نماز اخر

 

🌾یاد شهدای والفجر ۸

 

🌷 قبل از عملیات والفجر۸، گردان امام مهدی(ع) و امام حسین (ع)را جهت اموزش شنا به تهران بردیم. بچه های کادر گردان برای اموزش را در یک گروه گذاشتیم. برای اینکه مربی رعایت حال افراد را نکند, سمت بچه ها را هم مخفی کردیم. در این بین مربی, بیش از هرکس شکرالله را تنبیه می کرد, معاون دوم گردان. شکرالله هم, بدون اینکه اعتراضی کند, صبورانه تمام تنبیه ها را قبول می کرد.

در همین اموزش ها, اب در گوش ایشان رفت که شنوایی ایشان را کم کرده وتا زمان شهادت باعث اذیت ایشان میشد.

☝️راوی سردار رنجبر

 

🌷 بچه های کادر گردان امام مهدی در یک مغازه, در نبش خیابان در خسرو اباد مستقر بودند. همه برای شرکت در عملیات اماده می شدیم.

وقت نماز مغرب و عشا شد. حاج شکرالله, همیشه خنده رو و کم حرف بود, کمتر برای نماز جلو می ایستاد, اما ان شب بی اصرار در همان مغازه جلو ایستاد و ما هفت, هشت نفر به ایشان اقتدا کردیم.

رکعت اول, حمد را نخوانده, صدای حاجی لرزان شد به رکوع اول که رسید اشکش جاری شد. تا اخر نماز اشک می ریخت. 

بعد نماز کسی چیزی نگفت, همه سکوت کرده بودیم. نمی دانستیم اخرین نماز حاج شکرالله و بی سیم چی اش رسول سبزی است.

☝️راوی:سردار قنبرزاده

 

🌷 از صبح غسل شهادت کرده و دست وپایش را حنا گذاشته بود. لباس فرمش هم تمیز و اتو کشیده بود. شده بود شبیه تازه داماد ها. به شوخی می گفتیم مگه قرار بری حجله؟

فقط می خندید.

شد شب عملیات. ما قایق فرماندهی گردان بودیم که به سیم خاردار های خط دشمن زدیم. به جز شهید جعفر عباسی همه خورده بودیم. ناگهان صدای الله اکبر از خط عراق بلند شد. فکر کردیم عراقی ها برای فریب این گونه می گویند. جعفر نگاه کرد. گفت حاج شکرالله و محسن شجاعی دارند الله اکبر می گن. صداشون به سان صدای ده ها نفر می پیچید و به بچه ها جهت شکستن خط روحیه داد, چند قایق کمکی به انها پیوستند و خط تثبیت شد.

☝️راوی سردار رنجبر

 

🌷 اماده می شدیم برای حرکت به سمت قایق ها. حاج شکرالله از اول تا اخر ستون گردان می رفت, به همه روحیه می داد و خداحافظی می کرد.

بلاخره با قایق به خط زدیم. قایق فرماندهی خورده بود. ما هم خودمان را به موانع زدیم. دیدم حاج شکرالله تا کمر در اب رفته و نیروها را برای شکستن خط تشویق می کند.خط شکست. وارد خاک عراق شدیم. حاج شکرالله در حال پیشروی بود که گلوله تیربار به سینه اش نشست.

روی زمین افتاد. دستش را در محل ورود گلوله گذاشت و بلند گفت:قاسم زاده هم شهید شد!

اخرین کلامش,خبر شهادت خودش بود.

☝️راوی:محسن شجاعی

🌿🌹🌷🌹🌿

هدیه به شهید حاج شکرالله قاسم زاده(هاشم زاده) صلوات,,شهدای فارس

↘️

تولد:۱۳۳۷/۱۲/۱۰-کوار

شهادت:۱۳۶۴/۱۱/۲۱-فاو, والفجر۸

معاون گردان

#بالبخندشهدا

#شهدای_فارس 

#عملیات_والفجر_۸

#شهید_شکرالله_قاسم_زاده

🌾 http://14600sms.blogfa.com

لباس شهادت

 

🌾یاد شهدای والفجر ۸🌾

🌷اوایل انقلاب بود. روزهایی که گروهکی ها شهر را بهم می ریختند. با علی اکبر رفتیم در تجمع یکی از این گروه ها. علی اکبر غیبش زد. وقتی امد, خون از سرش جاری بود و سرش را بسته بود. گفتم چی شده؟

گفت نامردا با سنگ زدن به سرم.

