقادر روی کربلای ۴،حساب باز کرده بود, اینکه اخرین عملیاتش باشد, اینکه به ارزویش, به شهادت برسد, اما کربلای ۴ برایش شد داغ, هم داغ جا ماندن, هم داغداز دست دادن بهترین دوستانش...

خبر کربلای ۵ که امد, جانی دوباره در جانش امد. دیگر عبدالقادر, ان مرد خوش حرف و شوخ روزهای سخت جنگ نبود. حال و هوای پرنده ای داشت که چشم به باز شدن قفس و پرواز دارد...

بیشتر از هر کس با خدا حرف می زد و سر به سجده داشت...

و امشب, در این سیل گلوله که از کنار گوش و دست و پایش رد می شود, تمام قامت ایستاده بود. گوشی به دست با هاشم حرف می زد. هاشم پر حرارت می گفت:عبدالقادر امشب علمداری...

خاکریز نونی شکل, شکل حرف ن بود و از سه جهت هر کس وارد ان می شد را می زد. غیر از ان در میانه ان سه خاکریز دفاعی بود که برای رسیدن به انتها باید از این سه سد دفاعی هم رد شد. و عبدالقادر این سه سد را شکسته و اکنون تمام قامت چشم انتظار است و انتظار چه سخت است...

چشم انتظار چند گلوله اتشین تا این قفس پر زخم را بشکند و به محبوب برسد. 

ساعتی پیش گلوله ای پیشانی اش را شکست, اما قفس تن را نه. خون از پیشانی اش جاری بود, محکم ایستاد و گفت من امشب طومار این دشمنان خدا را بهم می پیچم و اولین نفر از خاکریز به سمت دشمن دوید...

و حالا سرفراز در میان اتش ایستاده بود. بی سیم به دست داشت. هاشم می گفت قدم اخر را هم بردار و خاکریز را بشکن که ان وعده الهی امد. چند گلوله گداخته به سینه و شکم عبدالقادر نشست...

گرمی گلوله ها را که حس کرد، به هاشم گفت: من هم شهید شدم...

گوشی افتاد. عبدالقادر هم. 

سینه پر خونش به سمت اسمان بود و ستون هایی از نور, از محل ورود گلوله ها به سمت اسمان سوسو می زد.

روح پاک و نورانی عبدالقادر با هر نفس به اسمان قد می کشید, اخرین بازدم را که بیرون داد, نور سینه اش هم خاموش شد...

 

📚 خاطرات بیشتر :از خسروشیرین

🌿🌹🌷🌹🌿

هدیه به شهید عبدالقادر سلیمانی صلوات,,شهدای فارس

↘️

تولد: 1339- آباده، روستای خسروشیرین 

سمت: فرمانده گردان قمر بنی هاشم(ع)

شهادت: ۱۳۶۵/۱۰/۲۰ – عملیات کربلای 5

#شهدای_فارس 

#عملیات_کربلای_4_و_5

#شهید_عبدالقادر_سلیمانی

🌾 http://14600sms.blogfa.com

➡️ @Kakolabkhand

به یاد حبیب

🌾 دلنوشته ای به یاد حبیب...

