کلنا عباسک یا زینب(س)

🌾دلنوشته ای به یاد حاج عبدالله...

🌷 تکان های ارام ماشین, ارامشی بود برای پرواز...

این زمین بوی اشنایی می دهد. بویی که بیش از نود ماه ان را در کربلای ایران استشمام کرده بود, بویی که بیش از بیست و پنج سال از اخرین باری که ان را بوییده بود می گذشت.

این زمین بوی کربلا می دهد, بوی بهشت. وقتی که دست در پنجره های مزار بی بی زینب کرد و سر بر ان گذاشت, این بو را بهتر شنیده بود...

نگاهش به مسیری بود که ارام ارام او را به اسمان می سپرد. با پای خودش در ان قدم گذاشته بود, این چند سالی که خودش را وقف خانواده شهدا کرده بود, برای قدم گذاشتن در این راه مصمم تر شده بود.

وقتی شب های جمعه پای درد دل همسران و فرزندان شهدا می نشست, عشق به شهادت در وجودش شعله ور تر می شد...

همان دیدارهایی که همسرش را هم با خود می برد و می گفت ایشان هم همسر شهید هستند!

بنده خدا وقتی شاکی می شد, می خندید و می گفت خوب تو هم, همسر شهید اینده ای...

وقتی قلبت برای شهادت بتپد برایش بی تابی می کنی. همین یکی دو ماه پیش بود.جمع یادگاران دفاع مقدس... یادی از روزهای جنگ کردی و دلتنگ ان روز ها شدی و چشمی نمناک باز و باز ارزوی شهادت کردی و از صمیم قلب گفتیمطمئن باشید هر جا که بدانم باب شهادت باز, باز است خود را خواهم رساند.

این سرزمین وعده گاه حق است. سال ها پیش جنگ را با حاج احمد متوسلیان شروع کردی و حالا به جایی رسیدی که حاج احمد اخرین قدم هایش را زده است. او می گفت دوست دارم به دست شقی ترین افراد کشته شوم و تو چه خوب سربازی برای او بودی. او جاوید الاثر شد و تو نیز در همان راه قدم می گذاری... اری اینجا, در این سرزمین, در دفاع از عمه سادات باب شهادت باز است...

شاید رسیدن به این ساعت و این لحظه را مدیون اعتکاف همین دو هفته پیش باشد, شاید, ان دو سه روز اعتکافی که با وفات حضرت زینب(س) به پایان رسانده بود, برات رسیدن به این لحظه و مکانش را در جوار حرم امن حضرت زینب(س)امضا کرده باشد.

می دانست اینجا, این جاده مسیر کمال است. هفته پیش بود, فرودگاه شیراز. کارت پاسداری اش را از کیفش در اورد و در جیب تنها پسرش گذاشت و گفت دیگر به این کارت نیاز ندارم، تو هم از این به بعد مرد خانواده ای, مواظب مادر و خواهرانت باش!

حتی به شوخی به مسؤل کنگره شهدای فارس گفته بود فلانی عکس من را در موزه ات نگذاشتی!

او هم بنا به شوخی گذاشته بود و گفته بود حاج عبدالله تو شهید بشو, من عکست را می زارم!

وقتی که رفته بود, حاج عبدالله عکس سه در چهاری از کیفش در اورده بود و گفته بود, من که رفتم این را بدید به فلانی...

نفس عمیقی کشید. همه چیز اماده رفتن بود. همین دیشب که با شیراز و همسرش تماس گرفته بود, گفته بود, تصدقت شوم برام دعا کن!

همرزمانش زده بودند. زیر خنده, انقدر بلند خندیده بودند که همسرش هزاران کیلومتر ان سو تر صدای خنده انها را شنیده بود.

شب قبل بین مدافعان حرم, صحبت از شهادت بود. اخرین ارزویش را گفت: من شهید شدم، منو با همین لباس نظامی ام خاکم کنید.

همه زدن زیر خنده و شروع کردن به تیکه انداختن.

حالا تو شهید شو !!!

شهیدم بشی تهران بفرستنت باید کفن بشی.سعی میکنیم لباس نظامی ات رو بزاریم تو قبر!

و چه ساده اندیش بودند. نمی دانستند در دل او چیست, ارزویش بالاتر از اینهاست. شهادت ارزوی کوچک اوست, شاید عجیب باشد ارزوی برافراشته شدن سر, بالای نیزه در قرن چهارده...,

اما او چنین ارزویی داشت...

ساعتی بعد که تن بی سرش را با همان لباس نظامی اش در خاک گذاشتند, کسی دیگر شک نکرد که او از شهادتش خبر داشته و شاید اخرین ارزویش جاویدالاثر شدن بوده...

و پسرش چه مردی شد بعد از او. وقتی که مقام معظم رهبری به دیدارشان امد, مادر تعریف کرد تکفیری ها گفتند جنازه را در ازای پول یا اسرا تحویل بگیرید و پسرم گفت پدر برای با مبارزه با انها رفته بود, راضی نیست پول بیت المال را به انها بدهیم و اسیری را ازاد کنیم و اقا گفت فرمودند: آفرین به این روحیه بچه‌ها، آفرین به این استقامت...

 

 

هدیه به شهید بی سر, مدافع حرم بی بی زینب(س), شهید حاج عبدالله اسکندری صلوات,,شهدای فارس

تولدشیرازشهادت۱۳۹۳/۳/۱-شمال حما، سوریه