گفتم بیا بریم تلافی, سر چندتاشونو بشکنیم. 

رفتیم پشت ساختمان. دیدیم دو تا دختر دامنشان را پر سنگ کردند برای زدن به سر حزب الهی ها. گفتم بیا بریم سر این دو نفر را بشکونیم. گفت:نه, فقط سنگ ها را بگیریم. ما باید خوبی و به حق بودن اسلام را نشان بدهیم نه رفتارمان مثل انها باشد!

 

🌷ساعتی تا شروع عملیات باقی مانده بود. گفت بریم لباس سبز پیدا کنیم، معمولا لباس خاکی به تن داشت اما ان شب...

چشمش افتاد به عبدالحسین که نیروی تدارکات بود و در عملیات حاضر نبود. عبدالحسین تا فهمید علی اکبر می خواد چی کار کنه, پا گذاشت فرار. علی اکبر دویست متری دوید تا گرفتش و لباسش را در اورد. گفت من امشب باید با این لباس سبز شهید بشم, می خواهی راضی باش, می خوای نه!

لباس خاکی اش را هم داد به عبدالحسین. عبدالحسین گفت پس باید دعا بکنی لباسم همین جور نو و براق بمونه که راضی نمیشم!

اتفاقا وقتی جنازش را دیدم لبخند به لب داشت, لباس هم نو و براق باقی مانده بود...

 

🌷شب پیش از عملیات.والفجر ۸ جلسه فرماندهان گردان بود. قرار بود بابا علی(فرمانده گردان) ساعت عملیات را بگویند. جلسه با ذکر مصیبت اهل بیت ادامه پیدا کرد. بچه ها حال عجیبی پیدا کرده و منقلب شده بودند, به خصوص شهیدان حمید صحراییان,محمد نوروزی, بهنام قنبرزاده. علی اکبر هم خیلی بی تابی می کرد وسط مجلس بی هوش شد. چند بار با اب قمقمه به صورتش پاشیدیم, به هوش که می شد فقط می گفت حسین, حسین...

 

🌷 از سر شب همه در حال تهیه مقدمات حرکت بودن هر کس حال خودش را داشت ،عده ای گریه میکردن ،میخندیدن،وداع میکردن ولی خنده های علی اکبر از نوع دیگه ای بود. اصلا اون شب همه چیزش فرق کرده بود. بهش گفتم علی اکبر چرا ریشت را کوتاه نکردی (آخه قبل از عملیات برا جلوگیری از نفوذ شیمایی همه ریش ها را با ماشین میتراشیدن)گفت سید به فردا صبح نمیکشه و رفت!

رسیدیم اول نهر. می خواستیم سوار قایق بشیم که بچه های تدارکات تو یه دیگ خیلی بزرگ چای دم کرده بودند و آوردن لب آب. علی اکبر گفت سید بیا تا آخرین چایی مون را هم بخوریم!

 گفتم علی اکبر خدا وکیلی اینجوری حرف نزن!

نگاهم کرد وفقط خندید. همین جوری که نشسته بودیم و چای می‌خوردیم یه نخ سیگار آتش زد. شهید عباس نظیری بهش گفت تو که ترک کرده بودی!

 گفت میخوام آخرین سیگار را بکشم.

 بعدش هم یه لبخند چاشنیش کرد. 

بهش گفتم علی اکبر تو که هنوز لباس فرم سپاه تنت است چرا لباس عوض نکردی. گفت میخوام با لباس سبز شهید بشم و خدمت مولا برسم! 

 

🌷قایق وسط اروند خاموش شد, همزمان یک منور روشن شد, دیدم سر یک تیربار عراقی چرخید رو قایق ما. 

علی اکبر فریاد زد روشنش کنید...

