خورشید سی امین روز تیر ماه آرام داشت در آسمان سرک می کشید و با چشمانی خواب آلود، اتفاقی عظیم را رصد می کرد. اتفاقی که کم در این کره خاکی دیده بود، و بین هر کدام قرن ها فاصله ...

هواپیمایی با سرعت هزار و دویست کیلومتر بر ساعت با دنباله ای از دود سیاه از، بغداد، شهر شهرزاد قصه گو می گذشت تا افسانه ای جدید را رقم بزند...

دنگ دنگ صدای بر خورد گلوله های فولادی به بدنه هواپیما عباس را هوشیار می کرد، دودی غلیظ از سمت راست و عقب هواپیما بلند شده بود. تمام چراغ های کابین با هم روشن و خاموش می شدند. همه چیز نشان می داد چند ثانیه بیشتر برای تصمیم گرفتن و انتخاب بین یکی از دو راه را ندارد. هر دو مسیر برایش مژده حیات و زندگی بود.

یک انتخاب به او فرصتی می داد تا شاید دقیقه ای و شاید سال ها بیشتر در این دنیا زندگی کند, مو سفید کند, شیرینی داشتن نوه و نتیجه را بچشد...

 و انتخاب دیگر, او را در همین سن جاودان می کرد...

عباس انتخابش را کرده بود. همان ساعت که روی برگ ماموریت دید که احتمال برگشت ۵ درصد است, انتخابش را کرده بود...

قبل از پرواز, کاظمیان, کابین دومش را قسم داده بود که در صورت هر اتفاقی او را اجکت نکند...

یادش به کاظمیان افتاد, با حرارت می گفت عباس موتور راست خورد, اماده باش برای اجکت.

 قبل از اینکه کاظمیان فرصت انتخاب را از عباس بگیرد, عباس شاسی اجکت کاظمیان را کشید و صندلی کابین دو همراه با کاظمین با قدرت از هواپیما جدا شد...

حالا عباس بود و شهری که خورشید کم کم در ان طلوع می کرد. شهری که صدام رجز خوانده بود یک پرنده در اسمانش نمی تواند پر بزند چه رسد به هواپیماهای جنگنده ایران...

از پانزده کیلومتر مانده به عراق سه کمربند اتش به فاصله پنج کیلومتر از هم قرار داشت که ستونی هایی از سرب گداخته به پهنای یک کیلومتر تا دل اسمان کشیده بودند و عباس همچون شمشیر افسانه ای رستم دستان کمربند اتش را از هم گسیخته بود...

عباس نامی اشنا برای دشمن بود, هنوز داغ بمب هایی که روی اسکله البکر و الامیه ریخته بود بر دل صدامیان بود, نام اشنایی که در کمتر از دو سال جنگ بیشترین پرواز برون مرزی را روی خاک عراق انجام داده بود تا رکورد دار چنین پروازهایی باشد, نامی که در جنگ هوایی یک نابغه بود...

و حالا این نابغه اماده بود تا کمر صدام را به خاک بزند. یک ماه دیگر, شهریور سال ۶۱، قرار بود کنفرانس کشورهای غیرمتعد در بغداد برگزار شود و این یعنی قدرت دو چندان برای صدام و صدام به سران کشورها اطمینان داده بود, بغداد دور از دسترس جنگنده های ایران است...

و عباس باز هیمنه صدام را در هم شکست. دقایقی پیش پالایشگاه الدوره بغداد را با بمب های خود منهدم کرده بود و دود سیاه و غلیظ پالایشگاه تا چند روز اسمان بغداد را تیره می کرد, تا هیچ خبرنگاری نتواند نا امن بودن بغداد را انکار کند...

اما این برای صدام کم بود, باید جوری این دیکتاتور بی رحم را زمین می زد, که دیگر نتواند در امنیت بغداد رجز بخواند...

دسته هدایت هواپیما را محکم گرفته بود. پیدا کردن یک هتل که یک سر و گردن از سایر ساختمان های بغداد بلندتر بود, کار سختی نبود...

شاید صدام بتواند انفجار پالایشگاه را یک حادثه جا بزند, اما ویران شدن هتل برگزاری اجلاس و پاره پاره های یک هواپیما که در ویرانه های هتل فرو رفته قابل پنهان کردن نیست...

عباس انتخابش را کرده بود, از همان روزی که پرواز را انتخاب کرد.

انفجاری عظیم بغداد را لرزاند تا تن صدام بلرزد.

و پایی که عباس کنار ان ساختمان جا گذاشت. همان پاییی که روزی که از دوره اموزشی امریکا برگشت, پوتینش را در اورد, جورابش را هم. و پا برهنه روی خاک شهرش قدم زد, می گفت دلم برای این خاک تنگ شده بود...

پایی که ماند, تا بیست سال بعد برگرد و روی خاکی که عباس عاشقش بود ارام گیرد...

هدیه به خلبان شهید عباس دوران صلوات,,شهدای فارس

 

تولد: 20/6/1329 - شیراز

سمت: فرمانده عمليات پايگاه سوم شكاري [شهيد نوژه]

شهادت: 30/4/1361- بغداد، بازگشت به وطن و خاکسپاری: ۳/۵/1381