🌾یادی از شهدای ارتش

 🌷 دوماهه او را باردار بودم که شبی در خواب دیدم کنار شط آبادان ایستاده ام. از سمت عراق آتش و دود بلند بود و پدر بزرگ و مادرم با دستگاه آب پخش کن روی آتش آب می ریختند. پدر بزرگ رو به من کرد و گفت: فرزندی که در شکم داری پسر است نام او را عباس بگذار.

 🌷عباس با همه فرق داشت، پنج شش ساله که بود چهره ای مردانه داشت. تمام دوران تحصیل را شاگرد اول یا دوم بود. اخلاق و جذبه خاصش همه را عاشق او می کرد. جنگ که شروع شد، گفت می خواهم وارد سپاه شوم، مانعش شدیم. رفت سراغ ارتش و دانشکده افسری، قبول هم شد، بیست روزی هم رفت و برگشت و گفت: آن جا به هدفم نمی رسم.

استاد نجار بود در عین حال نقاشی می کشید. وقتی شنید که رادیو متولدین 41 را برای سربازی فراخوان می کند، سراز پا نمی شناخت. بلافاصله کار های اعزام را انجام داد و راهی شد. می دانست و می دانستیم که رفتنی است، اما این بار دیگر نتوانستیم مانع او شویم. 

 🌷آموزشی سربازی که تمام شد و می خواست به جبهه اعزام شود، آمد گفت: مادر، تمام لباس های من را بریز دور.
گفتم، ان شاءالله خدمت که تمام شد، از آنها استفاده می کنی. 
سکوت کرد، می دانست که لباس خدمت آخرین لباسی است که به تن می کند. 
روزی به من گفت: مادر، مگر پدر و مادر نباید خوشبختی فرزند خود را بخواهند. با تعجب گفتم: چرا!
گفت:خوب شهید شدن هم خوشبختی واقعی است.

 🌷بیش از هفده روز در جبهه نبود، اما همین چند روز، آنچنان همرزمانش را تحت تأثیر خود قرار داده بود که او را پدر گروهان می نامیدند. دوستانش می گفتند هر کس هر کاری داشت، چیزی می خواست می گفت: عباس. هر کس زخمی می شد: می گفت عباس. هر کس دلتنگ می شد و غم و غصه و ناامیدی سراغش می آمد می گفت: عباس.
در همین روزها ترکشی به بازویش می نشیند، هرچه به او اصرار می کنند که به عقب برود، زیر بار نمی رود. می گوید: پس فرق کسی که نمی خواهد بجنگد با من که دلم می خواهد بجنگم در چیست، من باید بروم.
همرزمانش می گفتند: بیسیم چی گروهان ترکش خورده بود، فریاد زد عباس. عباس به بالینش رفت. در برگشت، دشمن او و دو نفر از همراهش را زیر آتش می گیرد. خرج مواد منفجره ای که در لباس یکی از آنها بود، آتش می گیرد، فریاد می زند عباس. عباس برای کمک به او می رود که ترکشی به سرش اصابت می کند و او را به آرزوی دیرین خود می رساند.

 🌷قبل از شهادت، سیدی نورانی چندین بار به خواب خواهرش آمده بود و در حالی که کارتی به مادر عباس می داد می گفت: عده ای از مردم ناآگاه باید با ریختن خون جوانان پاک آگاه و روشن شوند.

هدیه به سرباز شهید عباس حسن خانی صلوات,,شهدای فارس

تولد: 8/7/1341- شیراز

شهادت:۱۳۶۱/۳-ازاد سازی خرمشهر