اخرین ذکرها...

🌿 یاد شهدای کربلای ۴ و ۵
🌷 مرحله دوم کربلای ۵ بود. قرار شد با جعفر, شهید ناصر ورامینی و مهدی امینی بریم خط گردان حضرت زینب(س) و امام حسین را ببینیم, تا گردان را ببریم انجا. بچه های گردان حضرت زینب در حال جنگیدن بودند. هما ن زمان دشمن تک کرد. شهید محمد باصری با حرارت ار پی جی می زد و بچه های گردان امام حسین با فرماندهی حاج منوچهر با قدرت دشمن را عقب دادن. اوضاع که اروم شد, اماده شدیم برگردیم.جعفر و مهدی هنوز روی خاکریز بودن. گفتم بیاید تا بریم! صدای انفجار امد. ناصر و اسماعیل شایق دویدن به سمت انها. لب مهدی زخمی شده بود. ترکشی هم به ران و پهلو جعفر خورده بود. وقتی بالای سرجعفر رفتم, صدای اشهدان لااله الالله محمدرسول الله علی ولی الله او بلند بود. با هیچکدام ما کلامی صحبت نکرد. فقط ذکر اشهد می گفت. هیچ وسیله پانسمان نداشتیم, با چفیه سعی کردیم جلو خونریزی را بگیریم. به او گفتم زخمت زیاد نیست چرا اشهد میگویی. با ان چشمان سبز قشنگش نگاهی به من کرد و باز ذکر اشهد. او را اوردیم اورژانس. پانسمان اولیه شد و بهمراه مهدی به عقب منتقل شد در حالی که هنوز فقط اشهد میگفت...و کاش می فهمیدم دارد پیام رفتن را می دهد...
☝️راوی سردار علی قنبرزاده

🌷 از کربلای ۴ برگشتیم, هیچ کس دل و دماغ برگشتن نداشت. جعفر مثل همیشه خندان و پر روحیه بود. خودش را از مایلر ها بالا می کشید و کمک می کرد بچه ها سوار شوند. توی مسیر فشرده بین نیروها نشسته بودیم. گفت مهدی برسیم معاد می دونی چی می چسبه؟ گفتم ۴۸ ساعت خواب! گفت نه, سه روز مرخصی. فهمیدم دلش برای دیدن پسر چند ماهش, محمد مهدی تنگ شده! بیست روزی گذشت. با جعفر توی یکی از سنگر های پنج ضلعی منتظر نشسته بودیم تا با بابا علی و ناصر ورامینی برای شناسایی بریم سمت نهر هسجان. من نشسته بودم, جعفر دراز کشیده و سرش را گذاشته بود روی پام و می گفت:چه حالی میده,سرت را بذاری روی پای رفیقت حرف بزنی. حالا این, این دنیاست. فکر کن, اون طرف که رفتیم, چشم باز کنی ببینی سرت روی پای اباعبدالله (ع)ست! یک ساعت بعد بود. توی امبولانس. سر جعفر روی پام بود. خون زیادی ازش رفته بود. مرتب می گفت یا فاطمه(س), اثار فراق,دلتنگی,شادی و وصال تو صورتش بود... کاری از دستم بر نمی امد, جز نگاه کردن به ان چهره نورانی که نفس به نفس به دلدار می رسید...
☝️ راوی مهدی امینی
🌷🌷🌿🌷🌷
هدیه به شهید جعفر عباسی صلوات, شهدای فارس
↘️
تولد:۱۳۴۳/۱۱/۲۹-شیراز
شهادت:۱۳۶۵/۱۰/۲۵-شلمچه
معاون گردان امام مهدی(عج) 
 

 


#شهدای_فارس
#عملیات_کربلای_4_و_5
#شهید_جعفر_عباسی

یا حسین(ع)

🌿 یادشهدای کربلای ۴ و ۵

🌷انقدر افتاده و خاکی بود که شما حس نمی کردید که فرمانده گردان است یا یک بسیجی تک ور. همیشه می گفت: خدایا توانی بده تا این بار عظیم مسؤلیت را به خوبی به دوش بکشیم تا ان دنیا شرمنده تو نباشیم! عملیات کربلای ۴ بود و من بی سیم چی علی بودم. هنگام حرکت به سمت دشمن, جلوترین نفر گردان بود.گردان به خوبی کارش را انجام داد که دستور عقب نشینی امد. این بار علی اخرین نفر بود که در صف گردان عقب می امد. بعد از عملیات یکی از دوستان می گفت علی را دیدم که تمان تلاشش را می کرد تا مجروحین و شهدا را منتقل کند, به حدی که نزدیک بود خودش به اسارت در اید. وقتی که برگشت, یک لیوان اب دست او دادم, از خستگی غش کرد!

🌷بعد از کربلای ۴ خیلی گرفته و ناراحت بود می گفت اسلامی نسب به السابقون پیوست و ما جا ماندیم. می گفت شاید در فرمانده گردان ها من از همه پرسابقه تر باشم. اما جا ماندم, شاید گناه عظیمی کردم که خدا مرا قبول نمی کند. می خواستیم ۴۸ ساعت به شیراز برگردیم. گفت من نمی ایم. من خجالت می کشم زنده به شیراز برگردم. این ناراحتی بود تا شب کربلای ۵. گفت تو اماده ای؟ گفتم برای چی؟ گفت من دیگر خودم را اماده کرده ام, این بار می خواهم جواب قاطعانه ای به دشمن بدهم, من خودم را اماده کرده ام... 🌷 قرار بود ساعت یک, گردان ما, گردان امام محمد باقر(ع) وارد عمل شود. دو گروهان از ما که با قایق رد شد، آتش سنگینی که روی کانال ماهی بود، مانع از ادامه انتقال با قایق شد. دستور آمد، باید از روی جاده و پل برید. راه زیادی بود. از ساعت یک شب در حال پیاده روی بودیم تا ساعت 4 صبح. فرمانده گردان، صفرعلی ولی زاده بود که 30، 40 نفری جلوتر از ما بود. به خاک عراق که وارد شدیم، ما به کانال های بتنی هدایت کردند. از دو سمت کانال آتش گلوله های سرخ تیربار بود که رد می شد. و از روبروی ما صدای شنی های تانک می آمد. صفر علی فریاد زد، آر پی جی زن، تیربار را بزن. آرپی جی زن بلند شد و با یک گلوله، یکی از تیربار ها را زد. صفرعلی یک هیبت کاملاً جنگی داشت. کلاه آهنی به سر، قمقمه کنار فانوسقه و دوربین دور گردن. بی سیم چی اش را صدا زد. بی سیم چی خودش را کنار صفر علی رساند. گوشی را داد دست صفر علی. صفرعلی تمام قامت ایستاد و بلند گفت: یا حسین(ع). همزمان یک تیر به سینه اش نشست و افتاد.

