🌾 یادی از شهدای طلبه و روحانی 🌷 شهریور 59 ازدواج کردیم. نادر دانشجوی مهندسی راه و ساختمان دانشگاه شیراز بود. از همان ابتدای زندگی مشترک حس کردم که حال و هوایش با همه فرق می کند. همیشه این آیه ذکر لبش بود. «قُلْ بِفَضْلِ اللهِ وَ بِرَحمَتِهِ وَ بِذلکَ فَلْیَفْرَحُوا…». دانشگاه روح ناآرامش را آرام نمی کرد. دنبال علم بود، اما علمی که او را به خدا نزدیک کند. برای تحقیق استاد های زیادی را در حوزه های قم و مشهد دید، اما هیچ کدام به دلش ننشست. تا اینکه یک روز که رفته بود خمسش را بدهد با خوشحالی به خانه برگشت. گفت : یافتم! گفتم: چی؟ گفت امروز برای پرداخت خمس پیش استادی رفتم. وقتی فهمید دنبال چه کسی هستم. آدرس آیت الله نجابت را به من داد. پیش ایشان رفتم، او همان گم شده من است. و شد طلبه. آنقدر در درس هایش جدی بود که آیت الله نجابت در موردش فرمودند: «اگر ایشان‌ همینطور پیش‌ برود حدّ اکثر, ظرف‌ مدّت‌ سه‌ سال‌ آینده‌ بزرگترین‌ مجتهد زمان‌ خود خواهد شد». اوایل آقا اجازه خروج از دانشگاه را به نادر نمی داد و نادر کنار دروس دانشگاهی دروس طلبگی را هم می خواند. تا اینکه آقا اجازه داد و گفت: تمام وقت در حوزه باش. ترم آخر دانشگاه بود که درس را رها کرد. آن روز ها با سه فرزند در خوابگاه دانشگاه بودیم. با خارج شدن از خوابگاه زندگی ساده و طلبگی ما در اتاقی کوچک گوشه یک مسجد شروع شد!   🌷روزی در خانه به صدا آمد، زنی افغانی با پسری سیزده ساله بود که کمک می خواست، ظاهرا همسرش در جنگ افغانستان کشته و خودش پناهنده شده بود. ما که در خانه چیزی نداشتیم، نادر هم جز حق طلبگی حقوقی نداشت. سریع فرشی را که در خانه داشتیم، پیچید و به آن خانم هدیه کرد. آن خانم بعد ها در کارهای خانه به من کمک می کرد، وقتی دید، خودمان جز آن فرش چیز با ارزشی نداشتیم، همیشه شرمنده نادربود. 🌷آذر ماه سال 63 بود. روز پرداخت شهریه طلاب بود. مقسم، شهریه ناچیز نادر را به ایشان داد، اما نادر شهریه را پس داد و گفت: برادر, این شهریه امام زمان(عج) به طلاب است برای درسی که می خوانند. من این ماه به خاطر مشکلی که داشتم به کلاس نیامدم، درسی هم نگرفتم، پس حق من نیست! این درحالی بود که نادر جز این شهریه منبع درآمدی نداشت. روز بعد که آیت الله نجابت آمد، جریان را گفتیم. اقا نادر را صدا زد و شهریه اش را شخصاً به او داد. بعد ها اقا در مورد نادر گفته بودند:‌ این‌ کار (گذشت‌ از پول‌ و مال‌) خیلی‌ مرد می‌خواهد. او ضمن‌ داشتن‌ پشتکار از هوش‌ سرشار هم‌ برخوردار بود. بطوری‌ که‌ وقتی‌ در حوزه‌ قرار بر حفظ‌ قرآن‌ شد ظرف‌ مدّت‌ کمتر از یک‌ ماه‌ تمام‌ قرآن‌ را حفظ‌ کرد.   🌷آیت الله نجابت به نادر گفت که با یکی از طلبه ها به اسم منصوری هم مباحثه شود. به حق که این دو دوستی و رفاقت را در حق هم تمام کردند. قرار بود ساختمان حوزه ساخته شود. این دو سخت ترین کار ها را انجام می دادند که شالوده کنی بود. برای همین معروف شده بودند به اصحاب شالوده! و همیشه دستان هر دو پینه بسته بود. وقتی هم بنا به اعزام به جبهه بود هر دو با هم بودند. عملیات کربلای 5 بود. هر دو کنار هم زیر آتش سنگین عراق به سنگر نیروها می رفتند و به آنها روحیه می دادند. 🌷 هنگام سازماندهی گروهان دیدم دو نیرو کم است. با ناراحتی می رفتم که چشمم افتاد به دو طلبه. نادر بود و منصوری. گفتند اقا ما را فرستادند گروهان شما. گفتم خوب. اما من دو تا ارپی جی زن می خوام! گفتند: ما هستیم! به شوخی گفتن نمیشه, شما عمامه سرتونه, هدف متحرکید, اگر بر می دارید, که ار پی جی بدم! نادر خندید و گفت:نه با عمامه, این پرچم ماست, مگر شما می ترسی؟ گفتم نه! چشمم به این دو طلبه بود, از هم جدا نمی شدند. ساعت ۴ صبح بود. رسیدیم به نهر جاسم. دیدم کنار هم پشت نخلی سنگر گرفته اند, به من اشاره کردند, از میان اتش خودم را به انها رساندم. به تانکی اشاره کردند و گفتند, این تلفات زیادی از ما گرفته, اجازه بده بریم منهدمش کنیم. قبل از حرکت, تیربار دوشکا ما را گلوله باران کرد...   🌷یک شب در خواب شنیدم که به من می گفتند: شریک زندگیت به یاران حسین خواهد پیوست! تعبیرش واضح بود، چندین بار به جبهه اعزام شده بود و این خبر از آینده او بود. چیزی از آن خواب به نادر نگفتم. دو سال گذشت. نادر بیمار بود، به حدی که توان ایستاده نماز خواندن نداشت. همان زمان برایش خبر آوردند که به زودی اعزام جبهه هست. صبح زود بود که رفت حوزه. وقتی برگشت ماشین ریش تراش برداشت تا محاسنش را کوتاه کند، گفت دستور است برای افزایش کارایی ماسک ضد شیمیایی محاسن را کوتاه کنیم. اما تا ماشین را روشن کرد برق رفت! خندید و گفت: خیریتی دارد! عجیب خوشحال بود. پسر پنج ساله مان را در آغوش کشید و گفت: مواظب‌ مادر و خواهرهایت‌ باش‌ و … رفت‌ و روز شهادت حضرت زهرا(س) شهید شد و پیکرش مفقود ماند. سه,چهار‌ سال‌ از شهادتش می گذشت.  شب ی‌ به‌ خوابم‌ آمد و یک‌ بیت‌ شعر از حافظ‌ خواند و غائب‌ شد: دوش‌ وقت‌ سحر از غصّه‌ نجاتم‌ دادند    و اندر آن‌ ظلمت‌ شب‌ آب‌ حیاتم‌ دادند فهمیدم به زودی بر می گرد که برگشت. 🌾💐🌾  هدیه به شهید نادر هندیجانی صلوات- شهدای فارس ↘ تولد:۱۳۳۷-بندرماهشهر شهادت:۱۳۶۵/۱۰/۲۵-شلمچه ��