به خاطر فرمانده!
سوار ماشین بودیم, رسیدیم به فرمانده لشکر. سلام و علیکی کردیم و راه افتادیم.
دیدم عوض ناراحت است. گفتم چی شد؟
گفت:احساس کردم فرمانده ام از بوی سیگارم اذیت شد!
پاکت سیگارش را در اورد, له کرد و بیرون انداخت. دیگر لب به سیگار نزد!
دیدم عوض ناراحت است. گفتم چی شد؟
گفت:احساس کردم فرمانده ام از بوی سیگارم اذیت شد!
پاکت سیگارش را در اورد, له کرد و بیرون انداخت. دیگر لب به سیگار نزد!
هدیه به شهید عوض پورهمت صلوات,شهدای فارس
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ ساعت 13:6 توسط مجید
|