یکی از بچه ها رفت پشت سکان. فریاد زد یا حسین و هندل را کشید. قایق چند متر پرید و روشن شد. تیربار همراه با حرکت ما چرخید و زد. تنم گرم شد. لباسم خونی بود. اما تیرنخورده بودم, چشمم افتاد به علی اکبر که وسط قایق افتاده بود. صدایش کردم, تکان نخورد. سرش را بلند کردم. تیری به سرش خورده بود. به عباس نظیری گفتم علی اکبر شهید شد. عباس به سرش می زد.گفت: برید سمت ساحل تا علی اکبر را پیاده کنیم.

🌷🌾🌷

هدیه به شهید علی اکبر فرمانی صلوات,,شهدای فارس

تولد:۱۳۳۶/۶/۱۱-سلطان اباد,شیراز

شهادت:۱۳۶۴/۱۱/۲۱-اروند

فرمانده گروهان,گردان امام مهدی(عج)-لشکر

  

#بالبخندشهدا

#شهدای_فارس 

#عملیات_والفجر_۸

#شهید_علی_اکبر_فرمانی

🌾 http://14600sms.blogfa.com

نماز اخر

ساعتی تا عملیات والفجر ۸، مانده بود.جلو ایستاد و نماز مغرب و عشا را به او اقتدا کردیم.به رکوع که رسید شانه هایش شروع به لرزیدن کرد.کم کم, هق هق گریه اش بلند شد,تا سلام نماز اشک می ریخت...

اخرین نمازش قبل از شهادت بود.

هدیه به شهید شکرالله قاسم زاده صلوات,,شهدای فارس

قسم به قران

شریف چهره زیبایی داشت. ساعتی قبل از عملیات والفجر۸، زییای او دوچندان شده بود . او را در آغوش گرفتم و گفتم شریف امشب تو شهید میشی,قول بده که منو قیامت شفاعت کنی!

گفت اگه شهیدشدم باشه .

قرآن کوچکی که در جیب داشتم بیرون اوردم وگفتم قسم بخور!

دست روی قران گذاشت و قسم خورد.

ساعتی بعد شهید شد.

هدیه به شهید شریف نصیری صلوات,,شهدای فارس

لباس شهادت

گفت بیا لباس خاکی منو بگیر, لباس سبزت را به من بده!

-می خواهی چی کار؟

-دوست دارم تو لباس سپاه شهید بشم!

گفتم نمی دم و فرار کردم. دوید و گرفتم. گفت راضی باشی یا نباشی من باید اینو بپوشم و با این شهید بشم. گفتم پس به شرط اینکه کثیف و خونی نشه!

گفت قبول.

همون شب تیر به سرش خورد و شهید شد.

هدیه به شهیدعلی اکبرفرمانی صلوات,,شهدای فارس

شجاع دل...

رفته بودیم تظاهرات. ماموران مسلح روبروی مردم ایستاده بودند. علی دوید و رفت سمت انها, سینه اش را چسباند به لوله اسلحه یکی از انها و بلند گفت, اگر مردید بزنید. کشیدمش عقب. گفتم می زننت. گفت:نه, اینها نمی توانند. ان روزها,علی چهارده ساله بود. ۱۸ سال داشت که شهید شد. هدیه به شهید علی دهخدا صلوات,,شهدای فارس

دلتنگ پدر..

مؤذن گردان حضرت رسول بود. می گفت:پدرم که شهید شد, رفتم حرم حضرت معصومه, انقدر گریه کردم تا از حال رفتم. حضرت معصومه را دیدم. گفت چرا انقدر گریه می کنی؟ - اخه بابام شهید شده! -خوش به سعادتش. -منم دوست دارم شهید بشم. - گریه نکن, تو هم سال ۶۵،برج۸ یا ۹ یا ۱۰ شهید می شی. این را که گفت همه مطمین شدیم به شهادتش. ۱۹برج ۱۰، سال ۶۵ بود.اخرین اذانش را گفت و شهید شد. هدیه به شهید طالب لاریان صلوات,,شهدای فارس