🌸🌿🌺🍃🌷🍃🌺🌿🌸
هدیه به شهید صفرعلی ولی زاده صلوات,,شهدای فارس
↘️
تولد:۱۳۴۲-شیراز
فرمانده گردان امام محمد باقر(ع)لشکر ۱۹ فجر
شهادت:۱۳۶۵/۱۰/۱۹-شلمچه, کربلای ۵
 




 #شهدای_فارس
#عملیات_کربلای_4_و_5
#شهید_صفرعلی_ولی_زاده

عاشورا... کربلا

بلندگو صدا می زد, فردا عاشوراست, هر کس می خواهد به کربلای ایران برود بسم الله. - اسم منم بنویسید. - نه,شما ۷روز دیگه خدمتت تمومه! - فردا قیامت به حضرت زهرا می گم می خواستم برم یاری فرزندت, نگذاشتند! رفت. سه روز بعد شهید شد و امد, سه روز بعدش هم جنگ تمام شد. هدیه به شهید امام قلی زاهدیان صلوات,,شهدای فارس

راضی

برای آخرین توجیه ها، بچه های گردان را جمع کرد، پس از حرف های معمول از همه حلالیت طلبید و گفت: «خدا شاهد است اگر عصبانی شدم، اگر تند حرف زدم، اگر کسی را تنبیه کردم و اگر دستوری دادم همه برای پیشبرد کار بوده است و رضای خدا،پس برای رضای خدا مراببخشید!»

چندروز بعد,خدا هم از او راضی شد و شهید شد.

هدیه به شهید هرمز دهقان صلوات,,شهدای فارس

علمدار

 

🌿 یاد شهدای کربلای ۴، ۵

🌾 دلنوشته ای به یاد عبدالقادر

 

🌷 اسمان ستاره باران است. ستاره هایی که در دل اسمان کاشته می شوند و ستاره هایی که مثل باران به زمین می بارند.

عبدالقادر, علمدار تیپ امام حسن, تمام قامت در عمق یکی از پیچیده ترین خاکریزهای دفاعی دشمن ایستاده است, خاکریز نونی شکل. از سه سمت, از دو عمق, تیربارها, وسط "ن" را مثل تیغ برش می زنند. به اندازه هر دم و باز دم عبدالقادر گلوله های سرخ از سطح تا دو متری زمین را برش می زند, اما علمدار را باکی نیست. تمام قامت ایستاده است و رد خونی خشکیده از زیر کلاه پشمی و سبزش از فرق تا پیشانی اش کشیده شده است...

جنگ مرد را می سازد, جوهره مرد را نشان می دهد. وگرنه چطور می شود که یک سراشپز که اتفاقا دست پختش بی نظیر است, اکنون در قامت یک فرمانده گردان کم نظیر, تمام قامت در میان رگبار تیرها بایستد و قامت دشمن را خم کند.

عبدالقادر, فرزند دامنه های زاگرس, زاده روستای خسروشیرین, خیلی زود درد یتیمی را چشید و ده سال نشده, شد مرد خانواده. مردی که عصای مادرش بود و پدر خواهر و بردارش.

یکی دو سال از جنگ می گذشت که به عنوان اشپز وارد سپاه شد, اما یک سال طول نکشید تا بفهمند, این مرد, مرد جنگ است.

مردی که بار ها, شجاعتش اب شد روی اتش دشمن. کم هم تیر و ترکش نخورد, کم درد نکشید در این چند سال, اما مرد را دردی اگر باشد خوش است...

رمضان, محرم, والفجر ۴، خیبر, بدر, والفجر ۸ در هر کدام حماسه ای, حماسه هایی که با رد زخم ها روی تن عبدالقادر نقش بسته شد و حالا حماسه ای دیگر. کربلای ۴، خوش درخشید, گردانش, گردان قمر بنی هاشم, علمداری کرد اما خیلی از همرزمان و دوستانش را از او گرفت.

کربلای ۴ که تمام شد, شد داغ دل عبدالقادر. عبدالقادر روی کربلای ۴،حساب باز کرده بود, اینکه اخرین عملیاتش باشد, اینکه به ارزویش, به شهادت برسد, اما کربلای ۴ برایش شد داغ, هم داغ جا ماندن, هم داغداز دست دادن بهترین دوستانش...

خبر کربلای ۵ که امد, جانی دوباره در جانش امد. دیگر عبدالقادر, ان مرد خوش حرف و شوخ روزهای سخت جنگ نبود. حال و هوای پرنده ای داشت که چشم به باز شدن قفس و پرواز دارد...

بیشتر از هر کس با خدا حرف می زد و سر به سجده داشت...

و امشب, در این سیل گلوله که از کنار گوش و دست و پایش رد می شود, تمام قامت ایستاده بود. گوشی به دست با هاشم حرف می زد. هاشم پر حرارت می گفت:عبدالقادر امشب علمداری...

خاکریز نونی شکل, شکل حرف ن بود و از سه جهت هر کس وارد ان می شد را می زد. غیر از ان در میانه ان سه خاکریز دفاعی بود که برای رسیدن به انتها باید از این سه سد دفاعی هم رد شد. و عبدالقادر این سه سد را شکسته و اکنون تمام قامت چشم انتظار است و انتظار چه سخت است...

