🌾 دلنوشته ای به یاد حبیب...

🌷ابان ماه ۶۱...
مثل همه روز های پاییز, هوا سرد است, به خصوص که دیشب هم مثل چند روز گذشته رحمت خداوند بر سر رزمندگان باریده و تن زمین خیس خیس است. اما وجود حبیب شده یکپارچه اتش. حرارت بدن, توی چهره اش نمایان است. دیگر طاقت نمی اورد و در حالی که رستم وار خود را از تپه ۱۷۵, بالا می کشید لباس می درد و رجز می خواند, هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
۱۷۵ ارتفاع مهمی است, هم برای ایران, هم برای عراق. هر کدام روی ان مستقر شوند, دشت روبروی خود را کامل در دید دارند. از شب اول عملیات, چندین بار این تکه زمین دست به دست شده است و بذر تیرو ترکش در دلش فرو رفته و خونابه ها روی شیبش جاری شده است. اما هنوز سیراب نشده و خون می خواهد. و حالا نوبت به خون مقدسی رسیده که ده ها و صد ها سال باید بگذرد تا چنین خونی در زمین بجوشد...
حبیب خود می داند به قتلگاه می رود, پرنده ایست که قبل از دل کندن از زمین و سینه به سینه اسمان سپردن, برای اخرین بار چند قدمی روی زمین می دود تا دل کندن و اوج گرفتن برایش لذت بخش تر باشد...
می داند این جسم نحیفش هم باید همراه با روحش به عروج برود. ...
که خودش می گفت, کمال عروج, عروج جسم با روح است ...
حبیب لحظاتی را پشت سر می گذاشت که هر عارف و واصل الی اللهی چشم انتظار ان است و هفتاد, هشتاد سال راه طی می کند تا به ان برسد و حبیب, حبیب ۲۲ساله به خط پایان ان رسیده بود...
این را استادش, ایت الله نجابت هم در دیدار اخر فهمیده بود. برای همین قدم به قدم برای بدرقه اش امده بود و مرتب دست به سینه جلو حبیب سر خم کرده و گفته بود مشرف... مشرف...
استادی که خود دردانه استادش, ایت الله قاضی بود, حالا شاگردی تربیت کرده بود که خود در وصفش می گفت حبیب از استادم, ایت الله قاضی, در فنا فی الله شدن, پیشی گرفت...
اتش دشمن روی ۱۷۵، سنگین بود, اما نه به اندازه اتشی که در وجود حبیب شعله می کشید..
حبیب به بلند ترین نقطه ۱۷۵ رسیده است, به سکوی پروازش. اسلحه ها از باران دیشب نم گرفته اند, اما سلاح ایمان زنگار نمی گیرد و قفل نمی شود و حبیب مسلح به ان است...
قبضه ار پی جی به دست می گیرد, که لکه ای سرخ, روی زیر پوش زردش, رنگ می بازد...
حبیب, دست ها را به اسمان کشیده است, شاید شکر می کند, شاید می گوید خدایا این قربانی را بپذیر...
همین صبح, بعد از نماز, برای نیروهای اماده به حرکت زیارت عاشورا می خواند و روضه حضرت علی اصغر,...
... امام دردانه حنجر بریده اش را در اغوش کشید. دست زیر خون جاری گلویش گرفت و خون ها را به سینه اسمان پاشید, اسمان حریص تر بود به داشتن این خون تا زمین و قطره ای را پس نداد... خونی که در اسمان ماند تا هر غروب سرخی خون علی اصغر را بر رخ اسمان نقش ببندد...
حال حبیب خود شده بود روضه مجسم. دست هایش به سمت اسمان بود و پیکرش افتاده به خاک. روحش ارام ارام با پلک زدن های مکررش به اسمان می چکید, این روح را جز عرش پرودگار چه جایگاهی...
این بار اتش عراق بر اراده ایرانیان چربید و اندک فاتحان ۱۷۵، عقب کشیدند و حبیب در ۱۷۵ ماند. ماند که دیگر اثری از او نماند...
وقتی خبر ماندن جسم حبیب و گم شدنش را به استادش دادند, تنها یک کلام گفت:اگر باران ببارد اشکالی ندارد...
شاید استاد, چیزی می دانست, شاید با چشم دل دیده بود که ارزوی عروج جسم و روح حبیب به سوی پرودگار محقق شده است ...
و الله و اعلم...
🌿🌷🌾🌷🌿
هدیه به عارف و سالک الی الله, شهید حبیب روزی طلب صلوات,,شهدای فارس
↘️
تولد:۱۳۳۹/۵/۲۳-شیراز
شهادت:۱۳۶۱/۸/۱۹-شرهانی-تپه۱۷۵-عملیات محرم

 


#شهدای_فارس
#بالبخندشهدا
#شهید_حبیب_روزی_طلب
🌾 http://14600sms.blogfa.com