حاج علی
🌾یاد شهدای والفجر 2 🌷
از طرف سپاه لباس فرم برای پاسداران رسمی آمده بود. یکی هم برای حاج علی کنار گذاشتم و به او اطلاع دادم. روز بعد در حالی که بیمار بود، ساک بدست آمد. همیشه از گرفتن و پوشیدن لباس امتناع می کرد و می گفت من لیاقت پوشیدن این لباس را ندارم، اما این بار تا لباس را به ایشان دادم گرفت، بوسه ای بر آن نشاند و در کیفش گذاشت. قبل از رفتن از من حلالیت طلبید و گفت:« وقتی می خواستم بیایم بر عکس همیشه خانواده مانع من شدند، کودکانم به پایم پیچیدند و می خواستند مرا از آمدن منصرف کنند، فهمیدم که خداوند می خواهد با این کودکان بی گناه مرا آزمایش کند!» اندکی سکوت کرد، چشمانش فروغ خاصی داشت، آرام و مطمئن گفت: «می دانم که این سفر را بازگشتی نیست!» بچه های گردان ابوذر نقل می کردند، حاج علی شب عملیات، لباس فرم سپاه را از کیفش در آورد و برای اولین بار پوشید. وقتی با چشمان متعجب ما مواجه شد گفت: « من در این عملیات شهید می شوم و دوست دارم در روز قیامت با لباس فرم سپاه، در محشر محشور شوم!»
🌷 جلسه توجیح فرماندهان گردان بود. برادر شمخانی هم از قرارگاه آمده بود. حاج علی فردی روستایی و کارگر بود، اصلا هم اهل نقشه خوانی و ... نبود، اما قدرت فرماندهی عجیبی داشت. در حین توضیح منطقه عملیات برای برادر شمخانی به اشتباه به منطقه تمرچین گفت قمر چین! آقای شمخانی گفت: این که نمی تواند نام منطقه را درست بگوید، چه طور می خواهد یک گردان را پیش ببرد، عوضش کن! گفتم: اختیار دارید، حاج علی بهترین فرمانده من است! خلاصه علی رغم مخالفت آقای شمخانی، حاج علی را فرستادم جلو. از اتفاق در شب اول عملیات والفجر 2، گردان حاج علی اولین گردانی بود که پشت بی سیم خبر داد هر چهار پایگاه و پاسگاه را گرفتیم. گفتم دوباره توضیح بده! گوشی را دادم شمخانی. حاج علی هم گزارش کاملی از وضعیت نیروهایش داد. شمخانی که تعجب کرده بود گفت: این واقعا همان آدمه! گفتم: شک داری!
🌷جهت عملیات والفجر 2 در منطقه جلدیان در منطقه غرب مستقر بودیم و حاج علی فرمانده گردان دوم تیپ المهدی(عج). روحیه ای عجیب داشت، در آن زمان اندک سه بار قرآن را ختم کرد. ساعتی تا شروع عملیات باقی مانده بود که گفت: «محمد، بیا برویم حمام، برای غسل شهادت!» در مسیر برایم درد دل می کرد و می گفت: «من مطمئنم که در این عملیات شهید می شوم.» پس از غسل به مقر برگشتیم، همه نیرو ها تجهیزات را گرفتند و آماده شدند. گردان یک و دو نماز جماعت را به حاج علی اقتدا کردند و آماده عملیات شدند. با فرماندهی قاطع و مسلط حاج علی همان شب اول به اهداف مورد نظر رسیدیم. صبح روز بعد با بیسیم تماس گرفت که یک تیربار بر روی تپه سمت چپ ما را تحت فشار قرار داده. خودش برای خاموش کردن آن رفته بود. وقتی پیشش رفتم تیری به قلبش نشسته بود و لبخند همیشگی اش بر روی لبانش می درخشید. قرآن و نامه ای که در آخرین لحظات برای خانواده نوشته بود سوراخ شده و با خون حاج علی نقاشی شده بود. حاج علی رفت در سالگرد شهادت برادرش حاج حسین. بعد از او هم دوبرادر دیگرش حاج غلام و حاج محمد از دروازه شهادت گذشتند.
هدیه به شهید حاج علی نوری صلوات- شهدای فارس
تولد: 1329، روستای اسیر، لامرد.