چشم انتظار چند گلوله اتشین تا این قفس پر زخم را بشکند و به محبوب برسد. 

ساعتی پیش گلوله ای پیشانی اش را شکست, اما قفس تن را نه. خون از پیشانی اش جاری بود, محکم ایستاد و گفت من امشب طومار این دشمنان خدا را بهم می پیچم و اولین نفر از خاکریز به سمت دشمن دوید...

و حالا سرفراز در میان اتش ایستاده بود. بی سیم به دست داشت. هاشم می گفت قدم اخر را هم بردار و خاکریز را بشکن که ان وعده الهی امد. چند گلوله گداخته به سینه و شکم عبدالقادر نشست...

گرمی گلوله ها را که حس کرد، به هاشم گفت: من هم شهید شدم...

گوشی افتاد. عبدالقادر هم. 

سینه پر خونش به سمت اسمان بود و ستون هایی از نور, از محل ورود گلوله ها به سمت اسمان سوسو می زد.

روح پاک و نورانی عبدالقادر با هر نفس به اسمان قد می کشید, اخرین بازدم را که بیرون داد, نور سینه اش هم خاموش شد...

 

📚 خاطرات بیشتر :از خسروشیرین

🌿🌹🌷🌹🌿

هدیه به شهید عبدالقادر سلیمانی صلوات,,شهدای فارس

↘️

تولد: 1339- آباده، روستای خسروشیرین 

سمت: فرمانده گردان قمر بنی هاشم(ع)

شهادت: ۱۳۶۵/۱۰/۲۰ – عملیات کربلای 5

#شهدای_فارس 

#عملیات_کربلای_4_و_5

#شهید_عبدالقادر_سلیمانی

🌾 http://14600sms.blogfa.com

➡️ @Kakolabkhand

دو برادر..

🌹با لبخند شهدا(۷۳)��🌸

🌿انتظار خیلی سخت است, ان هم انتظار فرزندی که با شیره جان پروریده باشی, انهم نه یکی, بلکه دو پسر رشید,ان هم نه یک روز و یک هفته که هفده سال...

امشب در لابه لای صحبت های مادری صبور و چند دوست, مهمان دو برادر باشیم, که بارها شجاعانه در قلب دشمن نفوذ کردند, عبدالرضا و غلامرضا...

 

🌷غلام رضا کوچکتر بود,اما زود تر به جبهه رفت, رضا هم بعد از او. هر دو هم در واحد اطلاعات عملیات بودند. غلام رضا تعریف می کرد یکبار با چند نفر از دوستانم در شناسایی گم شدیم و سه روز سرگردان بودیم.دیگر تاب تشنگی و گرسنگی را نداشتیم که اسب سواری به ما نزدیک شد, ما را به سمت گودال ابی هدایت کرد و مقداری نان به ما داد و از دیدمان محو شد...

 

🌷قبل از عملیات بدر بود, لشکر مامور شده بود به منطقه سومار. بچه های اطلاعات هم برای شناسایی می رفتند. یک شب نوبت گروه غلامرضا بود که به اتفاق ترکی نژاد و خدری به مواضع دشمن نفوذ کردند. اما برنگشتند. شب بعد و شب های بعدتر تمام معابر را دنبالشان گشتیم. اما نشانه ها خبر از شهادت بچه های این گروه بود. برادرش عبدالرضا هم بود. بر خلاف همه که ناراحت بودند به همه روحیه می داد و می گفت:بلاخره من هم برادر شهید شدم, باید تسویه کنم و به بنیاد شهید بروم!

ظاهرش مثل کوه اتش فشانی ارام بود, اما از درون می جوشید و می سوخت, تا زمان شهادتش, بارها این معبر را رفت شاید برادرش را پیدا کند.

 

🌷 نوروز سال ۶۴ بود که رضا برگشت. گفتم کو داداشت؟

گفت نگران نباشید, جاش خوبه برمی گرده. همان روز اول عید عروسی یکی از اقوام بود. با ما امد. هر روز سراغ غلام را از او می گرفتم. بلاخره روز هفتم عید گفت مجروح شده. گفتم راستش بگو, من طاقت دارم. چشمانش پر اشک شد. سرش را بالا گرفته بود که اشک هایش نریزد, گفت داداشم شهید شده...

با اینکه یک ماه از شهادت غلام می گذشت, به همه دوستانش سپرده بود که ما نفهمیم. هفت روز دیگر هم ماند و دوباره رفت. در طول جنگ این چهارده روز بیشترین مدتی بود که در خانه و شهر ماند.

 

🌷 رضا وقتی شیراز بود, هنگام خواب تشک و حتی پتو هم زیر پایش نمی انداخت, می گفت جایی که برادران من در سنگر نمور می خوابند من روی جای نرم خوابم نمی برد. 

عادت داشت به خواندن سوره واقعه قبل از خواب. یکی از دوستانش می گفت یک شب خیلی خسته بود, تا رسید خوابید, چند بار این پهلو و ان پهلو شد و نشست. گفت شیطان گولم زد گفت امشب خسته ای واقعه نخوان, اما انگار تا نخوانم خوابم نمی برد. وضو گرفت و نشست پای قران.

هر چند روز هم که شیراز بود روزه می گرفت. دوستانش می گفتند اگر در منطقه ای بودیم که ماندن ما بیش از ده روز طول می کشید حتما نیت روزه می کرد و روزه می گرفت.

 

🌷 قبل از عملیات کربلای ۴ بود. رضا به خانه ما رفته و دو نامه به مادرم داده بود که به من بدهد. روی یکی از نامه ها نوشته بود تا قبل از شهادت رضا ذاکر عباسعلی باز نشود. وقتی به خانه رفتم مادرم با گریه نامه ها را داد و گفت اقا رضا هم رفت. در نامه دیگر نوشته بود.حمید,این بار یک حال دیگر هستم, فکر کنم می خواهم شهید شوم, وصیتم را در نامه دیگر نوشته ام!