🌷ابان ماه ۶۱...
مثل همه روز های پاییز, هوا سرد است, به خصوص که دیشب هم مثل چند روز گذشته رحمت خداوند بر سر رزمندگان باریده و تن زمین خیس خیس است. اما وجود حبیب شده یکپارچه اتش. حرارت بدن, توی چهره اش نمایان است. دیگر طاقت نمی اورد و در حالی که رستم وار خود را از تپه ۱۷۵, بالا می کشید لباس می درد و رجز می خواند, هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
۱۷۵ ارتفاع مهمی است, هم برای ایران, هم برای عراق. هر کدام روی ان مستقر شوند, دشت روبروی خود را کامل در دید دارند. از شب اول عملیات, چندین بار این تکه زمین دست به دست شده است و بذر تیرو ترکش در دلش فرو رفته و خونابه ها روی شیبش جاری شده است. اما هنوز سیراب نشده و خون می خواهد. و حالا نوبت به خون مقدسی رسیده که ده ها و صد ها سال باید بگذرد تا چنین خونی در زمین بجوشد...
حبیب خود می داند به قتلگاه می رود, پرنده ایست که قبل از دل کندن از زمین و سینه به سینه اسمان سپردن, برای اخرین بار چند قدمی روی زمین می دود تا دل کندن و اوج گرفتن برایش لذت بخش تر باشد...
می داند این جسم نحیفش هم باید همراه با روحش به عروج برود. ...
که خودش می گفت, کمال عروج, عروج جسم با روح است ...
حبیب لحظاتی را پشت سر می گذاشت که هر عارف و واصل الی اللهی چشم انتظار ان است و هفتاد, هشتاد سال راه طی می کند تا به ان برسد و حبیب, حبیب ۲۲ساله به خط پایان ان رسیده بود...
این را استادش, ایت الله نجابت هم در دیدار اخر فهمیده بود. برای همین قدم به قدم برای بدرقه اش امده بود و مرتب دست به سینه جلو حبیب سر خم کرده و گفته بود مشرف... مشرف...
استادی که خود دردانه استادش, ایت الله قاضی بود, حالا شاگردی تربیت کرده بود که خود در وصفش می گفت حبیب از استادم, ایت الله قاضی, در فنا فی الله شدن, پیشی گرفت...
اتش دشمن روی ۱۷۵، سنگین بود, اما نه به اندازه اتشی که در وجود حبیب شعله می کشید..
حبیب به بلند ترین نقطه ۱۷۵ رسیده است, به سکوی پروازش. اسلحه ها از باران دیشب نم گرفته اند, اما سلاح ایمان زنگار نمی گیرد و قفل نمی شود و حبیب مسلح به ان است...
قبضه ار پی جی به دست می گیرد, که لکه ای سرخ, روی زیر پوش زردش, رنگ می بازد...
حبیب, دست ها را به اسمان کشیده است, شاید شکر می کند, شاید می گوید خدایا این قربانی را بپذیر...
همین صبح, بعد از نماز, برای نیروهای اماده به حرکت زیارت عاشورا می خواند و روضه حضرت علی اصغر,...
... امام دردانه حنجر بریده اش را در اغوش کشید. دست زیر خون جاری گلویش گرفت و خون ها را به سینه اسمان پاشید, اسمان حریص تر بود به داشتن این خون تا زمین و قطره ای را پس نداد... خونی که در اسمان ماند تا هر غروب سرخی خون علی اصغر را بر رخ اسمان نقش ببندد...
حال حبیب خود شده بود روضه مجسم. دست هایش به سمت اسمان بود و پیکرش افتاده به خاک. روحش ارام ارام با پلک زدن های مکررش به اسمان می چکید, این روح را جز عرش پرودگار چه جایگاهی...
این بار اتش عراق بر اراده ایرانیان چربید و اندک فاتحان ۱۷۵، عقب کشیدند و حبیب در ۱۷۵ ماند. ماند که دیگر اثری از او نماند...
وقتی خبر ماندن جسم حبیب و گم شدنش را به استادش دادند, تنها یک کلام گفت:اگر باران ببارد اشکالی ندارد...
شاید استاد, چیزی می دانست, شاید با چشم دل دیده بود که ارزوی عروج جسم و روح حبیب به سوی پرودگار محقق شده است ...
و الله و اعلم...
🌿🌷🌾🌷🌿
هدیه به عارف و سالک الی الله, شهید حبیب روزی طلب صلوات,,شهدای فارس
↘️
تولد:۱۳۳۹/۵/۲۳-شیراز
شهادت:۱۳۶۱/۸/۱۹-شرهانی-تپه۱۷۵-عملیات محرم

 


#شهدای_فارس
#بالبخندشهدا
#شهید_حبیب_روزی_طلب
🌾 http://14600sms.blogfa.com

دلنوشته ای به یاد حاج عبدالله...

کلنا عباسک یا زینب(س)

🌾دلنوشته ای به یاد حاج عبدالله...

🌷 تکان های ارام ماشین, ارامشی بود برای پرواز...

این زمین بوی اشنایی می دهد. بویی که بیش از نود ماه ان را در کربلای ایران استشمام کرده بود, بویی که بیش از بیست و پنج سال از اخرین باری که ان را بوییده بود می گذشت.

این زمین بوی کربلا می دهد, بوی بهشت. وقتی که دست در پنجره های مزار بی بی زینب کرد و سر بر ان گذاشت, این بو را بهتر شنیده بود...

نگاهش به مسیری بود که ارام ارام او را به اسمان می سپرد. با پای خودش در ان قدم گذاشته بود, این چند سالی که خودش را وقف خانواده شهدا کرده بود, برای قدم گذاشتن در این راه مصمم تر شده بود.

وقتی شب های جمعه پای درد دل همسران و فرزندان شهدا می نشست, عشق به شهادت در وجودش شعله ور تر می شد...

همان دیدارهایی که همسرش را هم با خود می برد و می گفت ایشان هم همسر شهید هستند!

بنده خدا وقتی شاکی می شد, می خندید و می گفت خوب تو هم, همسر شهید اینده ای...

