لباس شهادت
🌾یاد شهدای والفجر ۸🌾
🌷اوایل انقلاب بود. روزهایی که گروهکی ها شهر را بهم می ریختند. با علی اکبر رفتیم در تجمع یکی از این گروه ها. علی اکبر غیبش زد. وقتی امد, خون از سرش جاری بود و سرش را بسته بود. گفتم چی شده؟
گفت نامردا با سنگ زدن به سرم.
گفتم بیا بریم تلافی, سر چندتاشونو بشکنیم.
رفتیم پشت ساختمان. دیدیم دو تا دختر دامنشان را پر سنگ کردند برای زدن به سر حزب الهی ها. گفتم بیا بریم سر این دو نفر را بشکونیم. گفت:نه, فقط سنگ ها را بگیریم. ما باید خوبی و به حق بودن اسلام را نشان بدهیم نه رفتارمان مثل انها باشد!
🌷ساعتی تا شروع عملیات باقی مانده بود. گفت بریم لباس سبز پیدا کنیم، معمولا لباس خاکی به تن داشت اما ان شب...
چشمش افتاد به عبدالحسین که نیروی تدارکات بود و در عملیات حاضر نبود. عبدالحسین تا فهمید علی اکبر می خواد چی کار کنه, پا گذاشت فرار. علی اکبر دویست متری دوید تا گرفتش و لباسش را در اورد. گفت من امشب باید با این لباس سبز شهید بشم, می خواهی راضی باش, می خوای نه!
لباس خاکی اش را هم داد به عبدالحسین. عبدالحسین گفت پس باید دعا بکنی لباسم همین جور نو و براق بمونه که راضی نمیشم!
اتفاقا وقتی جنازش را دیدم لبخند به لب داشت, لباس هم نو و براق باقی مانده بود...
🌷شب پیش از عملیات.والفجر ۸ جلسه فرماندهان گردان بود. قرار بود بابا علی(فرمانده گردان) ساعت عملیات را بگویند. جلسه با ذکر مصیبت اهل بیت ادامه پیدا کرد. بچه ها حال عجیبی پیدا کرده و منقلب شده بودند, به خصوص شهیدان حمید صحراییان,محمد نوروزی, بهنام قنبرزاده. علی اکبر هم خیلی بی تابی می کرد وسط مجلس بی هوش شد. چند بار با اب قمقمه به صورتش پاشیدیم, به هوش که می شد فقط می گفت حسین, حسین...
🌷 از سر شب همه در حال تهیه مقدمات حرکت بودن هر کس حال خودش را داشت ،عده ای گریه میکردن ،میخندیدن،وداع میکردن ولی خنده های علی اکبر از نوع دیگه ای بود. اصلا اون شب همه چیزش فرق کرده بود. بهش گفتم علی اکبر چرا ریشت را کوتاه نکردی (آخه قبل از عملیات برا جلوگیری از نفوذ شیمایی همه ریش ها را با ماشین میتراشیدن)گفت سید به فردا صبح نمیکشه و رفت!
رسیدیم اول نهر. می خواستیم سوار قایق بشیم که بچه های تدارکات تو یه دیگ خیلی بزرگ چای دم کرده بودند و آوردن لب آب. علی اکبر گفت سید بیا تا آخرین چایی مون را هم بخوریم!
گفتم علی اکبر خدا وکیلی اینجوری حرف نزن!
نگاهم کرد وفقط خندید. همین جوری که نشسته بودیم و چای میخوردیم یه نخ سیگار آتش زد. شهید عباس نظیری بهش گفت تو که ترک کرده بودی!
گفت میخوام آخرین سیگار را بکشم.
بعدش هم یه لبخند چاشنیش کرد.
بهش گفتم علی اکبر تو که هنوز لباس فرم سپاه تنت است چرا لباس عوض نکردی. گفت میخوام با لباس سبز شهید بشم و خدمت مولا برسم!
🌷قایق وسط اروند خاموش شد, همزمان یک منور روشن شد, دیدم سر یک تیربار عراقی چرخید رو قایق ما.
علی اکبر فریاد زد روشنش کنید...
یکی از بچه ها رفت پشت سکان. فریاد زد یا حسین و هندل را کشید. قایق چند متر پرید و روشن شد. تیربار همراه با حرکت ما چرخید و زد. تنم گرم شد. لباسم خونی بود. اما تیرنخورده بودم, چشمم افتاد به علی اکبر که وسط قایق افتاده بود. صدایش کردم, تکان نخورد. سرش را بلند کردم. تیری به سرش خورده بود. به عباس نظیری گفتم علی اکبر شهید شد. عباس به سرش می زد.گفت: برید سمت ساحل تا علی اکبر را پیاده کنیم.
🌷🌾🌷
هدیه به شهید علی اکبر فرمانی صلوات,,شهدای فارس
↘
تولد:۱۳۳۶/۶/۱۱-سلطان اباد,شیراز
شهادت:۱۳۶۴/۱۱/۲۱-اروند
فرمانده گروهان,گردان امام مهدی(عج)-لشکر
#بالبخندشهدا
#شهدای_فارس
#عملیات_والفجر_۸
#شهید_علی_اکبر_فرمانی
🌾 http://14600sms.blogfa.com