صاحب اشک!
🌾یادی از شهدای طلبه و روحانی
🌷اوایل سال 60 بود. برای تشیع جنازه تعدادی از شهدا به دارالرحمه رفته
بودیم. بعد از مراسم، به اتفاق مجتبی شروع کردیم به قدم زدن بین قبور
شهدا. مجتبی حال و هوای عجیبی داشت. گفت: خیلی دوست دارم طلبه شوم!
آن سال، سال سوم دبیرستان بود، چند ماهی به مدرسه رفت و بعد از دبیرستان
خارج شد و شد طلبه.
همان اوایل طلبگی بود. به در خواست شهید حبیب روزی طلب، قرار شد طلوع
آفتاب در گلزار شهدا، کنار مزار شهید سعید ابوالاحرار جمع شویم. هوا سرد
بود و یخبندان. اولین کسی که حاضر شد، مجتبی بود. حبیب که شروع کرد به
صحبت، اشک های مجتبی هم شروع شد.
عجیب برای شهادت بی تابی می کرد. یک بار با هم از کنار قبر های تازه حفر
شده رد می شدیم. به قبری خالی اشاره کرد و با حالی عجیب گفت: یعنی می شود این قبر من باشد!
🌷به اتفاق مجتبی و چند نفر از دوستان برای تفریح رفتیم منطقه سبزپوشان.
با چند تا از بچه ها تصمیم گرفتیم که بریم سرچشمه که صد متری با محل
اسکان فاصله داشت. به نزدیکی چشمه که رسیدیم متوجه صدای گریه ای شدیم که
در کوه می پیچید. ایستادیم. صدای مجتبی بود. در گوشه ای خلوت، تنها و
بلند اشک می ریخت و از خداوند طلب شهادت می کرد. حدود بیست دقیقه این اشک
ریختن ها در برابر پروردگار ادامه داشت...
🌷عبادتش را هميشه مخفى مىكرد. يك روز وضو گرفته بودم تا نماز بخوانم،
وارد حجره شدم . ديدم مجتبى سر به سجده دارد و گريه مىكند.وقتى وارد شدم
با وجود اينكه خيلى سعی می کردكسى متوجه نشود، امّا نتوانست جلوى خودش را
بگيرد و صداى گريهاش را قطع كند.مشغول نماز شدم، من نماز مىخواندم و او همچنان اشک می ریخت.نمازم که تمام شد نشستم، براى اينكه ماجرا را تمام
كند لبخندی زد و با خنده از حجره خارج شد...
☝🏻️دلنوشته ای از مجتبی:
علت اينكه من شب مىخوابم و صبح بيدار مىشوم و در رختخواب دق نمىكنم،
دِق چرا نكنم، بچهها كه رفتند، (نمىخواهم بگويم حالا كه بچهها رفتند
بايستى من خلاصه از دنيا بروم) نه دنيا بدىاش به چيز ديگرى است بچهها
كه رفتند شما فكر مىكنيد بعد از رفتن جعفر (شهيد حجة الاسلام شيخ جعفر
رنجبران) و جليل(شهيد حجة الاسلام شيخ جليل رهنورد) چيزى از من ماند؟ نه!
يك جسم متحركِ بى ارزشى بود. ... از اينكه شب مىخوابم صبح دق نمىكنم
بواسطه عشق و اميدى است كه به شهادت دارم...
🌷 در کربلای 4، ترکشی به شانه اش نشست. او را به بیمارستانی در قم منتقل
کردند، چند روز بعد هم به شیراز منتقل شد. زخمش عمیق بود و باید استراحت می کرد. اما تا شنید عملیاتی جدید در پیش است آماده شد که به جبهه
برگردد. هیچ وقت بدون اجازه من و پدرش نمی رفت. گفت: مادر، خواب حضرت
معصومه (س)را دیدم، به من مژده داد این بار به آرزویت می رسی و پیش ما می
آیی!
وقتی التماس های او را دیدم. گفتم عزیزم باشه، برو!
توی کوچه چرخید و باز نگاهم کرد، باز خواب حضرت معصومه (س)را یادآوری کرد
و برای آخرین بار هم خدا حافظی کرد!
احترام زیادی هم برای استادش قائل بود و بدون اجازه ایشان هم به جبهه نمی
رفت. به استادش، آیت الله دستغیب، گفته بود: خواب دیدم همه مولکول های
بدنم به شهادت راضی است، جز یکی و می دانم آن یکی شما هستید!
به این ترتیب رضایت استادش را هم گرفته بود.
🌷 کربلای 4 بود. گردان های خط شکن، خط را شکسته بودند. آتش سنگین دشمن
هم شروع شده بود. از نقطه رهایی عبور می کردیم که صدای ناله و زاری
شنیدم. بعضی از رزمندگان بودند که پس از مجروحیت از درد و خونریزی شدید،
گریه می کردند. نزدیکتر شدم دیدم آن صدا با گریه می گوید: خدایا چرا من،
چرا من را نطلبیدی، چرا نذاشتی من هم با این بچه ها برم!
شناختمش. مجتبی بود. کمتر کسی از بچه های طلبه و مسجد بود که صدای گریه
های مجتبی را نشنیده باشد. درس اخلاق استاد که شروع می شد، پشت ستونی می
نشست و اشک می ریخت!
مجتبی را بردند عقب. کربلای 5 که شروع شد، با اینکه جراحتش شدید بود باز
برگشت و دوباره در کربلای 5 مجروح شد و برش گرداندند. همان زمان استاد ما
هم به اهواز آمده بود. سراغ مجتبی را گرفت. گفتیم مجروح شد. گفت: اگر
مجتبی شهید نشد، تعجب کنید!
وقتی برگشتیم، دیدیم مجتبی شهید شده است!
🌾🌷🌾
هدیه به طلبه شهید فرهاد(مجتبی) اجرائی صلوات- شهدای فارس
↘️
تولد:1343- شیراز
شهادت: 1365/10/24- شلمچه