فرار

🌷 جواد گفت: مامان، حوصلم سر رفته، بریم پارک! گفتم باشه پسرم، بریم. لباس هایش را شسته واتو زده، کفشش را هم واکس زده بودم. لباس هایش را پوشید، کفشش را هم به پا کرد. نگاهی به خودش کرد. دیدم آرام رفت کنار باغچه و کمی خاک روی لباس و کفش خود پاشید. گفتم: این چه کاریه؟ گفت: الان جوان ها در جبهه در خاک و خون خود می غلطند، من چطور می توانم با چنین لباس و کفش تمیزی به خیابان بروم! آن روزها 14 سال داشت. 🌷 جواد عاشق جبهه بود، اما آنقدر سنش کم بود که حتی اسم ایشان را در بسیج مسجد هم نمی نوشتند. چه روز هایی که پشت درب پایگاه مسجد می ایستاد و گریه می کرد تا اسم او را هم بنویسند. بلاخره یک روز خوشحال آمد و گفت: آشنایی پیدا کردم تا مرا هم عضو بسیج کنند! یک سالی ا ز عضویتش در بسیج می گذشت. حالا تلاش هایش برای رفتن به جبهه شروع شد. یک روز شناسنامه اش را می خواستم، پیدا نمی کردم. شک کردم و سراغ شناسنامه اش را گرفتم. گفت: راستش در شناسنامه ام دست بردم، می خواستم شما نبینید. شناسنامه را آورد. دیدم سنش را از 14 کرده است 16. گفتم پسر خوب در کپی شناسنامه دست می برند نه خود شناسنامه! یک روز ساکش را جمع کرد.گفت: ما را می خواهند ببرند باجگاه، خدا حافظی کرد و رفت. یکی دو روز بعد، یکی از همکارانم گفت: پسرت به جبهه رفته! گفتم: نه، رفته باجگاه! گفت او را مقر صاحب الزمان دیدم. مقر صاحب الزمان، محل اعزام بسیجی ها به جبهه بود. سریع خودمان را رساندیم. سرش را پائین انداخت و گفت: خیلی التماس کردم تا مرا به اینجا آورده اند، روی پنجه راه می روم تا قدم بلند تر برسد! آنقدر عشق به رفتن داشت که نتوانستیم مانعش شویم و راهی اش کردیم! عملیات خیبر اولین و آخرین حضورش در میدان نبرد بود. 🌾🌷🌾 هدیه به شهید جواد محمدی صلوات- شهدای فارس ↘️ تولد: 1347/8/5- شهادت: 1362/12/29- عملیات خیبر �� #بالبخندشهدا #شهید_جواد_محمدی

بی مرتضی هرگز!

یاد شهدای کربلای ۴ و ۵

🌷 رضا, کربلای ۴ به شدت مجروح شده و به فسا برگشت. بدنش پر از ترکش بود. باید عمل می شد.  خودش که با سوزن ترکش را بیرون می کشید. کمی که بهتر شد, عصا به دست، با پای گچ شده گفت من باید برگردم جبهه!
گفتم مادر, با این عصا چطور می خواهی بری جبهه!
خندید و گفت:اتفاقا الان چهارتا پا دارم, بهتر می تونم بجنگم!
☝️ راوی:خانم کارگر-مادر شهید

🌷مرحله دوم کربلای ۵ بود. حاج قاسم سلیمانی, فرمانده لشکر ثارالله در محاصره افتاده بود. کمک می خواست. مرتضی جاویدی را برای کمک فرستادم. حاج قاسم را که از محاصره بیرون کشید پشت بی سیم به رضا گفت:رضا, اتش دشمن روی من است, شهدا را عقب بکش!
چند دقیقه بعد, رضا بی سیم زد, مرتضی به حاج محمود(شهید ستوده جانشین تیپ المهدی(عج)) دست داد. خشکم زد. گفتم رضا جنازه مرتضی را بکش عقب.
با خونسردی گفت نگران نباش, من حواسم به گردان فجر هست!
شهید حاج احمد کاظمی(فرمانده لشکر نجف) کنارم بود. گفت:عجب نیروهایی داری, با اینکه فرمانده شان شهید شده, جا خالی نمی کنند!
☝️راوی سردار اسدی

