🌾یادی از شهدای جهاد

☝🏻️ سید صادق از شهدای گمنام فارس است، شهیدی که شهید خلیل پرویزی می گفت سید صادق یک تنه، یک جهاد بود!
آنقدر در فکر رفع نیازهای رزمندگان بود که بین نیروهای جهاد معروف شده بود سید صادق باب الحوائج جبهه است!

 🌷همیشه لبخندی زیبا بر لب داشت. اردیبهشت ۱۳۶۳ در جزیره مجنون ترکشی به سینه او اصابت کرد، اما لبخند از لب او دور نمی شد. آن زمان مسؤولیت نصب دکلهای دیده بانی در هور که کار بسیار مشکل و غیرممکنی بود و مسؤولیت آموزش نیروها و نصب پلهای خیبری بر روی رودخانه های جریان دار به عهده سید صادق بود. بار ها از روی دکل های سی تا صدو پنجاه متری زمین افتاد، بی آنکه حرفی بزند دوباره بالا می رفت و کارش را ادامه می داد!
در حالی که در برابر خانواده تنها می گفت من در جبهه جارو کشی می کنم!

 🌷اواخر سال 62 بود که سید صادق ازدواج کرد و شرط ازدواجش حضور در جبهه بود. انتهای همان سال در عملیات خیبر ترکشی به سینه اش نشست و مجروح شد. پس از مجروحیت خانواده همسرش با حضور مجدد سید صادق در جبهه مخالف بودند. سید صادق در یک دوراهی قرار گرفته بود برگشتن و ماندن در شهر یا حضور در جبهه!
محکم ایستاد و گفت: جنگ مسئله اصلی ماست. امروز جنگ با عراق است و فردا مسئله فلسطین و قدس و غیره و من همیشه در جنگ خواهم بود. 
بهرحال صادق علیرغم خواسته مجبور شد زنش را طلاق دهد تا در جبهه بماند!

 🌷يك روز یک تريلي سيماني براي تخليه بار به منطقه آمد. سید صادق با جستجويي كه در اطراف مقر مهندسي انجام داد، نيروي بيكاري براي كمك كردن پيدا نكرد. خودش به تنهايي آستين ها را بالا زده و مشغول شد. هنوز كارش به پايان نرسيده بود كه عده‌اي از راه رسيدند و ما بقي كار را بر عهده گرفتند. اما بيشتر سيمان ها تخليه شده بود. شايد به دليل همين کارهای صادقانه، سید صادق از محبوبيت ويژه‌اي نزد جهادگران داشت.

 🌷 شدت گرماي هوا آنقدر زياد بود كه هركسي را به شكايت وامي‌داشت. در چنين شرايطي سید صادق از وسايل خنك‌كننده و كولر، خودداري مي‌کرد. او كه در ميدان مبارزه، با جديت و پشتكار مي‌جنگيد در عرصه جهاد با نفس نيز درس شهامت و ايستادگي را به خوبي اجرا مي‌كرد. مي‌گفت: «در شرايطي كه رزمندگان، در مناطق جنوبي و كنار اروندرود به دليل گرماي طاقت فرسا و شديد هوا، راحتي و آرامش ندارند خدا هم راضي نيست كه من در ستاد باشم و در پناه هواي مطبوع و دلپذير خنك كننده‌ها (كولر)، در آسايش باشم. 

 🌷سید صادق در اثر کار سنگین و شبانه روزی بیشتر وقتها حتی فرصت حمام رفتن پیدا نمیکرد. طوری که دوستان و همرزمانش با یک طرح عملیاتی او را بزور وارد حمام می کردند. لباسهای مندرس و پارة او را بدور ریخته و لباس بهتری برای او می آوردیم! 
اما مگر می شد سید صادق را تسلیم کرد. بیشتر وقتها در ته انبار می گشت و کهنه ترین لباس و پوتین را که دیگران استفاده نموده بودند را برای خود انتخاب می نمود و می پوشید، تا همیشه یک فرمانده ساده زیست باشد! 

