۲روز و۲شب فقط اشک میریخت که بره عملیات. شوخی گفتم تو خیلی چاقی زود شکار عراقیها میشی!

صبح تا شب کارش شده بود دویدن تا لاغر بشه.

دلم سوخت, به ابراهیم گفتم: اخه رفتی و شهید و با این هیکل تپلت کی میتونه تو رو برگردونه عقب؟

خندید و گفت یه طناب بلند به پام میبندم و میرم جلو اگر شهید شدم طناب رو بکشید تا بیام عقب!

زبانم بند امد,گفتم برو.با شوق رفت و شهید شد.

هدیه به شهید ابراهیم فرزدقی صلوات,,شهدای فارس