🌾 یاد شهدای عملیات قدس 3

 

☝ چند سال پیش بود. با یکی از رزمندگان دوست داشتنی لشکر فجر، جلو موزه شهدا قرار داشتم. تا آمد با هم کمی کنار تصاویر شهدا قدم زدیم. کنار یک تصویر ایستاد. نگاهش کردم، جوانی با چشمانی زیبا و پر اراده که هنوز تار مویی بر صورت مردانه اش نروییده بود . آن رزمنده عزیز آهی کشید و گفت: یک شب برای شناسایی به مقر ما آمده بود، هیچ وقت شجاعتش و نورانیتش را فراموش نمی کنم...

و من هم به همین مناسبت آن تصویر مصمم در ذهنم نقش بست، و حالا به مناسبت نزدیک شدن به سالروز شهادتش خاطراتی از او را با هم مرور می کنیم...

و در آغاز، در برگه درخواست اعزام به جبهه روبروی نام و نام خانوادگی نوشته بود ناصر عظیمی و جلو آن نوشته بود شهرت" عمار " 

ناصر دوست داشت عمار صدایش کنند. عمار خمینی!

پس اگر دنبال مفهوم أین عمار هستید با این عمار خمینی همراه شوید...

 

🌷 سال 59 بود، سال اول دبیرستان. ناصر قبل از ورود به دبیرستان اعتقاداتش را با کتاب های امام خمینی، شهید مطهری و شهید دستغیب محکم کرده بود. آن روزها، روز تقابل و تبلیغ گروهای کمونیستی و مجاهدین خلق در مدارس بود. ناصر آستین همت را بالا زد و در جواب نشریات مجاهد و کار و کارگر و ... که در مدرسه توزیع می شد، نشریه ای منتشر کرد به نام پیام دانش آموز، که در آن به تبلیغات دانش آموزان و معلمان گروهکی پاسخ می داد. 

تا اینکه تبلیغات آنها شدت گرفت. یک روز با ناصر تمام آن روزنامه های انحرافی را خریدیم، پاره کردیم، در کیسه ای ریختیم و همراه با یک نامه تهدید آمیز به گردن یکی از همان دانش آموزان انداختیم!

همین باعث شد تا سال 60، از مدرسه اخراج شویم!

ما هم که از قید مدرسه آزاد شدیم رفتیم سمت جبهه که خود حکایتی دارد. بعد از برگشت از جبهه مدیر مدرسه به دنبال ما آمد. ناصر برای برگشت به مدرسه شرط گذاشت: ما در صورتی اقدام به فعالیت‌های سیاسی نمی‌کنیم که گروه‌های سیاسی مقابل نیز اقدامات سابق خود را تکرار نکنند!

اما فعالیت معلمان و دانش آموزان گروهکی به اوج خود رسیده بود. در نهایت باز ناصر با دبیر فیزیک که برای مجاهدین خلق( منافقین) تبلیغ می کرد درگیر شد که باز تهدید به اخراج از مدرسه شد...

این بار ناصر برای همیشه از مدرسه خارج شد و مقیم جبهه شد تا مدرک قبولی خود را از مدرسه ای دیگر بگیرد...

 

🌷قبل از عملیات بیت المقدس، من و ناصر در سنگری نگهبانی می‌دادیم. از ناصر پرسیدم: اگر روزی مسئولین مملکت به خون شهدا و آرمان‌های امام و انقلاب پشت کنند، تو چه کار می‌کنی؟. 

حس عجیبی گرفت. اسلحه‌اش را برداشت و به طرف دشمن نشانه رفت و با شلیک تیری سکوت را شکست و با صدای بلند گفت: به ولله این اسلحه‌ای که الان به طرف بغداد نشانه رفت را به سمت تهران نشانه خواهم گرفت.

 

🌷 برای شناسایی همراه با ناصر یکی دو کیلومتر از خط دشمن هم جلو تر رفته بودیم. در شیاری بودیم که منتهی می شد به خط جاده عقبه دشمن. به انتهای شیار که رسیدیم صدایی به گوشمان رسید. دقت که کردیم دیدیم یک عراقی روی لبه شیار دراز کشیده، تفنگش هم کنارش است و در حال خودش آواز می خواند. قبلاً تجربه کرده بودم، این جز مواردی بود که می شد شجاعت یک نیرو را محک بزنم.

ناصر سن و سالی نداشت اصلاً دست و پایش را گم نکرد، خیلی آرام و متین نشست و شروع کرد به انجام کارهای شناسایی منطقه. با این آرامش ما به راحتی توانستیم کار شناسایی آن خط را انجام دهیم. اگر کسی آنجا بود که ذره ای ترس در دلش وجود داشت جان همه را به خط می انداخت، چون عراقی دقیقاً روی ما مسلط بود و راحت می توانست با سنگ ما را بزند، اسحه که جای خودش را داشت.

 

🌷شجاعت و از طرف دیگر هوش زیاد ناصر پایش را به واحد اطلاعات و عملیات لشکر باز کرد. کسی فکر نمی‌کرد ناصر با آن جثه‌ی نحیف‌ش بتواند مسؤل یک تیم اطلاعات و عملیات باشد. ناصر قرار بود برای جمعی از ارتشی‌ها صحبت کند و وضعیتی از منطقه به آن‌ها گزارش دهد. قبل از این‌که ناصر شروع به صحبت کند، ارتشی‌ها به او می‌خندید و می‌گفتند: حالا این پسربچه می‌خواهد برای ما از جنگ بگوید.

 اما وقتی ناصر صحبت‌های‌ش تمام شد و گزارشی داد آن‌ها انگشت به دهان مانده بودند.

 

🌷پس از شهادت حمید قاسمی‌زاده، ناصر از من و خواهرهایش خواست تا با او به منزل آن شهید برویم. وقتی از منزل شهید قاسمی‌زاده بیرون آمدیم ناصر به من گفت: مادر همه‌ی دوستان من رفته‌اند. حالا نوبت من است یا باباحسن( شهید بابا حسن جعفری)...

که گویی قسمت ناصر چند ماه زود تر از بابا حسن بود...


نفر دوم از راست شهید هاشم شیخی و نفر سوم شهید ناصر عظیمیهدیه به شهید ناصر عظیمی صلوات- شهدای فارس

↘️

تولد:1/6/1345 - گراش

سمت: مسئول محور اطلاعات

شهادت:20/4/1364 - قدس 3، دهلران

 

ادامه دارد...