شما پیروزید!
🌾 یاد شهدای کربلای 4 و 5
🌷بعد از شهادت کمال بود که یکی از همرزمانش[ظاهرا شهید حاج محمد باصری] برای دیدار و تسلیت به خانه ما آمد . کمی که گذشت با ناراحتی تعریف کرد: آخرین شب جمعه قبل از عملیات کربلای 5 بود. در منطقه، زیر چادر دعای کمیل برپا کرده بودیم، بچه¬ها با اشک و سینه¬زنی آقا صاحب الزمان(عج) را صدا می زدند. اواسط دعا بود که دیدم کمال حال عجیبی دارد، نتوانست بنشیند و از چادر زد بیرون. مدتی نگذشت که دیدم ملتهب¬تر از قبل به چادر برگشت. من به او نزدیک بودم. مرا به نزد خود خواست و بی¬مقدمه گفت: ما چهار نفر [خودش، دوبرادارش و سید محمد] در این عملیات شهید می¬شیم!
گفتم: آقا کمال این چه حرفیه، از کجا این¬قدر مطمئنی؟
چشم¬هایش شده بود دو چشمه اشک. گفت: تا قبل از شهادت ما این جریان را برای کسی نقل نکن، بعد از شهادت برای خانواده¬ام بگو!
بعد از کمی مکث ادامه داد؛ الان که از چادر رفتم بیرون، آقایی که با لباسی از نور پوشیده شده بود به سمت من آمد و فرمود: شما در این عملیات پیروزید!
با تعجب پرسیدم شما چه¬طور این¬قدر مطمئن هستید که ما در این عملیات پیروزیم، اصلاً شما که هستید؟
باز فرمودند: شما پیروزید!
اصرار کردم خودشان را معرفی کنند. با مهربانی فرمودند: همان کسی هستم که رزمندگان زیر این چادر، با گریه و دعا او را صدا می¬زنن و از او کمک می طلبن!
از خود بی خود شدم. گفتم: شما آقا و مولای ما هستید!
فرمودند: آری و باز تأکید کردند شما در این عملیات پیروزید.
دیگر حال خودم را نمی¬فهمیدم، اولین سؤالی که به ذهنم آمد را پرسیدم: آقا سرنوشت من در این عملیات چیه؟
آقا فرمودند: تو و برادارانت و سید محمد شهید می¬شوید!
از پاسخ ایشان، از خوشحالی زبانم بند آمده بود. تا خواستم سؤال دیگری بپرسم، دیدم تنها هستم، تنهای تنها...
🌷بعد از شهادت کمال بود که یکی از همرزمانش[ظاهرا شهید حاج محمد باصری] برای دیدار و تسلیت به خانه ما آمد . کمی که گذشت با ناراحتی تعریف کرد: آخرین شب جمعه قبل از عملیات کربلای 5 بود. در منطقه، زیر چادر دعای کمیل برپا کرده بودیم، بچه¬ها با اشک و سینه¬زنی آقا صاحب الزمان(عج) را صدا می زدند. اواسط دعا بود که دیدم کمال حال عجیبی دارد، نتوانست بنشیند و از چادر زد بیرون. مدتی نگذشت که دیدم ملتهب¬تر از قبل به چادر برگشت. من به او نزدیک بودم. مرا به نزد خود خواست و بی¬مقدمه گفت: ما چهار نفر [خودش، دوبرادارش و سید محمد] در این عملیات شهید می¬شیم!
گفتم: آقا کمال این چه حرفیه، از کجا این¬قدر مطمئنی؟
چشم¬هایش شده بود دو چشمه اشک. گفت: تا قبل از شهادت ما این جریان را برای کسی نقل نکن، بعد از شهادت برای خانواده¬ام بگو!
بعد از کمی مکث ادامه داد؛ الان که از چادر رفتم بیرون، آقایی که با لباسی از نور پوشیده شده بود به سمت من آمد و فرمود: شما در این عملیات پیروزید!
با تعجب پرسیدم شما چه¬طور این¬قدر مطمئن هستید که ما در این عملیات پیروزیم، اصلاً شما که هستید؟
باز فرمودند: شما پیروزید!
اصرار کردم خودشان را معرفی کنند. با مهربانی فرمودند: همان کسی هستم که رزمندگان زیر این چادر، با گریه و دعا او را صدا می¬زنن و از او کمک می طلبن!
از خود بی خود شدم. گفتم: شما آقا و مولای ما هستید!
فرمودند: آری و باز تأکید کردند شما در این عملیات پیروزید.
دیگر حال خودم را نمی¬فهمیدم، اولین سؤالی که به ذهنم آمد را پرسیدم: آقا سرنوشت من در این عملیات چیه؟
آقا فرمودند: تو و برادارانت و سید محمد شهید می¬شوید!
از پاسخ ایشان، از خوشحالی زبانم بند آمده بود. تا خواستم سؤال دیگری بپرسم، دیدم تنها هستم، تنهای تنها...
📚منبع: سهمی برای خدا( روایت هایی از سرداران شهید ظل انوار)
🌾🌷🌾
هدیه به سردار بسیجی معلم شهید مهندس کمال ظل انوار و شهیدان مهدی و جمال ظل انوار و شهید سیدمحمد کدخدا- شهدای فارس
↘️
تولد:1332- شیراز
تحصیلات: مهندسی مکانیک ماشین آلات کشاورزی
شهادت: 19/10/1365- شلمچه- کربلای 5

#شهدای_فارس
#عملیات_کربلای_4_و_5
#شهید_کمال_ظل_انوار
🌾 http://14600sms.blogfa.com
+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی ۱۳۹۴ ساعت 9:34 توسط مجید
|