🌷 رضا, علاقه عجیبی به مرتضی جاویدی داشت. همیشه با هم بودند و معاونش. می گفت اگر قرار است شهید شوم دوست دارم با مرتضی باشم.
وقتی کربلای ۴ مجروح شد و به عقب می رفت گفت:می ترسم با مرتضی نباشم!
وقتی با همان جراحات برگشت گفتم چرا با این وضعیتت برگشتی؟
گفت امدم با مرتضی باشم, اخه وقت تنگه!
حق با او بود. مرتضی ۹:۳۰ صبح شهید شد. دیدم رضا به شدت اشک می ریزد و می گوید:خدایا ما را از هم جدا نکن!
۵:۳۰ دقیقه روز بعد رضا هم شهید شد. هر دو را با هم به شیراز منتقل و با هم در فسا تشییع کردند.
☝️راوی:حیدر یوسف پور
📚 منبع:بی نام و نشان(جلد ۳-همسفر تا بهشت)
🌿🌹🌿🌷🌿🌹🌿
هدیه به شهید رضا بدیهی و شهیدان جاویدی و ستوده صلوات,,شهدای فارس
↘️
تولد:۱۳۴۰ فسا
شهادت:۶۵/۱۱/۹- کربلای ۵
فرمانده گردان فجر-لشکر المهدی(عج)
  




#شهدای_فارس
#عملیات_کربلای_4_و_5
#شهید_رضا_بدیهی

هنرمند 2

 یاد شهدای کربلای ۴ و ۵
🌷 یادی از یک شهید هنرمند(۲)

🌷 نجیم جز نیروهای اطلاعات عملیات بود و مرتب برای شناسایی به خاک عراق می رفت. می گفتم پسرم می خواهی شهید شوی, بشو, اما اسیر نه. اخه اگه اسیر شدی گوشتت را تکه, تکه می کنند, به خورد خودت می دهند. می خندید و می گفت مادر من هیچ وقت نمی گذارم دشمن را اسیر کند, قبل از اسارت خودم را می کشم تا اطلاعاتم به دست دشمن نیافتد.
عاشق شهادت بود. هر وقت می امد, سرش را می گذاشت روی زانویم و می گفت: مادر شهید شدم,گریه نکنی, برای شهید باید خندید و خوشحال بود...
افسوس که شرمنده حضرت زینب هستم و ۱۱ سال در فراق پسرم اشک ریختم.

🌷 توی مسجد نشسته بودیم. گفتم نجیم, بس است. سه سال است جبهه ای, اگر برای ثوابش بود کفایت می کند!
گفت خیلی خوب, شما هم تا امروز هر چه نماز و روزه برای ثوابش خواندید کفایت می کند, بس است!
کمی سکوت کرد و گفت:من تا زمانی که جنگ هست و جبهه ای هست, به جبهه می روم!

🌷  نجیم یک هنرمند به تمام معنا بود. هم درس هنر خوانده بود هم ذوق هنری داشت. به خصوص در زمینه نقاشی, کاریکاتور. حتی موسیقی. گاهی با یک کش و یک شانه سر, اهنگ هایی می زد که نظیر نداشت!
هروقت به مرخصی می امد. کارش دیوار نویسی, پلاکارد نویسی و رسم تابلو و نقاشی از شهدا بود. یکبار که به مرخصی امده بود از طرف سپاه پیشنهاد شد, که در سپاه خفر بماند و به کار تبلیغات مشغول شود. گفته بود:برای انجام این کارها ادم زیاد است, من دوست دارم جبهه باشم وبرای من جبهه واجب تر است.

🌷 ان صبح بارانی بود. نجیم به اتفاق همسر و فرزند کوچکش عازم شیراز بود. از زیر قران ردش کردم. قران را بوسید و گفت:مادر اگر برنگشتم, ناراحتی نکن!
حرف هایش بوی رفتن می داد. خداحافظی کرد و رفت. شیراز هم چند بار از جلو در رفته و برگشته بود و کودکش را بوسیده بود. وقتی اعتراض می کنند می گوید:این دیدار اخر است, دیگر بر نمی گردم, می خواهم تا می توانم او را ببوسم!
رفت تا ۱۱ سال بعد, که برایم صد ها سال گذشت, تا اینکه چند استخوان از او برگشت و دلم ارام شد. دست به کفن کوچکش می کشیدم و به سر و صورت می کشیدم, بوی بهشت می داد...

