مهمان مقدس
🌷 انگار بخت من را با دوری از فیروز گره زده بودند. جنگ که شروع شد، زندگی اش شد جنگ. تنش پر از ترکش بود، حتی حاظر نبود برای خارج کردن این آهن های جا خوش کرده در تنش چند روزی به خانه بیاید. اگر هم می آمد، ذکر و فکرش برگشتن بود. بار آخر حتی طاقت دیدن فرزند کوچکش را هم نداشت، او را در آغوش یکی از همسایه ها گذاشت و گفت: من طاقت دیدن گریه این کودک را ندارم...
شهادتش برایم خیلی سخت بود. چهار سال تمام لباس سیاهم را از تن در نیاوردم. خیلی به خوابم می آمد و هر باز از نبودش شکایت می کردم. تا اینکه آن بار با مهمان عزیزی به خانه آمد و در کنار بچه ها نشست. باز از نبودش شکایت کردم. با مهربانی گفت: من که هر چه می گویم رفتن من دست خودم نبود، باور نمی کنی، این بار با خود آقا صاحب الزمان آمده ام. اگر از سؤالی داری از خود آقا بپرس!
یادم آمد که فیروز چقدر عاشقانه امام زمان را دوست داشت، د رکارهایش از آقا یاری می خواست و می گفت: آقا در جبهه پشتیبان کارهای ماست!
به آقای نورانی که مهمان خانه ما شده بود چشم دوختم. زبانم بند آمده بود. فیروز به دنبال مهمان گرامی اش، بلند شدند که خانه را ترک کنند. دنبالشان رفتم. کوچه غرق نور شده بود.
از خواب پریدم. آرامش عجیبی وجودم را فرا گرفته بود. همان ساعت لباس سیاهم را برای همیشه از تن خارج کردم و از آن به بعد مشکلاتی که در زندگی برای من فرزندان شهید پیش می آمد را با توسل به امام زمان(عج)، بر طرف می شد.
هدیه به شهید فیروز منزه صلوات - شهدای فارس

تولد: 1332/11/10- نی ریز- فارس
شهادت: 1363/8/3- جزیره مجنون