یک شب سرد زمستانی اماده باش بود,نیمه شب رفتم ساختمان سپاه.همزمان سید مجید را دیدم,چشم دوختم ببینم چه کار می کند.کمی در ساختمان چرخید,همه درها بسته بود جز یک در,که در ان هم بچه ها خوابیده بودند. فهمیدم دنبال جایی برای نماز است.چرخی زد و رفت در محوطه,در سوز زمستان قامت به نماز شب بست.

هدیه به شهیدسیدمجیدبنی هاشمی صلوات,,شهدای فارس