رضا خیلی گرم بود. با همه می جوشید. وقتی کسی را می دید حدود پنج دقیقه او را در اغوش می کشید و مصافحه می کرد. قبل از کربلای ۴ بود که دیدمش, خیلی توی خودش بود. فقط گفت سلام, کاری نداری؟

وقتی گروهش رد می شد تا وارد اب شود, گریه می کرد, گفت حمید دعام کن, خداحافظ...

 

🌷بار اخری بود که می رفت. گفت مادر اگر شهید شدم, من را بالا سر شهید علی اکبر زکی پور, در قطعه شهدای خیبر دفن کنید. اما وقتی خبر شهادتش امد, مثل برادرش غلام رضا مفقود بود, جنازه ای نبود که دفن کنیم,.حتی وصیتش را به امید اینکه روزی برگردد باز نکردیم. 

سالها چشم انتظار بودم, تا اینکه بلاخره هر دو برادر بعد از ۱۵ و ۱۷ سال مفقودی با هم برگشتند. عجیب اینکه بعد از گذشت این سال ها, دو قبر خالی بالای سر شهید زکی پور باقی مانده بود که هر دو برادر را کنار هم, همانجا دفن کردیم...

🌿🌺🍃🌷🍃🌺🌿

هدیه به شهیدان غلام رضا و عبدالرضا ذاکر عباسعلی صلوات,,شهدای فارس

غلام رضا:

تولد:۱۳۴۳/۴/۱-شیراز

شهادت:۱۳۶۳/۱۲/۱-سومار

 

عبدالرضا

تولد:۱۳۴۰/۱۲/۶-شیراز

شهادت:۱۳۶۵/۴/۱۰-شلمچه, کربلای ۴

 

#شهدای_فارس 

#عملیات_کربلای_4_و_5

#شهید_عبدالرضا_ذاکر_عباسعلی

#شهید_غلامرضا_ذاکر_عباسعلی

🌾 http://14600sms.blogfa.com

 

حاج اسکندر

 

🌷حاج اسکندر خیلی شجاع بود و سر نترسی داشت. با اینکه نیروی تدارکات بود و کار و وظایفش به خط اول ارتباطی پیدا نمی کرد، اما عملیات که می شد همیشه قدم به قدم در خط اول نبرد می رفت و کارهای تدارکاتی اش را در همان خط اول انجام می داد. قبل از کربلای 5 بود.

 آمد پیش من. گفت: حاج قاسم من دیگه نمی خواهم در تدارکات باشم، من را بفرستید در گردان.

گفتم: یعنی چی، کسی نمی تواند کار تو را انجام بدهد. 

دیدم حالش بهم ریخت. حال غریبی داشت. نا آرام بود، بی تابی می کرد. اشک می ریخت و می گفت: من می خواهم برم گردان!

کار حاج اسکندر در تدارکات منحصر به فرد بود . کسی جز خودش از عهده آن بر نمی آمد. همچنین قبل از عملیات تعدادی از فرمانده گردان ها درخواست داده بودند تا حاج اسکندر رابط گردان ها با تدارکات باشد و آنها دیگر مستقیماً با تدارکات ارتباطی نداشته باشند. از طرف دیگر حاج اسکندر چهل سال سن داشت و چشم هایش کم سو شده و دیگر چابکی یک جوان عملیاتی را نداشت. همه این ها باعث می شد که اجازه ندهم اسلحه دست بگیرد و با گردان ها پیش برود. 

هر جور بود آرامش کردم و گفتم: حاجی من اجازه نمی دهم شما با گردان بروید. 

وقتی دید حرف من یکی است و راضی نمی شوم. گفت: پس اجازه بدهید کاری بکنم.

گفتم چه کار؟

گفت: چون در این عملیات بین ما و دشمن کانال ماهی است و یکی دو روز اول عملیات امکان انتقال ماشین ها تدارکات نیست. من چند نفر از طایفه بندی هندل را با خودم ببرم ماشین های جا مانده عراقی ها راه بی اندازیم، تدارکات عراقی ها را هم جمع کنیم و بلافاصله کار تدارک رزمنده را از همان جا شروع کنیم!

دیدم این جور راضی می شود. گفتم: سخته ولی شدنی هست. اما با من هماهنگ باش.

خلاصه رفت تا طرحش را عملیاتی کند. تا قبل از عملیات چند باری آمد و گزارش داد که چه کار کرده است. ده نفر راننده آماده کرده بود. کسانی که می توانستند هر ماشینی را بدون کلید روشن کنند. 

شب عملیات شد. حاج اسکندر یک بی سیم چی خواست تا در ارتباط باشد. رمز عملیات که گفته شد، پشت بی سیم گفت: با خط شکن ها برم؟

گفتم: نه!

رفت تا نقطه رهایی. گفت: برم. 

گفتم: نه، شما برو سمت اسکله، جایی که بچه ها از قایق پیاده می شن، کمک کن بچه ها از قایق ها پیاده بشن. چک کن، کسی اسلحه اش در آب نیافته و بی مشکل پیاده بشن.

دوباره بی سیم زد من کنار اسکله هستم، همه نیروها پیاده شدند، همه رفتند. 

گفتم: خیلی خوب، حالا برو!

با یه حالت خاصی گفت: من دیگه رفتم، خداحافظ!

این آخرین جمله ای بود که پشت بی سیم گفت، یکی دو دقیقه بعد بود که آن گلوله توپ آمد...

☝️ راوی سردار قاسم سلطان ابادی

 

 

#شهدای_فارس 

#عملیات_کربلای_4_و_5

#شهید_حاج_اسکندر_اسکندری

🌾 http://14600sms.blogfa.com

➡️ @Kakolabkhand

شما پیروزید!

