با لبخند شهد(۸۹)
🌾یاد شهدای عملیات قدس ۳
☝ نمی دانم چرا وقتی می خواهم بین شهدای فارس به شجاعت کسی را توصیف کنم, یاد مجید می افتم, یا برعکس وقتی یاد مجید می افتم یا عکسش را می بینیم, بی اختیار صفت شجاعت در ذهنم نقش می بندد...
اغراق هم باشد, دور از حقیقت نیست...
البته شجاعت را که بگذارید کنار بزرگواری, بندگی, رشادت و.... می شود مجید رشیدی...
🌷 در دفتر خاطراتش به تاریخ 1361/1/7 نوشته بود: .... خودم را در قلب دشمن انداختم. لحظات حساس و سرنوشت سازی بود، غفلت می کردم مرا تیرباران می کردند. زمانی که اسلحه را به سمت آن مزدوران گرفتم و ماشه را چکاندم، در کمال ناباوری اسلحه ام قفل کرده و شلیک نکرد. در دل گفتم یا صاحب زمان، یا علی ... شاید آن لحظه خدا از یادم رفته بود و با خراب شدن اسلحه ام به یاد خدا افتادم و به ضعف خودم پی بردم، اینجا باید به خدا توکل می کردم. با صدایی بلند و رسا به عربی دستور ایست دادم. 10 عراقی که بیش از 200 متر با من فاصله نداشتند و تا دندان مسلح، ایستادند و به سمت من آمدند. آنها را با خود به عقب بردم. به اولین بسیجی که رسیدم اسلحه ام را با او عوض کردم و بار دیگر به سمت دشمن یورش بردم...
... جنگ دیگر به نفع اسلام به پایان رسیده است، بنده که از ناحیه گوش و انگشت پا مجروح شدم و دیگر رمقی برای بالا و پائین رفتن ندارم در گوشه ای نشسته و خاطره می نویسم.
🌷گروهان در محاصره بود، بچه ها ساعت ها بود که غذا نخورده بودند، همه از گرسنگی پشت خاکریز وا رفته بودیم، که مجید غیبش زد. ساعتی بعد آمد، لباس عراقی به تن داشت، با یک دیگ پر از برنج داغ! از بین عراقی ها رفته بود، از سنگر تدارکاتشان دیگ غذا را تک زده بود.
🌷عملیات رمضان بود. رگبار متناوب تیربار زمین گیرمان کرده بود. وقت تنگ بود. ناگهان مجید تمام قامت روی خاکریز ایستاد، مشت گره کرده و الله اکبر گویان به سمت تیربار دوید. یکی دو تیر به دهانش نشست. حالا الله اکبر و خون و دندان از دهانش بیرون می آمد و باز می دوید!فرمانده را که چنین دیدیم طوفان شدیم و خط را شکاندیم.
بعد از آن مجید تعریف می کرد: مرا به بیمارستان شریعتی اصفهان منتقل کردند. صدا ها را می شنیدم اما هیچ پاسخی نمی توانستم بدهم و تکانی بخورم، خون لخته شده راه تنفسم را گرفته بود. یقین کردند که شهید شده ام. مرا در پلاستیکی پیچیدند و در کنار جنازه شهدا گذاشتند. نا امید شده بودم که شنیدم یک پرستار فریاد می زند و می گوید: «زنده است، زنده است. »
نفسم به پلاستیک خرده بود و بخاری زیر آن جمع شده بود. خواست خدا بود که جان بدر ببرم.
🌷عملیات قدس 3 بود. مجید معاون گردان امام حسن بود. رسیدیم به تپه ای که یک کمین روی آن بود و با تیرباری که داشت راه گروهان را سد کرد. همه به زمین چسبیده بودند. مجید هرچه برای سرنگونی آن داوطلب خواست کسی حاظر نشد. خودش یک آرپی جی برداشت و سینه خیز رفت به سمت پشت تپه.
از پشت گلوله ای به سمت سنگر کمین شلیک کرد، همزمان هم عراقی ها چند نارنجک به سمتش انداختند. رو به قبله افتاده بود. لب هایش خشکیده بود، آرام زیر لب ذکر می گفت. گفت: برگرد...
مجید رشیدی برای عراقی ها نام شناخته شده ای بود، اگر جسد او را بدست می آوردند حسابی رویش مانور می دادند برای همین مجید قبل از شهادت تمام مدارکش را خاک کرده بود. سال های بعد جنازه مجید را همان جا، رو به قبله در حالی که یادگاری هایی از شکست حصر آبادان، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، محرم، خیبر و ... بر بدن داشت پیدا کردند.
همیشه آرزو می کرد گمنام شهید شود و پیکرش پیدا نشود. خواهش می کرد برایش دعا کنیم اگر خدا شهادت را نصیب ایشان کرد، بدنش در منطقه عملیاتی باقی بماند و خوراک پرندگان شود! آرزویش هم بر آورده شد وقتی پیکرش آمد، ذره ای گوشت بر بدن نداشت.
و حرف از مجید بسیار است ...
🌾💐🌾🌷🌾💐🌾
هدیه به شهید مجید رشیدی کوچی صلوات – شهدای فارس

تولد: 3/1338 - مرودشت
سمت:معاون گردان امام حسن(ع) – لشکر 19 فجر
شهادت:20/4/1364 – میمک، عملیات قدس 3 تاریخ تدفین:4/9/1369