وقتی قلبت برای شهادت بتپد برایش بی تابی می کنی. همین یکی دو ماه پیش بود.جمع یادگاران دفاع مقدس... یادی از روزهای جنگ کردی و دلتنگ ان روز ها شدی و چشمی نمناک باز و باز ارزوی شهادت کردی و از صمیم قلب گفتیمطمئن باشید هر جا که بدانم باب شهادت باز, باز است خود را خواهم رساند.

این سرزمین وعده گاه حق است. سال ها پیش جنگ را با حاج احمد متوسلیان شروع کردی و حالا به جایی رسیدی که حاج احمد اخرین قدم هایش را زده است. او می گفت دوست دارم به دست شقی ترین افراد کشته شوم و تو چه خوب سربازی برای او بودی. او جاوید الاثر شد و تو نیز در همان راه قدم می گذاری... اری اینجا, در این سرزمین, در دفاع از عمه سادات باب شهادت باز است...

شاید رسیدن به این ساعت و این لحظه را مدیون اعتکاف همین دو هفته پیش باشد, شاید, ان دو سه روز اعتکافی که با وفات حضرت زینب(س) به پایان رسانده بود, برات رسیدن به این لحظه و مکانش را در جوار حرم امن حضرت زینب(س)امضا کرده باشد.

می دانست اینجا, این جاده مسیر کمال است. هفته پیش بود, فرودگاه شیراز. کارت پاسداری اش را از کیفش در اورد و در جیب تنها پسرش گذاشت و گفت دیگر به این کارت نیاز ندارم، تو هم از این به بعد مرد خانواده ای, مواظب مادر و خواهرانت باش!

حتی به شوخی به مسؤل کنگره شهدای فارس گفته بود فلانی عکس من را در موزه ات نگذاشتی!

او هم بنا به شوخی گذاشته بود و گفته بود حاج عبدالله تو شهید بشو, من عکست را می زارم!

وقتی که رفته بود, حاج عبدالله عکس سه در چهاری از کیفش در اورده بود و گفته بود, من که رفتم این را بدید به فلانی...

نفس عمیقی کشید. همه چیز اماده رفتن بود. همین دیشب که با شیراز و همسرش تماس گرفته بود, گفته بود, تصدقت شوم برام دعا کن!

همرزمانش زده بودند. زیر خنده, انقدر بلند خندیده بودند که همسرش هزاران کیلومتر ان سو تر صدای خنده انها را شنیده بود.

شب قبل بین مدافعان حرم, صحبت از شهادت بود. اخرین ارزویش را گفت: من شهید شدم، منو با همین لباس نظامی ام خاکم کنید.

همه زدن زیر خنده و شروع کردن به تیکه انداختن.

حالا تو شهید شو !!!

شهیدم بشی تهران بفرستنت باید کفن بشی.سعی میکنیم لباس نظامی ات رو بزاریم تو قبر!

و چه ساده اندیش بودند. نمی دانستند در دل او چیست, ارزویش بالاتر از اینهاست. شهادت ارزوی کوچک اوست, شاید عجیب باشد ارزوی برافراشته شدن سر, بالای نیزه در قرن چهارده...,

اما او چنین ارزویی داشت...

ساعتی بعد که تن بی سرش را با همان لباس نظامی اش در خاک گذاشتند, کسی دیگر شک نکرد که او از شهادتش خبر داشته و شاید اخرین ارزویش جاویدالاثر شدن بوده...

و پسرش چه مردی شد بعد از او. وقتی که مقام معظم رهبری به دیدارشان امد, مادر تعریف کرد تکفیری ها گفتند جنازه را در ازای پول یا اسرا تحویل بگیرید و پسرم گفت پدر برای با مبارزه با انها رفته بود, راضی نیست پول بیت المال را به انها بدهیم و اسیری را ازاد کنیم و اقا گفت فرمودند: آفرین به این روحیه بچه‌ها، آفرین به این استقامت...

 

 

هدیه به شهید بی سر, مدافع حرم بی بی زینب(س), شهید حاج عبدالله اسکندری صلوات,,شهدای فارس

تولدشیرازشهادت۱۳۹۳/۳/۱-شمال حما، سوریه

دلنوشته ای به یاد عباس...

 خورشید سی امین روز تیر ماه آرام داشت در آسمان سرک می کشید و با چشمانی خواب آلود، اتفاقی عظیم را رصد می کرد. اتفاقی که کم در این کره خاکی دیده بود، و بین هر کدام قرن ها فاصله ...

هواپیمایی با سرعت هزار و دویست کیلومتر بر ساعت با دنباله ای از دود سیاه از، بغداد، شهر شهرزاد قصه گو می گذشت تا افسانه ای جدید را رقم بزند...