🌾 یاد شهدای کربلای 4 و 5
🌷بعد از شهادت کمال بود که یکی از همرزمانش[ظاهرا شهید حاج محمد باصری] برای دیدار و تسلیت به خانه ما آمد . کمی که گذشت با ناراحتی تعریف کرد: آخرین شب جمعه قبل از عملیات کربلای 5 بود. در منطقه، زیر چادر دعای کمیل برپا کرده بودیم، بچه¬ها با اشک و سینه¬زنی آقا صاحب الزمان(عج) را صدا می زدند. اواسط دعا بود که دیدم کمال حال عجیبی دارد، نتوانست بنشیند و از چادر زد بیرون. مدتی نگذشت که دیدم ملتهب¬تر از قبل به چادر برگشت. من به او نزدیک بودم. مرا به نزد خود خواست و بی¬مقدمه گفت: ما چهار نفر [خودش، دوبرادارش و سید محمد] در این عملیات شهید می¬شیم!
گفتم: آقا کمال این چه حرفیه، از کجا این¬قدر مطمئنی؟
چشم¬هایش شده بود دو چشمه اشک. گفت: تا قبل از شهادت ما این جریان را برای کسی نقل نکن، بعد از شهادت برای خانواده¬ام بگو!
بعد از کمی مکث ادامه داد؛ الان که از چادر رفتم بیرون، آقایی که با لباسی از نور پوشیده شده بود به سمت من آمد و فرمود: شما در این عملیات پیروزید!
با تعجب پرسیدم شما چه¬طور این¬قدر مطمئن هستید که ما در این عملیات پیروزیم، اصلاً شما که هستید؟
باز فرمودند: شما پیروزید!
اصرار کردم خودشان را معرفی کنند. با مهربانی فرمودند: همان کسی هستم که رزمندگان زیر این چادر، با گریه و دعا او را صدا می¬زنن و از او کمک می طلبن!
از خود بی خود شدم. گفتم: شما آقا و مولای ما هستید!
فرمودند: آری و باز تأکید کردند شما در این عملیات پیروزید.
دیگر حال خودم را نمی¬فهمیدم، اولین سؤالی که به ذهنم آمد را پرسیدم: آقا سرنوشت من در این عملیات چیه؟
آقا فرمودند: تو و برادارانت و سید محمد شهید می¬شوید!
از پاسخ ایشان، از خوشحالی زبانم بند آمده بود. تا خواستم سؤال دیگری بپرسم، دیدم تنها هستم، تنهای تنها...

📚منبع: سهمی برای خدا( روایت هایی از سرداران شهید ظل انوار)

🌾🌷🌾
هدیه به سردار بسیجی معلم شهید مهندس کمال ظل انوار و شهیدان مهدی و جمال ظل انوار و شهید سیدمحمد کدخدا- شهدای فارس
↘️
تولد:1332- شیراز
تحصیلات: مهندسی مکانیک ماشین آلات کشاورزی
شهادت: 19/10/1365- شلمچه- کربلای 5

 


#شهدای_فارس
#عملیات_کربلای_4_و_5
#شهید_کمال_ظل_انوار
🌾 http://14600sms.blogfa.com

شانه  ای برای عروج

🌾یاد شهدای کربلای 4 و 5

🌷عملیات کربلای 4 بود. خط لشکر 17 علی ابن ابی طالب(علیه السلام) جزیره بوارین بود که بین آن و خاک ما نهرحنین قرار داشت. ما باید در شب عملیات کربلای 4، ارتباطی روی نهر ایجاد می کردیم که نیروها راحت وارد بوارین شوند. چون خط زیر دید مستقیم عراقی ها بود امکان بردن ماشین الات مهندسی نبود. حاج اکبر گفت: من شب عملیات روی این رودخانه برای شما پل می زنم.
گفتیم نمی شود. توی دید دشمن است. گفت: نگران نباشید، نهایتش این است که خودم روی این نهر می خوابم تا رزمندگان از روی من عبور کنند.
شب عملیات کار را شروع کرد. قطعات پل های نفر رو معروف به کوثر را تا پای نهر بردیم. خود حاج اکبر تا لب آب آمده بود و بر کار نصب قطعات پل نظارت می کرد. چون این بخش نهر باریک می شد و احتمال نفوذ بود، عراقی ها هم روی آن حساس بودند و چند سنگر نزدیک ان بود. آخرین قطعه پل بود که متوجه کار ما شدند و پل را بستند به آتش. خود حاج اکبر روی پل بود. آخرین قطعه پل که می افتاد روی ساحل عراق را گذاشتیم. اما میخ اتصال آن را آب برد. گردان ها برای عبور آماده می شدند، اما هنوز دو متر تا ساحل مانده بود. ناگهان، حاج اکبر رو به من لبخندی زد  تا به خودم بجنبم، پرید توی آب. رفت زیر آخرین قطعه پل و شانه اش را گذاشت زیرپل... و فریاد زد یا علی، رد بشید...
چند تیر، از تیربار به تنش نشست، اما شانه اش همچنان زیر پل و آن را نگه داشته بود. کسانی که آن شب از لشکر 17 شهید شدند، از روی شانه های حاج اکبر به معراج رفتند.
☝🏻️راوی: احمدفتوحی

🌷قبل از عملیات کربلای 4 حاج اکبر در جمع نیروها گفت: من جنازه شهدای زیادی را عقب بردم، اما نمی دانم کسی هست که جنازه مرا عقب ببرد، این قدر سنگینم که هیچ کس نمی تواند 150 کیلو بار را بر دوش بکشد! اما جداً از شما می خواهم برای اینکه مبادا چشم انتظاری کذایی نصیب همسر و فرزندانم شود و مادرم به امیدی ناامید، به خاطر اینکه جنازه ندارم، خبر شهادتم را قبول نکند و چشم به راه بماند، هر طور که می توانید سرم را جدا کنید و باقی بدنم را در محل شهادت بگذارید، با این روش حمل من برایتان آسان می شود.!
 اشک آرام آرام صورت بچه ها را پوشاند، با خنده گفتم: مگر من مرده باشم حاجی!
پیکرش 27 روز کنار نهر حنین ماند، بعد از عملیات کربلای 5 پیکرش را آوردند. باورم نمی شد، با آن جریان تند آب چطور بدنش سالم مانده و آب او را با خود نبرده است!
🌾🌷🌾
هدیه به شهید حاج علی اکبر خرد پیشه شیرازی صلوات- شهدای فارس
↘️
تولد: 1334- صفا شهر( ده بید)
شهادت: 1365/10/4- نهر حنین
فرمانده یگان دریایی و مهندسی لشکر 17 علی ابن ابی طالب(علیه سلام)- فرمانده پادگان خیبر


