یاد شهدای کربلای ۴ و ۵
🌿 به یاد یک هنرمند

🌷 قبل از انقلاب نجیم را فرستادیم اصفهان تا درسش را ادامه دهد. آنجا وارد هنرستان هنر اصفهان شده بود. اما سر پر شوری داشت و پا به پای مردم انقلابی در تظاهرات های ضد رزین شرکت می کرد. یکبار مأموران ساواک او را تعقیب می کنند. دورن چاهی می پرد و دو ساعت به طنابی آویزان می شود تا او را نگیرند.
بعد از آن به روستا برگشت. در روستا هم عکس امام را به سینه اش می چسباند و در کوچه ها راه می رفت. روزی مأمور سرشماری به روستای ما آمده بود. گفت: خانم مواظب این پسرت باش. من همه این محله ها را گشتم، بیشتر طرفدار شاه هستند تا خمینی، در فلان روستا هم یک جوان طرفدار خمینی را کتک زدند.
ما ترسیده شدیم. نگذاشتم نجیم بیرون برود. از اتفاق روز بعد شاه فرار کرد. نجیم با خوشحالی به کوچه می رفت و فریاد می زد: شاه فراری شده سوار گاری شده...

🌷دو ماه مانده بود که درسش در هنرستان هنر اصفهان تمام شود، برگشت روستا و گفت: من می خواهم به جبهه بروم!
گفتم: سخته یک پسر روستایی تا اینجا درس بخواند و نیمه رها کند.
گفت: درسم را تمام کنم چه اتفاقی قرار است بی افتد.
صبح روز بعد رفت سپاه شهرستان و نامه اعزام گرفت. نامه را از او گرفتم و پس دادم و گفتم: پسرم تا درسش تمام نشود حق ندارد جایی برود.
گفتم: مادر چرا نامه را پس دادی؟
رفت سپاه، دیگر به او نامه ندادند. گفتند تا مادرت رضایت ندهد اجازه اعزام نداری. نجیم به اصفهان برگشت. یکی دو ماه بعد نامه داد که درسم تمام شده است.
جوابش دادم: حالا اگر می خواهی بری جبهه، برو، که دیگر از خدا می ترسم که مانعت شوم.
زود برگشت و گفت: خیلی خوشحال هستم که اجازه دادی، من که می خواهم شهید شوم، دیگر مدرک به چه دردم می خورد.
گفتم: چند سال در شهر غریب درس خواندی، حداقل دیپلم بگیر شهید هم شدی اشکال ندارد!
فردای همان روز رفت و جز زمان هایی که مجروح می شد و می آمد، از جبهه دل نکند.

🌷گاهی اصرار می کردم که بس است. جبهه نرو. یک بار گفت: عملیات آزاد سازی خرمشهر بود. توی مسیر متوجه مقداری مو شدم که از زمین بیرون زده بود. نشستم خاک ها را کنار زدم. دیدم چند دختر خرمشهری هستند که زیر خاک مدفون شده اند. آنها را بیرون کشیدم. هیچ جای زخمی روی تن آنها نبود. فهمیدم زنده به گور شده اند. همان لحظه با خودم عهد کردم تا جنگ هست و خون در رگ های من جاری است جبهه را ترک نکنم. یا پیروز شویم یا شهید، زیرا اگر میدان را خالی کنم ممکن است مادر و خواهر های من هم به دست این از خدا بی خبر ها بی افتند.

🌷اوایل سال ۶۲ بود که در شناسایی ترکش به شکم و پهلوی ایشان خورده و روده هایش بیرون می ریزد. نجیم، روده هایش را جمع کرده و در شکمش فرو می کند و بی این مجروحیت خانه نشینش کرد. ماه رمضان شد. دکتر، نجیم را از گرفتن روزه منع کرده بود، تا در زمان مناسب ترکش های باقی همان مانده را خارج کند. اما نجیم زیر بار نمی رفت و روزه می گرفت و می گفت: حتی اگر از شدت درد بی هوش شدم، حق ندارید به دهان من آب بریزید.
درطول روز چندین بار بی هوش می شد اما حاظر نبود روزه اش را بشکند.
همان سال, شبی که عملیات خیبر شد، از اینکه نتوانسته در عملیات شرکت کند به شدت اشک می ریخت.

🌷گفتم بیا دختر برادرم را برایت بگیرم.
گفت: به برادرت بگو فرزند من از جبهه دل نمی کند, اگر دوست داری دخترت را به او بده!
به خاطر صداقت و ایمانش قبول کردند. مهریه اش فقط یک جلد کلام الله بود.
روز میلاد امام زمان(عج) سال 64 در مسجد، مراسم عروسی اش برگزار شد. نگذاشت برایش حجله ببندند. می گفت: الان در شادی من خیلی از همرزمانم در خون می غلطند و خیلی های دیگر در بیمارستان ناله می کنند، من چطور راضی شوم به حجله بستن.
حتی نگذاشت کف، اتاقش فرشی پهن کنند. می گفت وقتی رهبر ما روی موکت می نشیند من نباید بیشتر از ایشان چیزی داشته باشم.

اواخر سال 64 بود. در می زدند. در را باز کردم. ترسیدم. شخصی با صورت سوخته و طاول زده پشت در بود. تا حرف نزد، نفهمیدم نجیم است. به شدت شیمایی شده و بیست روزی در بیمارستان سوختگی تهران بستری بود.
اقوام و همسایه ها از او می ترسیدند و فرار می کردند. تا ده روز بدنش را با سدر شستشو می دادم که کل پوست بدنش کنده شد.
☝️ادامه دارد...
🌿🌷🌿🌹🌿🌷🌿
هدیه به شهید نجیم علی سالخورده صلوات,,شهدای فارس
↘️
تولد:۷/۶/۱۳۴۲- خفر
شهادت:۴/۱۰/۱۳۶۵- شلمچه
بازگشت به میهن و خاکسپاری- ۱۳۷۶
 

#شهدای_فارس
#عملیات_کربلای_4_و_5
#شهید_نجیم_علی_سالخورده