پدر و پسران
🌾یادی از شهدای جهاد
🌷 رضا معلم بود و اهل تهران. یک روز در نماز جمعه تهران شنیده بود جبهه ها به نیرو نیاز دارد، سریع به جبهه آمده و در واحد جهاد فارس مشغول به خدمت شد. از ابتکارات رضا، ساخت دکل های دیده بانی با داربست بود که در عملیات عملیات بیت المقدس آن را اجرایی کرد و تا آخر جنگ از او یادگار ماند.
قبل از عملیات بیت االمقدس بود. به من خبر دادند ماه هاست رضا به مرخصی نرفته. می دانستم به این راحتی حاظر به رفتن به مرخصی نمی شود، برای همین فکری به سرم زد. صدایش زدم. وقتی آمد گفتم: رضا بیا چند روز برو مرخصی، یه مأموریت هم برای ما انجام بده!
گفت چی؟
یک لیست به دستش دادم و گفتم:اين قطعات يدكي است. مي روي جهاد تهران و اين ليست را ارائه مي كني تا اين قطعات را به تو بدهند. نمي دانم چه مي كني، ولي به هر نحوي كه شده، اين قطعات يدكي را از آنها بگير!
رفت و مدتی بعد با آن قطعات یدکی برگشت و در عملیات بیت المقدس شهید شد. یک هفته بعد از شهادت رضا، برادرش رسول هم شهید شد. به اتفاق بچه های جهاد فارس رفتیم تهران و دیدن خانواده ایشان. آنجا چیزی شنیدم که اشک در چشمانم پیچید. شنیدیم جهاد تهران در تحويل قطعات کوتاهی كرده، رضا هم ماشين شخصی اش را كه تنها سرمايه اش بوده، فروخته، و قطعات را خريده و تحویل جهاد فارس داده است!
🌷 مدتی از شهادت رضا می گذشت که چهره آشنایی دیدم، حاج اصغر پدر شهیدان رضا و رسول به مقر بچه های جهاد آمده بود. با اصرار شهید خلیل پرویزی را راضی کرد همان جا کنار بچه های جهاد بماند و ماند. موهایش به سفیدی می زد، پنجاه سال را هم رد کرده بود. با اشتیاق فراوان شروع کرد به آموزش رانندگی لودر و بولدزر. وجود حاج اصغر شده بود یک وزنه و روحیه معنوی برای بچه های جهاد فارس
شجاعت حاج اصغر در بین بچه های جهاد زبان زد بود. کار اصلی اش این بود که در سخت ترین لحظات عملیاتی کنار لودرها می ایستاد و دست راننده ها آب می داد یا اینکه اگر زخمی یا شهید می شدند سریع با ماشین خودش آنها را منتقل می کرد.
🌷سال 63 در جریان خاکریز زنی کوشک رشادت بی نظیری از خود نشان داد. قرار بود ما شبانه چند خاکریز جلو سنگرهای کمین عراقی ها در منطقه کوشک بزنیم. کنار هر لودر حدود ده رزمنده بسیجی هم بودند که کار حفاظت را انجام می دادند. من از روی لودر می دیدم که حاج اصغر در آن آتش سنگین چه طور بین این بسیجی ها می چرخد و به آن ها روحیه می دهد تا زیر آتش عقب نکشند.
کار دیگرش رانندگی تانکر های سوخت در سخت ترین آتش های دشمن بود که بی ترس این کار را انجام می داد.
🌷سال 63 بود که با هم به مرخصی و تهران برگشتیم. یک روز به اتفاق هم رفتیم بهشت زهرای تهران. مرا برد کنار یک مزار خالی. کنار همان قبر نشست و شروع کرد به فاتحه خواندن. به من هم گفت فاتحه بخوان!
گفتم حاج اصغر، مگه این قبر کیه؟
خندید و گفت: این قبر منه!
من هم زدم زیر خنده و بر همان مزار خالی فاتحه خواندم.
چند روزی تهران بودیم، پس از سرکشی از جانبازان، به اتفاق حاج اصغر علی رغم مخالفت خانواده و فرزندانش باز به سمت جبهه برگشتیم.
چند روز بعد به اتفاق حاج اصغر رفته بودیم برای تعین موقعیت یک مقر جدید در کنار جزیره مینو. یک روز صبح قبل از اینکه مقر را ترک کند، مرا صدا کرد و خوابی را که دیده بود برایم تعریف کرد و گفت: پسرم رضا را در خواب دیدم که به من یک چشم داد!
با خوشحالی گفت: احتمالا به زودی من یا شهید میشوم یا زخمی!
ظهر رفتم حمام وقتی برگشت از صورتش نور می بارید. به شوخی گفتم حاجی نور بالا می زنی، خبریه؟
ظهر ناهار خورد و رفت بیرون. تا پایش را بیرون گذاشت صدای انفجار چند خمپاره آمد. دویدم بیرون، دیدم حاج اصغر دستش را روی شکم گرفته و می آید. ترکش شکمش را پاره کرده و روده هایش را با دست در شکم نگه داشته بود. تا به من رسید روی زمین افتاد. سریع او را درون پتو گذاشته و به بیمارستان طالقانی اهواز رساندیم، از آنجا هم به تهران منتقل شد...
چند روز بعد هم خبر شهادتش رسید...
هدیه به شهیدان رضا و رسول رحیمی خرسند و پدرشان شهید حاج اصغر رحیمی خرسند صلوات

شهید رضا رحیمی خرسند