#شهدای_فارس
#عملیات_کربلای_4_و_5
#شهید_حاج_علی_اکبر_خردپیشه_شیرازی
🌾 http://14600sms.blogfa.com
➡️ @Kakolabkhand

یک عکس و چهار شهید

یک عکس ، چهارشهید
 
1-عکس در تصویر: شهید هادی اوجی - سومین شهید خانواده اوجی
 
2- متن روی دیوار: قسمتی از وصیتنامه شهید مهدی اوجی ،اولین شهید خانواده اوجی :
 
(خداحافظ ای دنیا ، ای دنیایی که بمن میجنگی مطمئن باش در هنگام شهادتم شکستت خواهم داد ، چرا که شهادت به اسارت درآوردن دنیاست)
 
3- نویسنده وخطاط متن روی دیوار: مهندس شهید کریم اوجی، دومین شهید خانواده اوجی
 
4 - عکاس : سردار شهید عبدالرضا ذاکرعباسعلی ، دومین شهید خانواده ذاکرعباسعلی 
 

ارتباط با من...

با سلام 

خاطرات و تصاویر خود از شهدای استان فارس را می توانید به ایمیل من ارسال کنید تا از طریق این وبلاگ و شبکه های اجتماعی نشر داده شود...

mi5466@gmail.com

عاشق شهادت

🌸 یاد شهدای کربلای ۴ و ۵🌸

🌷روز اعزام بود. مادر مهرزاد پیش من امد و گفت:مهرزاد غیبش زده, می ترسم رفته باشه برا اعزام.
گفت: اون راهشو انتخاب کرده.تیر از کمان رها شده است. بهتره با اغوش باز و رضایت راهی اش کنید.
با هم رفتیم محل اعزام.مهرزاد را پیدا کردم, گوشه ای پنهان شده بود. گفتم بیا بیرون مادرت برا خداحافظی اومد. تا زمانی که به سن سربازی رسید بسیجی بود. دو سال خدمتش هم که تمام شد باز شد بسیجی...

🌷قبل از کربلای ۵ بود. برای عملیات اماده می شدیم, مهرزاد خیلی از خاطرات دوران سربازی اش می گفت. از حرف هایش فهمیدم عاشق شهادت است.گفتم تو اگر شهید بشو بودی تو دو سال خدمتت شهید شده بودی. خندید و گفت:من خودم نخواستم در سربازی شهید شوم, تا نگویند به اجبار به جبهه رفت و کشته شد!
یکی دو روز بعد کسانی که دیده بانی بلد بودند را فراخوان دادند. مهرزاد هم دیده بان بود.وقتی ساکش را می بست و می رفت مطمین بودم اخرین  دیدار است!

🌷دیده بان ها سه گروه شده بودند. من گروه اول بودم.مهرزاد گروه دوم. مهرزاد پیش من امد و گفت جایت را با من عوض کن.
با تندی گفتم نه!
دیدم اشک از چشمانش جاری شد. دلم سوخت گفتم تو برو...
شب اول کربلای ۵ بود که راهی شد. صبح همه دیده بان ها برگشتند جز مهرزاد. سراغش را گرفتم, گفتند شهید شد!!!
🌸🌿🌺🍃🌺🌿🌸
هدیه به شهید مهرزاد زارع صلوات,,شهدای فارس
↘️
تولد:۱۳۴۵/۹/۱۹-مرودشت
شهادت:۱۳۶۵/۱۰/۱۹-شلمچه, کربلای ۵

#شهدای_فارس
#عملیات_کربلای_4_و_5
#شهید_مهرزاد_زارع
🌾 http://14600sms.blogfa.com
➡️ @Kakolabkhand

دانشجوی شهید

🌾یاد شهدای عملیات کربلای ۴ و 5

🌷 زمان نامزدی, من دانش اموز بودم, جمال دانشجو. اولین هدیه ای که به من داد یک جلد صحیفه سجادیه بود که در صفحه اول ان نوشته بود:امیدوارم موجب ارتقای فکری و فرهنگ اسلامی شما باشد!
زندکی مشترک ما هم که شروع شد, ساکن خوابگاه دانشجویی شدیم و بیشتر زندگی کوتاه ما, در همان یکی دو اتاق کوچک بود.

🌷 جمال به تمام معنا یک دانشجوی مسلمان بود. در حضور در کلاس بسیار منظم بود,اکثر جزوه هایش به عنوان منبع درس مورد استفاده دانشجو ها قرار می گرفت.
از طرف دیگر به تمام معنا یک فرد مسلمان و مؤمن بود. نه تنها خودش که روی اطرافیان هم حساس بود. گذاشتن ناخن بلند و بازگشتن دکمه های پیراهن دانشجو ها اذیتش می کرد و تذکر می داد. حتی تقلب را خلاف شرع می دانست. می گفت ما شهره پیدا کردیم به اسم مسلمان, نباید در کارهایمان تقلب کنیم.

🌷شب ها معمولا در حال مطالعه کتاب های درسی اش بود. گاهی نیمه شب از صدای ارام نجوایش بیدار می شدم, پای سجاده اش در میان کتاب ها اشک می ریخت...