🌿🌷🌿🌹🌿🌷🌿
هدیه به شهید نجیم علی سالخورده صلوات,,شهدای فارس
↘️
تولد:۷/۶/۱۳۴۲- خفر
شهادت:۴/۱۰/۱۳۶۵- شلمچه
بازگشت به میهن و خاکسپاری- ۱۳۷۶
  

#شهدای_فارس
#عملیات_کربلای_4_و_5
#شهید_نجیم_علی_سالخورده

هنرمند 1

یاد شهدای کربلای ۴ و ۵
🌿 به یاد یک هنرمند

🌷 قبل از انقلاب نجیم را فرستادیم اصفهان تا درسش را ادامه دهد. آنجا وارد هنرستان هنر اصفهان شده بود. اما سر پر شوری داشت و پا به پای مردم انقلابی در تظاهرات های ضد رزین شرکت می کرد. یکبار مأموران ساواک او را تعقیب می کنند. دورن چاهی می پرد و دو ساعت به طنابی آویزان می شود تا او را نگیرند.
بعد از آن به روستا برگشت. در روستا هم عکس امام را به سینه اش می چسباند و در کوچه ها راه می رفت. روزی مأمور سرشماری به روستای ما آمده بود. گفت: خانم مواظب این پسرت باش. من همه این محله ها را گشتم، بیشتر طرفدار شاه هستند تا خمینی، در فلان روستا هم یک جوان طرفدار خمینی را کتک زدند.
ما ترسیده شدیم. نگذاشتم نجیم بیرون برود. از اتفاق روز بعد شاه فرار کرد. نجیم با خوشحالی به کوچه می رفت و فریاد می زد: شاه فراری شده سوار گاری شده...

🌷دو ماه مانده بود که درسش در هنرستان هنر اصفهان تمام شود، برگشت روستا و گفت: من می خواهم به جبهه بروم!
گفتم: سخته یک پسر روستایی تا اینجا درس بخواند و نیمه رها کند.
گفت: درسم را تمام کنم چه اتفاقی قرار است بی افتد.
صبح روز بعد رفت سپاه شهرستان و نامه اعزام گرفت. نامه را از او گرفتم و پس دادم و گفتم: پسرم تا درسش تمام نشود حق ندارد جایی برود.
گفتم: مادر چرا نامه را پس دادی؟
رفت سپاه، دیگر به او نامه ندادند. گفتند تا مادرت رضایت ندهد اجازه اعزام نداری. نجیم به اصفهان برگشت. یکی دو ماه بعد نامه داد که درسم تمام شده است.
جوابش دادم: حالا اگر می خواهی بری جبهه، برو، که دیگر از خدا می ترسم که مانعت شوم.
زود برگشت و گفت: خیلی خوشحال هستم که اجازه دادی، من که می خواهم شهید شوم، دیگر مدرک به چه دردم می خورد.
گفتم: چند سال در شهر غریب درس خواندی، حداقل دیپلم بگیر شهید هم شدی اشکال ندارد!
فردای همان روز رفت و جز زمان هایی که مجروح می شد و می آمد، از جبهه دل نکند.

🌷گاهی اصرار می کردم که بس است. جبهه نرو. یک بار گفت: عملیات آزاد سازی خرمشهر بود. توی مسیر متوجه مقداری مو شدم که از زمین بیرون زده بود. نشستم خاک ها را کنار زدم. دیدم چند دختر خرمشهری هستند که زیر خاک مدفون شده اند. آنها را بیرون کشیدم. هیچ جای زخمی روی تن آنها نبود. فهمیدم زنده به گور شده اند. همان لحظه با خودم عهد کردم تا جنگ هست و خون در رگ های من جاری است جبهه را ترک نکنم. یا پیروز شویم یا شهید، زیرا اگر میدان را خالی کنم ممکن است مادر و خواهر های من هم به دست این از خدا بی خبر ها بی افتند.

🌷اوایل سال ۶۲ بود که در شناسایی ترکش به شکم و پهلوی ایشان خورده و روده هایش بیرون می ریزد. نجیم، روده هایش را جمع کرده و در شکمش فرو می کند و بی این مجروحیت خانه نشینش کرد. ماه رمضان شد. دکتر، نجیم را از گرفتن روزه منع کرده بود، تا در زمان مناسب ترکش های باقی همان مانده را خارج کند. اما نجیم زیر بار نمی رفت و روزه می گرفت و می گفت: حتی اگر از شدت درد بی هوش شدم، حق ندارید به دهان من آب بریزید.
درطول روز چندین بار بی هوش می شد اما حاظر نبود روزه اش را بشکند.
همان سال, شبی که عملیات خیبر شد، از اینکه نتوانسته در عملیات شرکت کند به شدت اشک می ریخت.

