🌾یادی از شهدای جهاد

🌷 شیرخوار بود که مریضی سختی گرفت و بالاخره یک روز نفسش رفت. در کوچه داد و بیداد می کردم. یکی از همسایه ها حبیب را از آغوشم کشید و گفت این دیگه مرده!
جگرم کباب شد. فریاد زدم یا امام رضا، بچم را از تو می خوام، نذر تو کردم...
ناگهان شروع کرد به دست و پا زدن..

🌷 کارهای سخت و نفس گیر راه سازی در کوه ها را حبیب به عهده می گرفت و از جان مایه می گذاشت. قرار بود برای یکی از این جاده های کوهستانی، یک ماشین مواد منفجره را از کنار دره ای عمیق عبور دهیم. هفده نفر بودیم و هیچ کس جرأت این کار را نداشت. حبیب گفت: من خودم ماششین را می برم؛ من که جانم را برای این کار گذاشته ام، دیگر چه غم...

🌷 سال 65 سیل شدیدی در منطقه گله دار آمد و آب بسیاری از خانه ها را ویران کرد. حبیب با تمام وجود در خدمت مردم منطقه بود. بالا آمدن آب، باعث شده بود مارهای زیادی از لانه هایشان بیرون آمده و روی آب شناور شوند. خیلی ها می ترسیدند در این شرایط کار کنند، اما د روجود حبیب چیزی به اسم ترس نبود!

🌷سه بار برای گرفتن اجازه برای رفتن به جبهه پیش مادر رفت و هر سه بار مادر رد کرد و اجازه نداد. می خواست برای چهارمین بار برود. گفتم داداش خودت را خسته نکن، این بار هم نه می آورد!
خندید و گفت: نه، این بار فرق می کند. وقتی پیش مادر رفت، مادر پیشانی اش را بوسید و گفت: پسرم امام زمان پشت و پناهت!
جبیب هم گفت: مادر حواست به بچه های من باشد!

🌷 عملیات کربلای 5 بود. توی سنگر نشسته بودیم. حبیب گفت: فلانی من فردا بین دو نماز شهید می شوم!
با تعجبم گفتم: یعنی چی؟
گفت: دیشب خواب دیدم امام حسین(ع) سه بار مرا در آغوش کشید.
گذشت تا روز بعد. وارد سنگر شد. همراهش هم خمپاره ای کنار سنگر منفجر شد و چند ترکش به تن حبیب نشست. سه بار گفت یا حسین و شهید شد!
🌷🌾🌷
هدیه به شهید حجت الله(حبیب) باقری صلوات - شهدای فارس
  


تولد: 1340- روستای خافی- لامرد
شهادت: 1365/10/30- شلمچه