🌷 مثل برادرانش شهید کمال و شهید مهدی عاشق جبهه بود. اما تا وارد هوای خوزستان می شد, دچار حسایت پوستی می شد و با صورت و دهانی پر تبخال بر می گشت. برای همین بیشتر دانشگاه بود. در کنار ان از طریق جهاد سازندگی در حال خدمت به مناطق محروم شد. تا بار اخر که با  بردارانش عازم بود با کلی نذر و نیاز که مریض نشود به جبهه برگشت...

🌷هر سه برادر در یک شب شهید شدند. جنازه کمال و مهدی امده بود, جمال نه. مادر شهدا گفت:داداش کو جمال!
گفتم:به خاطر حال شما نیاوردند, گفتند شاید مشکلی برای شما پیش بیاید!
گفت: چیزی را که دراه خدا دادم که غصه و غم ندارد!
هفته بعد جنازه جمال تشیع شد. یک تیر حنجرش را شکافته بود. همه اشک می ریختند, جز مادر. انقدر ارام بود که ارامشش را به همه داد و همه را ارام کرد...
🌿🌺🍃🌺🌿
هدیه به شهید مهندس جمال ظل انوار و برادرانش شهیدان مهندس کمال و مهندس مهدی ظل انوار صلوات,,شهدای فارس
↘️
تولد:۱۳۳۸/۴/۶-شیراز
شهادت:۱۳۶۵/۱۰/۱۹-کربلای ۵

#شهدای_فارس
#عملیات_کربلای_4_و_5
#شهید_جمال_ظل_انوار
🌾 http://14600sms.blogfa.com
➡️ @Kakolabkhand

جایی برای نماز!

یک شب سرد زمستانی اماده باش بود,نیمه شب رفتم ساختمان سپاه.همزمان سید مجید را دیدم,چشم دوختم ببینم چه کار می کند.کمی در ساختمان چرخید,همه درها بسته بود جز یک در,که در ان هم بچه ها خوابیده بودند. فهمیدم دنبال جایی برای نماز است.چرخی زد و رفت در محوطه,در سوز زمستان قامت به نماز شب بست.

هدیه به شهیدسیدمجیدبنی هاشمی صلوات,,شهدای فارس

دو برادر...

دیدم عباس با یک پسر ۱۳_۱۴ ساله امد تو خیمه. با تعجبم گفتم این کیه؟

خندید و گفت:برای پدرم همین یک پسر مانده بود, اونم راهی کرد جبهه!

عباس می گفت از خدا خواسته ام اولین شهید خانواده ام باشم. کربلای ۴،اول خودش شهید شد, بعد برادرش کنعان.

هدیه به شهیدان عباس و کنعان حق پرست صلوات,,شهدای فارس

شهید زنده!

یه هفته قبل از کربلای ۵ بود. قرار بود با تعدادی از بچه ها از شیراز بریم منطقه. مهدی امد دنبالم. تا دیدمش گفتم صبر کن.

رفتم پیش مادرم,گفتم مادر مگه همیشه نمی گفتی می خوام یه رفیقت را قبل از شهادت ببینم,الان یکیشون پشت در ایستاده!

امد مهدی را دید,چهره اش غرق نور شهادت بود,هفته بعد شهید شد.

هدیه به شهید مهدی ظل انوار صلوات,,شهدای فارس

سیب ادم!

 

🌾یادشهدای کربلای 4 و 5

 

🌷چند روزی بود که به مرخصی آمده بودم. ساعت 10 شب بود. در مسجد محل، در خیمه ای که برای جمع آوری کمک های مردی برای جبهه برپا شده بود نشسته بودم. یک لحظه احساس کردم مردی که از روبروی خیمه رد شد آشناست. از خیمه آمدم بیرون. هم¬زمان آن فرد هم برگشت، آقای اسلام نسب بود. به سمتم آمد و مرا در آغوش کشید.

کمی حال و احوال کرد. سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت: سید، مگه نمی دونی عملیاته، اینجا چی کار می کنی؟

گفتم: می دونم، فردا راهی ام...

روز بعد خودم را به منطقه رساندم. گردان ها در مقر شهید دست بالا در حال آموزش بودند. سراغ گردان امام رضا(ع) را گرفتم. در بین راه حاج عبدالله شریف عراقی را دیدم. گفتم: حاجی کدام گردانی؟

گفت: امام رضا(ع).

بعد از او صمد بادرام را دیدم. از او هم همین سؤال کردم گفت: گردان امام رضا(ع).

ابراهیم باقری هم هیمن جواب را داد. برایم خیلی عجیب بود همه اینها جزء فرماندهان با سابقه و رده بالای لشکر بودند و پیش از این هر کدام یک محور لشکر یا یک گردان را اداره می کردند، اما همه به عشق اسلام نسب در گردان امام رضا(ع) جمع شده بودند. یکی دو روز بعد گردان ها را به پادگان معاد حرکت دادیم، تا بعد از سازماندهی مجدد جهت انجام عملیات کربلای 4 به شلمچه اعزام شوند.

شب قبل از اعزام به سمت شلمچه بود. در محوطه پادگان معاد قدم می زدم که صدایی آشنا به گوشم خورد. صدای محمد بود که از پشت بلندگوی نمازخانه، در پادگان می پیچید. گوشه ای نشستم و محو مناجات هایی که محمد می خواند شدم. حال غریبی داشت. صدای هق هق گریه اش در تمام پادگان پیچیده بود. دوستان شهیدش را نام می برد و در فراغ آنها اشک می ریخت. رو به یکی از دوستان که کنارم نشسته بود گفتم: فکر کنم آقای اسلام نسب تو این عملیات رفتنی باشه!

گفت: زبانت را گاز بگیر!

گفتم: مگر این ناله های سوزناک را نمی شنوی...

دو سه شب بعد کربلای 4 شروع شد. من به عنوان نیروی اطلاعات عملیات با لباس غواصی پس از گذشتن از کانال ماهی وارد منطقه پنج ضلعی شدم. قرار بود بعد از ورود قایق های گردان امام رضا(ع)، این گردان را به خطی که باید عمل می کرد راهنمایی می کردم. از کانال ماهی وارد خشکی که می شدیم، پشت آب چند کانال بتونی بود که باید از آنها عبور می کردیم. آتش عراقی ها بی سابقه بود. به خصوص تیربارهایی که روی کانال ها مشرف بودند و یک نفس روی کانال گلوله می ریختند. چند سنگر عراقی هم با آرپی جی محل ورود بچه ها را می زدند. 

