یاد شهدای عملیات قدس ۳
🌾دلنوشته ای به یاد مهدی...(بخش اول)

🌷 ظهر ۲۱ تیرماه ۱۳۶۴. تیغ برنده افتاب, بی رحمانه هر سلول زنده ای را تشنه ذبح می کند.
مهدی روی زمین افتاده و با اندک توانی دستانش را حایل بین خورشید و چشمانش کرده. چشم می چرخواند. کمی ان سو تر محسن, با لخته های خونی که کنار لبش خشکیده افتاده, ان سو تر هم حاج رسول در حالی که دل پیچیه ناتوانش کرده روی زمین نقش بسته.
افتاب بی رحمانه در حال پوسته, پوسته کردن تنش است.اما راضی است, از وقتی یادش می اید که عاشق حسین(ع) شده, این تشنگی را ارزو کرده است...
لب های ترک خورده اش به لبخند می شکفد و اندک خونی از ترک ها بیرون می جهد, گرمای جهنمی ان دشت سوزان را به سخره گرفته است.
سه روز پیش بود, ۱۹، تیر ماه. گردان ها برای حرکت به سمت منطقه عملیاتی اماده می شدند, همه ردیف به ردیف نشسته بودند و حاج رسول, جلو ستون ها, بی اختیار, نوحه عطش می خواند و تشنگی!
حسی عجیب وجودش را فرا گرفته بود, حسی غریب. گردان ها که در تاریکی شب حرکت کردند, دل پیچه سراغش امد. هر چه خواست به روی خود نیاورد نشد. سنگینی بی سیم روی دوشش هم مزید علت بود.
چشمش افتاد به یوسف جوکار, که از بچه های مخابرات بود. گفت اقا یوسف, شکم درد دارم, دیگه نمی کشم, بذار برگردم!
یوسف مچش را گرفت و دنبال خود کشید و گفت:بیا, چیزی نمونده, الان اگر برگردی تو راه می مونی!
نمی دانست که باید این راه را برود تا به این جا برسد, جایی که ارزوی شهادت با لب تشنه بر اورده می شود!
عملیات ایذایی بود, چند ساعته, یک تیپ مجهز عراقی منهدم شد. گردان ها برگشتند, جز این پنج نفر...
روز ۲۰ تیر ماه بود. افتاب خود را بالا می کشید و از همان اولین دم, گرمایش را به رخ می کشید. همه ی نیروهای لشکر, افتاب نزده منطقه را ترک کرده بودند, جز این پنج نفر. که سرنوشتشان به هم گره خورده بود.
دو شب پیش هم هر پنج نفر, پشت یک ماشین نشسته بودند و به محل حرکت نیروها می امدند. مصطفی بیش از بقیه در چشم می امد. تمام وسایلش را بخشید و در حضور جمع چند بار شهادتین را تکرار کرد تا در مسلمانی اش شک و شبه ای نباشد.
حالا مصطفی با پایی قطع شده روی برانکارد بود و مهدی, محسن, رضا و حاج رسول چهارگوشه ان را گرفته و عقب می اوردند, کاری به سنگرهای کمین عراقی ها و ععراقی هایی که سرگردان از تک غافل گیرانه ایرانی ها به هر سو می دویدند, نداریم که اسیر ایه وجعلنا بودند...
حالا تقابل اراده بود و براده های سوزان خورشید. نه اینکه قمقمه ها پر اب باشد, نه!
نه اینکه مسیر پوشیده از درختان سر به فلک کشیده و سایه های خنک کشیده بر زمین باشد, نه. پنجاه درجه گرما بود و تیغ بران افتاب و دل هایی که شیفته و شیدای شهید تشنه لب کربلا...
ماندن جایز نبود, هرچند در خاک دشمن بودند و از هر طرف به دشمن می رسیدند, اما باید رفت. تا ظهر کشان کشان مصطفی را عقب اوردند, ان هم با سهمیه هر کدام یک سر قمقمه اب. ظهر دیگر توانی نماند, زور افتاب و گرما چربید.
 دنبال یک وجب سایه بودند.
یک سرنیزه بود, یک سیم چین. شروع کردند به کندن حفره هایی در دل دیواره شیار. به اندازه یک سر, تا حداقل کمی دمای سر پایین بیاید...
تا نیمه شب همه در همان یک وجب حفره بی هوش شدند...
نیمه شب, مهدی و محسن بی هوش بودند که رضا و حاج رسول, با دیدگانی تر, پیکر مصطفی را که مظلومانه, بر اثر خونریزی و گرما شهید شده بود, در شیاری دفن کردند تا افتاب بر بدن نازنینش رحم کند و بیش از این بر او نتازد...
اما امروز, ۲۱ تیرماه, دیگر توانی برای هیچ کدام نماند.
افتاب هم کوتاه نمی امد. اما دلاوران ما هم کوتاه نمی امدند, نه سر تسلیم به دشمن داشتند تاشاید جرعه ابی از دشمن بگیرند و از این تشنگی خلاص شوند, نه پای نشستن تا از تشنکی هلاک. کشان کشان, چهار دست و پا هم شده راه را ادامه دادند.
 محسن زودتر از همه کم اورد, خون بالا می اورد. گاهی رضا و مهدی, گاهی رضا و حاج رسول کشان کشان او را عقب می کشیدند. کم کم گرما, حاج رسول را هم از پا انداخت, کم ابی روده هایش را به هم پیچیده بود... نفر بعد هم مهدی بود که از تشنگی روی زمین بیافتد... و رضا که هنوز توان ایستادن داشت راه را ادامه داد...(ادامه دارد)
 


هدیه به شهیدان مهدی نظیری, محسن رجبی, مصطفی اسدالهی زوج, رضا پرخسروانی و سلامتی جانباز حاج رسول قاید شرفی صلوات,,شهدای فارس