دنگ دنگ صدای بر خورد گلوله های فولادی به بدنه هواپیما عباس را هوشیار می کرد، دودی غلیظ از سمت راست و عقب هواپیما بلند شده بود. تمام چراغ های کابین با هم روشن و خاموش می شدند. همه چیز نشان می داد چند ثانیه بیشتر برای تصمیم گرفتن و انتخاب بین یکی از دو راه را ندارد. هر دو مسیر برایش مژده حیات و زندگی بود.

یک انتخاب به او فرصتی می داد تا شاید دقیقه ای و شاید سال ها بیشتر در این دنیا زندگی کند, مو سفید کند, شیرینی داشتن نوه و نتیجه را بچشد...

 و انتخاب دیگر, او را در همین سن جاودان می کرد...

عباس انتخابش را کرده بود. همان ساعت که روی برگ ماموریت دید که احتمال برگشت ۵ درصد است, انتخابش را کرده بود...

قبل از پرواز, کاظمیان, کابین دومش را قسم داده بود که در صورت هر اتفاقی او را اجکت نکند...

یادش به کاظمیان افتاد, با حرارت می گفت عباس موتور راست خورد, اماده باش برای اجکت.

 قبل از اینکه کاظمیان فرصت انتخاب را از عباس بگیرد, عباس شاسی اجکت کاظمیان را کشید و صندلی کابین دو همراه با کاظمین با قدرت از هواپیما جدا شد...

حالا عباس بود و شهری که خورشید کم کم در ان طلوع می کرد. شهری که صدام رجز خوانده بود یک پرنده در اسمانش نمی تواند پر بزند چه رسد به هواپیماهای جنگنده ایران...

از پانزده کیلومتر مانده به عراق سه کمربند اتش به فاصله پنج کیلومتر از هم قرار داشت که ستونی هایی از سرب گداخته به پهنای یک کیلومتر تا دل اسمان کشیده بودند و عباس همچون شمشیر افسانه ای رستم دستان کمربند اتش را از هم گسیخته بود...

عباس نامی اشنا برای دشمن بود, هنوز داغ بمب هایی که روی اسکله البکر و الامیه ریخته بود بر دل صدامیان بود, نام اشنایی که در کمتر از دو سال جنگ بیشترین پرواز برون مرزی را روی خاک عراق انجام داده بود تا رکورد دار چنین پروازهایی باشد, نامی که در جنگ هوایی یک نابغه بود...

و حالا این نابغه اماده بود تا کمر صدام را به خاک بزند. یک ماه دیگر, شهریور سال ۶۱، قرار بود کنفرانس کشورهای غیرمتعد در بغداد برگزار شود و این یعنی قدرت دو چندان برای صدام و صدام به سران کشورها اطمینان داده بود, بغداد دور از دسترس جنگنده های ایران است...

و عباس باز هیمنه صدام را در هم شکست. دقایقی پیش پالایشگاه الدوره بغداد را با بمب های خود منهدم کرده بود و دود سیاه و غلیظ پالایشگاه تا چند روز اسمان بغداد را تیره می کرد, تا هیچ خبرنگاری نتواند نا امن بودن بغداد را انکار کند...

اما این برای صدام کم بود, باید جوری این دیکتاتور بی رحم را زمین می زد, که دیگر نتواند در امنیت بغداد رجز بخواند...

دسته هدایت هواپیما را محکم گرفته بود. پیدا کردن یک هتل که یک سر و گردن از سایر ساختمان های بغداد بلندتر بود, کار سختی نبود...

شاید صدام بتواند انفجار پالایشگاه را یک حادثه جا بزند, اما ویران شدن هتل برگزاری اجلاس و پاره پاره های یک هواپیما که در ویرانه های هتل فرو رفته قابل پنهان کردن نیست...

عباس انتخابش را کرده بود, از همان روزی که پرواز را انتخاب کرد.

انفجاری عظیم بغداد را لرزاند تا تن صدام بلرزد.

و پایی که عباس کنار ان ساختمان جا گذاشت. همان پاییی که روزی که از دوره اموزشی امریکا برگشت, پوتینش را در اورد, جورابش را هم. و پا برهنه روی خاک شهرش قدم زد, می گفت دلم برای این خاک تنگ شده بود...

پایی که ماند, تا بیست سال بعد برگرد و روی خاکی که عباس عاشقش بود ارام گیرد...

هدیه به خلبان شهید عباس دوران صلوات,,شهدای فارس

 

تولد: 20/6/1329 - شیراز

سمت: فرمانده عمليات پايگاه سوم شكاري [شهيد نوژه]

شهادت: 30/4/1361- بغداد، بازگشت به وطن و خاکسپاری: ۳/۵/1381