🌷گفتم بیا دختر برادرم را برایت بگیرم.
گفت: به برادرت بگو فرزند من از جبهه دل نمی کند, اگر دوست داری دخترت را به او بده!
به خاطر صداقت و ایمانش قبول کردند. مهریه اش فقط یک جلد کلام الله بود.
روز میلاد امام زمان(عج) سال 64 در مسجد، مراسم عروسی اش برگزار شد. نگذاشت برایش حجله ببندند. می گفت: الان در شادی من خیلی از همرزمانم در خون می غلطند و خیلی های دیگر در بیمارستان ناله می کنند، من چطور راضی شوم به حجله بستن.
حتی نگذاشت کف، اتاقش فرشی پهن کنند. می گفت وقتی رهبر ما روی موکت می نشیند من نباید بیشتر از ایشان چیزی داشته باشم.

اواخر سال 64 بود. در می زدند. در را باز کردم. ترسیدم. شخصی با صورت سوخته و طاول زده پشت در بود. تا حرف نزد، نفهمیدم نجیم است. به شدت شیمایی شده و بیست روزی در بیمارستان سوختگی تهران بستری بود.
اقوام و همسایه ها از او می ترسیدند و فرار می کردند. تا ده روز بدنش را با سدر شستشو می دادم که کل پوست بدنش کنده شد.
☝️ادامه دارد...
🌿🌷🌿🌹🌿🌷🌿
هدیه به شهید نجیم علی سالخورده صلوات,,شهدای فارس
↘️
تولد:۷/۶/۱۳۴۲- خفر
شهادت:۴/۱۰/۱۳۶۵- شلمچه
بازگشت به میهن و خاکسپاری- ۱۳۷۶
 

#شهدای_فارس
#عملیات_کربلای_4_و_5
#شهید_نجیم_علی_سالخورده

خلیل

 

🌷 توی فاو بودیم. چند بار خلیل را صدا زدم تا جواب داد. 

-به گوشم!

_ یه شکار خوب برات دارم!

- خیره!

- یه فرمانده عراقی آمده نزدیک خط!

ذوق زده پرسید مطمئنی؟

گفتم بله، بچه ها توی شنود شنیدن. محدوده اون را پرسید. فرمانده عملیات لشکر بود. اما همیشه در پیشانی خط بود. الان در هفتاد، هشتاد متری عراقی ها بود. گفت: توکل به خدا!

نیم ساعت طول نکشید که فرمانده عراقی را دست بسته آورد. فرمانده تیپ بود. به زور فرمانده لشکر برای بررسی وضعیت منطقه در محدوده کارخانه نمک فاو جلو آمده بود. آنقدر اطلاعات داشت که یکی دو روز او را تخلیه اطلاعاتی می کردیم. 

 

🌷 چند روزی از کربلای 4 می گذشت که فرمان آماده شدن برای کربلای 5 آمد. لشکر ما مثل سایر یگان ها در اروند و جزیره ام الرصاص عمل کرده بودیم، حالا باید می آمدیم در شلمچه ، منطقه پنج ضلعی جایی که لشکر 19 فجر در عملیات کربلای 4 عمل کرده بود، تنها خطی که در کربلای 4 شکسته شده بود. به علت وسعت کم منطقه بیشتر فرمانده هان با حضور در این منطقه مخالف بودند. خلیل هم مخالف بود. اما گفت خودم باید برای شناسایی بروم. لباس غواصی پوشید و رفت. با بی سیم با هم در ارتباط بودیم که صدایش قطع شد. احتمال شهادت یا اسارتش را می دادم که نزدیک های صبح خسته از راه رسید. گفت: من که می گم اینجا نمیشه عمل کرد. هیچ چیز آماده نیست. نقطه به نقطه خط پوشیده شده از سیم خار دارد و موانع و کمین.

گفتم حالا چرا جواب نمی دادی؟

دست هایش را آورد بالا و گفت: انگشت هام در سردی آب، کرخت شده بود. توان فشار دادن شاسی بی سیم را نداشتم. 

