به یاد یوسف...
🌾یادی از شهدای عملیات قدس 3
🌾گاهی حاشیه پر رنگ تر از متن می شود. ان شب برای تحقیق در مورد یکی از شهدا پیش یکی از رزمندگان دوست داشتنی لشکر فجر رفته بودم. دیدم مرتب اسم یوسف را می اورد. قبل از خداحافظی گفتم از یوسف هم بگو. انگار سال ها منتظر این بود که کسی از او از یوسف بپرسد و او از یوسف بگوید...
🌷من و یوسف هم محلی بودیم و هم سن. هم نام بودنمان رفاقت بین ما را بیشتر کرده بود. همه چیز ما مثل هم بود جز اینکه من بدنی درشت و استخوانی داشتم, یوسف بدنی لاغر, نحیف و ضعیف...
سال اول جنگ بود. ۱۶، ۱۷ سال داشتیم که به هر ترتیب خودمام را به جبهه رساندیم. فرمانده به خاطر جثه کوچک یوسف مانع از این می شد که یوسف به خط جلو برود...
به هر ترتیب وارد واحد تخریب شدیم. در اعزام های بعد یوسف رفت واحد اطلاعات, من رفتم مخابرات. بعد هم به خاطر لیاقتش پاسدار شد, که تا زمان شهادت حتی خانواده اش هم نمی.دانستند.
🌷سومین اعزام ما بود که یوسف مجروح شد و در بیمارستانی در تهران بستری شد. یکی از اقوامش تعریف می کرد به ملاقات یوسف رفتم. تا وارد شدم دیدم یک نفر با عجله خارج شد...
سریع رفتم داخل, دیدم, لوله اکسیژن یوسف را با چاقو بریده است. فهمیدم از منافقینی بوده که مجروحین جنگ را شهید می کردند...
🌷سال ۶۴ بود. یوسف شده بود مسؤل محور اطلاعات لشکر. قرار بود با هم از شیراز اعزام شویم. به اتفاق هم رفتیم گلزار شهدا. پسر عموی یوسف تازه شهید شده بود. خانواده برای او سنگ قبری سنگین و مرمر گذاشته بودند. بعد زیارت او رفتیم زیارت شهید رحیم رجب زاده, که هم محلی ما بود. سنگ قبری ساده و ارزان داشت. یوسف کنارش نشست, دست روی سنگ قبر کشید و گفت من دوست دارم سنگ قبرم مثل این سبک و ساده باشد!
پدر یوسف قم کار می کرد. گفت یوسف بیا قبل از رفتن بریم قم پیش پدرم.
این کار سابقه نداشت و معمولا تلفنی خداحافظی می کرد. با هم رفتیم قم. یوسف پدرش را دید و با او خداحافظی کرد. انگار می دانست دیدار اخر است. از همان جا رفتیم منطقه.
🌷لشکر برای عملیات قدس ۳ اماده می شد. مدتی منطقه بودیم. یک روز هر دو با هم برای حمام امدیم اهواز. توی حمام یوسف به پشت خوابیده بود و من پشتش را کیسه می کشیدم.نا خوداگاه گفتم:یوسف دوهفته دیگه شهید می شی و خودم غسلت می دم!
دوهفته بعد یوسف در عملیات قدس ۳ شهید شد و خودم بدن نحیفش را در غسالخانه غسل دادم.
می خواستند برایش سنگ قبری بزرگ و گران سفارش بدهند وصیت یوسف را گفتم. سنگ قبرش ساده شد.
🌷یک ماه از شهادت یوسف می گذشت. خواب دیدم یوسف را روی دو دستم بغل کرده و در باغی زیبا می رفتیم و با هم صحبت می کردیم. رسیدیم به یک در که باغی دیگر می رفت. گفت یوسف مرا زمین بگذار. هرچه اشک ریختم که من هم می خواهم بیایم. گفت: تو بیش از این اجازه نداری جلو بیایی!!
🌿🌺🍃🌺🌿
هدیه به شهیدیوسف راسخ صلوات
"شهدای فارس"
تولد:۱۳۴۲-شیراز
شهادت:۲۰/۴/۱۳۶۴- قدس ۳