من لبه کانال بودم. آقای اسلام نسب درون کانال بود، ضامن یک نارنجک را کشید و تمام قامت در میان گلوله های ممتد تیربار به سمت آن رفت و نارنجک را به سمت آن پرتاب کرد، صدای انفجار آمد اما تیربار همچنان می نواخت. اسلام نسب رو چرخواند و کنار بی سیم چی اش زمین افتاد. درون کانال پریدم و به سرعت رفتم بالای سر محمد. چند گلوله به سینه اش خورده بود، یک گلوله ام هم به حنجره اش، درست روی سیب آدم !

نفسش از همین حفره روی حنجره اش بالا و پائین می رفت. بلافاصله صمد بادرام به سمت تیربار رفت، خاموشش کرد اما خودش هم روی زمین افتاد. بالای سر صمد رفتم، گلوله سینه اش را شکافته بود. جای ماندن نبود. سریع با تعدادی از نیروهای گردان به اتفاق حاج عبدالله شریف عراقی به پیشروی را ادامه دادیم...

ساعتی بعد دستور عقب نشینی داده شد. جمع دیگری از بچه ها را از دست داده بودیم. برادران امیری، جلیل ملک پور جانشین اطلاعات عملیات لشکر، عبدالحیمد اکرمی و ... . 

به دستور، شروع کردیم به عقب آمدن. رسیدم به اول کانال. ابراهیم باقری نگران ایستاده بود. سراغ پیکر اسلام نسب را می گرفت. گفتم: همین جا بود، خودم دیدم. 

اما هرچه درون کانال و سنگر ها را گشتیم خبری از محمد نبود.

یک جای کانال توسط گلوله تانک شکافته شده بود. خودم را از آن بیرون انداختم که خمپاره ای کنارم زمین نشست و بلافاصله از درد بی هوش شدم. وقت به هوش آمدم در قایق در حال عبور از کانال ماهی بودم. بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد. به ساحل که رسیدیم، شهید حاج محمد ابراهیمی کنار ساحل ایستاده بود و مجروحین را تخلیه می کرد. چشمش که به من افتاد گفت: چرا گریه می کنی، زخمت که کاری نیست؟

با اشک گفتم: اسلام نسب شهید شد!

☝🏻️راوی سید معین انجوی نژاد

📚 منبع: سردار زهرایی( جلد یک از مجموعه شمع صراط)

 

 

#شهدای_فارس 

#عملیات_کربلای_4_و_5

#شهید_محمد_اسلام_نسب

🌾 http://14600sms.blogfa.com

➡️ @Kakolabkhand

گفتم.... گفت!

 

🌷آماده می شد برای رفتن به جبهه. براي اینکه پابندش کنیم دختر عمه اش را برایش نشان کردیم. گفتم: مادر بیا عقد کن!

- تو چه کار به من داري، او که سرجاي خودش هست و فرار نمی کند!

- تو می خواهی نامزد به این زیبایی را رها کنی و به جبهه بري!

- مادر من حوریه هاي بهشتی را می خواهم، نه زیبایی هاي دو روزه این دنیا را.

- اما من دلم می خواهد برایت جشن عروسی بگیرم.

- یک کلام تا جنگ تمام نشه، من قصد عروسی ندارم.

باید مجبورش می کردم. رفتم رخت و لباس عروسی برایش گرفتم تا مجبور شود. گفت: این دفعه هم صبر کن، وقتی برگشتم...

- دلم شور میزنه، تا حالا چند بار رفته اي، اما این بار اگر رفتی برگشتی نیست!

- نگه دار من آن است که شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد.

- عزیزم، من یتیم بودم، تو پسر بزرگ منی، برایم مثل برادري، نرو!

- برادرم مهدي شکل و رفتارش مثل من است، مهدي برادرت!

برادرش هادي 12 روزه بود. هادي را روي دست جلویش گرفتم و گفتم: عباس، ترا به خدا از این نوزاد شرم کن و نرو، چهار بار رفتی جبهه، نگذار بشه پنج بار.

خندید و گفت: مادر تو پنج پسر داري، بگذار یک نفر از آنها برود و جانش را در راه اسلام و امام فدا کند!

هی گفتم و مرتب جوابم گفت. آخر سر هم گفت: مادر خدا کریم است، بگذار بروم، ان شالله بر می گردم و عروسی می کنم!

 

🌷عاشق آقا اباعبدالله بود. می گفت: امام حسین(ع) بدن مطهرش سه روز روي زمین بود، من از خدا می خواهم که جنازه ام سه ماه پیدا نشود!

سه ماه از شهادتش می گذشت که با عده اي از هم رزمانش در گودالی پیدا شدند. بعد ها یک سرباز عراقی را اسیر کردند که نامه اي از عباس پیشش بود. در نامه نوشته بود: مادر می خواهند ما را زنده به گور کنند!

همان سرباز آنها را زنده به گور کرده و این نامه را برداشته بود.

☝🏻️راوی مادر شهید

 

☝🏻️بخشی از وصیت شهید:

اين پيام هم به منافقان بدهم که اين بسيجي ها،اين افراد دلير همچون شيشه اند که هر چه شکسته شوند تيزتر مي شوند، حتي شيشه خورده هايشان هم( همان قبرشان) خاري است به چشم شما.

 

🌾🌷🌾

هدیه به شهید عباس سهیلی صلوات- شهدای فارس

↘️

تولد:1346/1/4- روستای قنات- فارس

شهادت:4/10/1365- شلمچه

��

#شهدای_فارس 

#شهید_عباس_سهیلی

🌾 http://14600sms.blogfa.com

➡️ @Kakolabkhand