 🌷می خواستیم یک مقر در سه راه طلائیه را تخلیه کنیم. یک پلیت داخل چاه توالت افتاده بود و همه ما از کنار آن گذشته بودیم تا اینکه سید صادق آن را دید. دیدیم رفت سمت چاه توالت و آن را بیرون کشید و با خونسردی تمیزش کرد نمود و روی سایر پلیت ها گذاشت و گفت: حالا خدا هیچی! آیا آن پیرزنی که تخم مرغ هایش را جمع میکند و برای جبهه میفرستد راضی است که این پلیت در داخل توالت بیفتد و من آنرا برای استفاده دوباره رزمندگان برندارم!

 🌷 قبل از عملیات که برای آماده کردن خاکریز ها وسنگر ها شب و روز نداشت. در هنگام عملیات در بیشتر مواقع که احساس می کرد کارش کم است تفنگ بدست همراه با سایر رزمندگان اسلام با مزدوران عراقی مشغول نبرد می شد. عملیات هم که تمام می شد ، اکیپ هائی را برای خراب کردن سنگرهای عراقی در دشت عباس و سایر نقاط بوجود می آورد. پیلت ها، الوار و سایر وسائل را به مقر جهاد می آورد تا نیروهای خودی از آنها استفاده نمایند!
حتی زمانی که به عنوان مسئول ستاد جهاد و پشتیبانی انتخاب شد، روزها به کارهای محوله می پرداخت و شب ها سوار بر لودر در حال ساحت خاکریز برای رزمندگان بود!

 🌷قرار بود در کنار اروند در 200 متری عراقی ها، برای رزمندها سنگر بتنی بسازیم. سید صادق شب و روز نداشت. اول که خودش سوار بر بلدوزر در چشم روز، در دید عراقی ها زمین را آماده کرد. بعد همان جا سیمان را آماده می کرد، چون امکان بردن تجهیزات به آن فاصله از دشمن نبود، چکمه می پوشید و دوپایی وارد مخلوط سیمان می شد و با حرکت پا سیمان را به قولا چاق می کرد. 
از طرف دیگر به آرماتور بند می گفت روزها در مقر جهاد، آرماتور ببندد، شب ها آنها را می آورد خط و در سنگر ها کار می گذاشت...
با همت شبانه روزی اش، سنگر های محکمی در کنار اروند برای رزمندگان آماده شد!

🌷 قرار بود چند سکوی سیمانی برای تانک ها درست کنیم. شادی و شعف عجیبی وجودش را گرفته بود و می خندید. ناگهان خمپاره ای کنار سکو زمین نشست و ترکشی برای بار دوم سینه سید صادق را شکافت. از سکو روی زمین افتاد. بلند شد و شروع کرد به دویدن، تا اینکه با زانو روی زمین افتاد، دست هایش را به سمت آسمان کشید و بلند گفت: فزت به رب الکعبه!
بعد هم به زمین افتاد و به آرزوی دیرینه اش که به حق لایقش بود رسید!

 🌷 در وصیتش نوشته بود:خدايا گواه باش كه با عقيده اى ثابت و محكم سربازكوچك توام گرچه، بارى پرگناه وبس سنگين دارم ولى با آگاهى كامل با دشمن تومى جنگم تاكشته شوم! 

يادباد آن‌كه سركوى توام منزل بود

ديده را روشنى ازخاك درساحل بود 

خدايا هم اكنون كه لحظه موعود فرارسيده برناسپاسي ها وگناهانم معترفم خدايا برآنچه بد كردم ونافرمانى كردم مرا بيامرز. خدايا اگر كشته شدنم فقط ارزش گفتن يك تكبير را داشته باشد مرا بسيار كافى است وخدايا ازتو مى خواهم كه سخت ترين مرگ را نصيب من بگردانى كه شرافت مسلمان در از خود گذشتگى و به خدا پيوستن است. خدايا دوست دارم دراين درياى بيكران ايثار گمنام بجنگم وگمنام بميرم واالسلام .

هدیه به شهید سید محمد صادق دشتی صلوات- شهدای فارس

 

تولد : 16/05/1342 [مصادف با میلاد پیامبر اعظم(ص) و امام صادق(ع)]- روستای دستجه

سمت: مسئول محور جهاد

شهادت: 23/07/1364 - اروند کنار