گفتم عمق آب؟

گفت: از عمق نپرس که افتضاحه! یه جا دو متر، یه جا نیم متر، یه جا هم که وسط اب جاده است عمق آب میشه سی سانت، باید قایق را با دست از روش عبور بدیم!

چند فرمانده دیگر هم با این منطقه مخالف بودند. اما وقتی اصرار و تأکید بر این عملیات شد، دیگر درنگ نکردیم و شروع کردیم به آماده سازی نیروها!

 

🌷 شب عملیات کربلای 5 بود. خط شکسته بود. ما باید با بچه های عاشورا الحاق می کردیم. خلیل را صدا زدم و گفتم: اینجا پشت بی سیم باش و گردان ها را هدایت کن تا من بیایم. بی آنکه بفهمد رفتم و سوار یک نفربر شدم که می خواست به جلو برود. تو نفربر تاریک بود. کسی را نمی دیدم، همه هم حرف می زدند. کمی که جلو رفتیم یکی صدایش را بلند کرد و گفت: برادر ها ساکت ببینم کجاییم!

صدای خلیل بود. گفتم: خلیل تو اینجا چه کار می کنی، قرار شد عقب بمونی؟

گفت: شما اینجا چه کار می کنی، قرار نبود شما بیای جلو!

صدای بسیجی بلند شد و گفت: وقت گیر آوردید، مگه جای هم را تنگ کردید!

خندیدم و با هم رفتیم جلو!

 

🌷 مرحله دوم عملیات بود. خلیل پشت نهر جاسم بود و مرتب با محسن نیا، مسئول لجستیک بحث می کرد که چرا آذوقه و مهمات نمی فرستی؟

خلاصه بحثشان شد. خودم بلند شدم رفتم خط. میان راه دیدم چند تا ماشین تدارکات خورده و راننده ها شهید شدند. شب بود و تاریک کسی آنها را نمی دید، برای همین خلیل فکر می کرد کسی نیامده است. صبح محسن نیا را پیدا کردم و بردم پیش. خلیل. خلیل در دل خاکریز یک سنگر کوچک برای خودش کنده بود. به زور سه نفرمان داخل همان یه ذره جا نشستیم. صدای خمپاره ای از پشت سرمان آمد. خلیل گفت: چی شد؟

گفتم هیچی؟

دکمه پیراهنم را باز کرد و دست کرد پشت یقه ام. دستش شد پر خون. به زور مرا کشید بیرون گفت برو عقب!

گفتم : من نمی رم. 

اما به هر ترتیب بود مرا با موتور یکی از بچه های اطلاعات فرستاد عقب. توی سنگر بهداری. مسئول بهداری گفت: باید به تو آمپول بزنم. 

گفتم: نمی خواهم!

به زور آمپول زد، دیگر نفهمیدم چی شد. چشم باز کردم و شروع کردم دعوا کردنش، گفتم این چی بود؟

گفت: خواب آور، همه را سه ساعت خواب می کرد، اما شما نیم ساعت بلند شدید. 

سریع دویدم بیرون و رفتم به سمت خط. حاج یداللهی جانشینم را دیدم. محزون و شکسته. گفت: شما که رفتی گلوله توپ خورد کنار سنگر، خلیل و محسن نیا شهید شدند!

سریع خودم را رساندم. ترکش سر خلیل را از گردن برده بود. ترکشی هم به سر محسن نیا خورده و با شهدا منتقل شده بود که بعداً متوجه می شوند زنده است و به بیمارستان منتقل می شود. 

☝🏻️راوی خاطرات: سردار حاج جعفر اسدی[فرمانده لشکر المهدی در زمان جنگ]

📚 منبع: کتاب واکنش سوم

🌾🌷🌾

هدیه به سردار شهید خلیل مطهر نیا صلوات- شهدای فارس

↘️

تولد :1338 - جهرم، روستای علي‌آباد 

سمت: مسئول طرح و عملیات لشکر 33 المهدی(عج)

شهادت: 30/10/1365- شلمچه، کربلای 5

��

#شهدای_فارس 

#عملیات_کربلای_4_و_5

#شهید_خلیل_مطهرنیا

🌾 http://14600sms.blogfa.com

➡️ @Kakolabkhand