اخرین بوسه مادر!
🌷عباس چهارده ساله بود که پدرش فوت کرد. من ماندم و عباس و دو خواهرش. عباس شد مرد خانه. تحصیل را رها کرد، روزها می رفت مکانیکی، شب ها می رفت پایگاه مقاومت نگهبانی می داد.
تا اینکه گفت: من می خواهم برم جبهه!
حریفش نشدم. رفت جهاد اسم نوشت و شد راننده لودر.
بار سوم بود که از جبهه بر می گشت. موج انفجار بدنش را کبود و پر زخم کرده بود. به اصرار بردمش بیمارستان. مدتی طول کشید تا خوب شد و تا خوب شد فیلش یاد هندوستان کرد و گفت می خواهم برگردم.
گفتم مادر، تو نان آور خانه ما هستی، دینت را ادا کردی.
با عصبانیت رفت شناسنامه اش را آورد و پار کرده و گفت: مگر خون من از جوان هایی که جلو گلوله و آتش ایستاده اند رنگین تر است، ما باید از وطن دفاع کنیم تا شما راحت زندگی کنید!
دیگر چیزی نگفتم. گفتم: برو پسرم خدا به همراهت.
22 دی ماه ساکش را بست که برود. گفت مادر اگر شهید شدم، برای من گریه نکنید، من باید به هدفم برسم.
چند قدمی رفت و برگشت. گفت: مادر، می دونم این بار شهید می شم، دوست دارم ببوسمت، اما خجالت می کشم!
گفتم مادر خجالت ندارد، فرزندم هستی. مرا بوسید و رفت. خیلی خودم را نگه داشتم تا وقتی در کوچه است، تا وقتی که می چرخد و نگاهم می کند، اشک نریزم. از پیچ کوچه که رد شد، بغضم ترکید و اشکم جاری شد...
13 بهمن بود که نامه اش رسید. خوشحال جواب نامه اش را نوشتم، چادر به سر کردم تا به پست بروم. در را که باز کردم، دیدم یک نفر پشت در است. گفت: از عباس خبر دارید؟
گفتم: اره، تازه نامه اش رسیده و این نامه را دارم برای او می برم.
گفت: نامه را بگذارید خانه، عباس امروز فردا می آید.
برگشتم خانه و چشم انتظار و چشم به در نشستم. عصر بود، خودش که نه، خبر شهادتش را آوردند.
سجده شکر به جا آوردم و به خاطر وجودش خدا را شکر کردم.
هدیه به جهادگر شهید عباس امام علی صلوات- شهدای فارس

تولد: 1348/7/23- شیراز
شهادت: 1366/11/6