سمت: فرمانده گردان ابوذر، لشکر 33 المهدی(عج)
شهادت: 26/4/1362 - حاج عمران، والفجر 2
از طرف سپاه لباس فرم برای پاسداران رسمی آمده بود. یکی هم برای حاج علی کنار گذاشتم و به او اطلاع دادم. روز بعد در حالی که بیمار بود، ساک بدست آمد. همیشه از گرفتن و پوشیدن لباس امتناع می کرد و می گفت من لیاقت پوشیدن این لباس را ندارم، اما این بار تا لباس را به ایشان دادم گرفت، بوسه ای بر آن نشاند و در کیفش گذاشت. قبل از رفتن از من حلالیت طلبید و گفت:« وقتی می خواستم بیایم بر عکس همیشه خانواده مانع من شدند، کودکانم به پایم پیچیدند و می خواستند مرا از آمدن منصرف کنند، فهمیدم که خداوند می خواهد با این کودکان بی گناه مرا آزمایش کند!» اندکی سکوت کرد، چشمانش فروغ خاصی داشت، آرام و مطمئن گفت: «می دانم که این سفر را بازگشتی نیست!» بچه های گردان ابوذر نقل می کردند، حاج علی شب عملیات، لباس فرم سپاه را از کیفش در آورد و برای اولین بار پوشید. وقتی با چشمان متعجب ما مواجه شد گفت: « من در این عملیات شهید می شوم و دوست دارم در روز قیامت با لباس فرم سپاه، در محشر محشور شوم!»
🌷 جلسه توجیح فرماندهان گردان بود. برادر شمخانی هم از قرارگاه آمده بود. حاج علی فردی روستایی و کارگر بود، اصلا هم اهل نقشه خوانی و ... نبود، اما قدرت فرماندهی عجیبی داشت. در حین توضیح منطقه عملیات برای برادر شمخانی به اشتباه به منطقه تمرچین گفت قمر چین! آقای شمخانی گفت: این که نمی تواند نام منطقه را درست بگوید، چه طور می خواهد یک گردان را پیش ببرد، عوضش کن! گفتم: اختیار دارید، حاج علی بهترین فرمانده من است! خلاصه علی رغم مخالفت آقای شمخانی، حاج علی را فرستادم جلو. از اتفاق در شب اول عملیات والفجر 2، گردان حاج علی اولین گردانی بود که پشت بی سیم خبر داد هر چهار پایگاه و پاسگاه را گرفتیم. گفتم دوباره توضیح بده! گوشی را دادم شمخانی. حاج علی هم گزارش کاملی از وضعیت نیروهایش داد. شمخانی که تعجب کرده بود گفت: این واقعا همان آدمه! گفتم: شک داری!
🌷جهت عملیات والفجر 2 در منطقه جلدیان در منطقه غرب مستقر بودیم و حاج علی فرمانده گردان دوم تیپ المهدی(عج). روحیه ای عجیب داشت، در آن زمان اندک سه بار قرآن را ختم کرد. ساعتی تا شروع عملیات باقی مانده بود که گفت: «محمد، بیا برویم حمام، برای غسل شهادت!» در مسیر برایم درد دل می کرد و می گفت: «من مطمئنم که در این عملیات شهید می شوم.» پس از غسل به مقر برگشتیم، همه نیرو ها تجهیزات را گرفتند و آماده شدند. گردان یک و دو نماز جماعت را به حاج علی اقتدا کردند و آماده عملیات شدند. با فرماندهی قاطع و مسلط حاج علی همان شب اول به اهداف مورد نظر رسیدیم. صبح روز بعد با بیسیم تماس گرفت که یک تیربار بر روی تپه سمت چپ ما را تحت فشار قرار داده. خودش برای خاموش کردن آن رفته بود. وقتی پیشش رفتم تیری به قلبش نشسته بود و لبخند همیشگی اش بر روی لبانش می درخشید. قرآن و نامه ای که در آخرین لحظات برای خانواده نوشته بود سوراخ شده و با خون حاج علی نقاشی شده بود. حاج علی رفت در سالگرد شهادت برادرش حاج حسین. بعد از او هم دوبرادر دیگرش حاج غلام و حاج محمد از دروازه شهادت گذشتند.
هدیه به شهید حاج علی نوری صلوات- شهدای فارس
تولد: 1329، روستای اسیر، لامرد.
سمت: فرمانده گردان ابوذر، لشکر 33 المهدی(عج)
شهادت: 26/4/1362 - حاج عمران، والفجر 2
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۴ ساعت 14:32 توسط مجید
|