عاشق شهادت
🌷روز اعزام بود. مادر مهرزاد پیش من امد و گفت:مهرزاد غیبش زده, می ترسم رفته باشه برا اعزام.
گفت: اون راهشو انتخاب کرده.تیر از کمان رها شده است. بهتره با اغوش باز و رضایت راهی اش کنید.
با هم رفتیم محل اعزام.مهرزاد را پیدا کردم, گوشه ای پنهان شده بود. گفتم بیا بیرون مادرت برا خداحافظی اومد. تا زمانی که به سن سربازی رسید بسیجی بود. دو سال خدمتش هم که تمام شد باز شد بسیجی...
🌷قبل از کربلای ۵ بود. برای عملیات اماده می شدیم, مهرزاد خیلی از خاطرات دوران سربازی اش می گفت. از حرف هایش فهمیدم عاشق شهادت است.گفتم تو اگر شهید بشو بودی تو دو سال خدمتت شهید شده بودی. خندید و گفت:من خودم نخواستم در سربازی شهید شوم, تا نگویند به اجبار به جبهه رفت و کشته شد!
یکی دو روز بعد کسانی که دیده بانی بلد بودند را فراخوان دادند. مهرزاد هم دیده بان بود.وقتی ساکش را می بست و می رفت مطمین بودم اخرین دیدار است!
🌷دیده بان ها سه گروه شده بودند. من گروه اول بودم.مهرزاد گروه دوم. مهرزاد پیش من امد و گفت جایت را با من عوض کن.
با تندی گفتم نه!
دیدم اشک از چشمانش جاری شد. دلم سوخت گفتم تو برو...
شب اول کربلای ۵ بود که راهی شد. صبح همه دیده بان ها برگشتند جز مهرزاد. سراغش را گرفتم, گفتند شهید شد!!!
🌸🌿🌺🍃🌺🌿🌸
هدیه به شهید مهرزاد زارع صلوات,,شهدای فارس
↘️
تولد:۱۳۴۵/۹/۱۹-مرودشت
شهادت:۱۳۶۵/۱۰/۱۹-شلمچه, کربلای ۵
#شهدای_فارس
#عملیات_کربلای_4_و_5
#شهید_مهرزاد_زارع
🌾 http://14600sms.blogfa.com
➡️ @Kakolabkhand