نقی
🌾 یاد شهدای کربلای 5
🌷 نقی پسر اخر بود, پسر هشتم. پدر سال ۵۲ فوت شد و نقی متولد ۴۷. خود به خود من هم پدر برایش بودم هم برادر. جنگ که شروع شد پایش را کرد توی یک کفش که می خواهم بروم جنگ. سنش کم بود,نه من راضی می شدم, نه بسیج. اواخر سال ۶۰، شناسنامه برادرش باقر را برداشت و بی خبر رفت اهواز. از انجا هم رفت جهاد ابادان. وقتی فهمیدم فرار کرده, رفتم دنبالش. پیدایش نکردم. یک روز اهواز در مسجدی نماز می خواندم. چشمم افتاد به حاج اسکندر (شهید اسکندری). قوم و خویشی با هم داشتیم. گفتم از نقی خبر نداری؟
گفت چرا پیش خودم است!
گفتم خوب بریم به من تحویل بده!
گفت نه!
گفتم اون کوچیکه!
گفت می خوام ازش یه پاسدار کوچیک بسازم.
و ساخت. دیگر شب و روزشان یکی بود....[نقی چون با شناسنامه برادرش رفته بود در جبهه معروف بود به باقر. در بنیاد هم اسمش را گذاشتند باقرنقی]
🌷عملیات فتح المبین بود. ما در گردان حاج عباس رفاهیت بودیم. مدتی در خط بودیم که ما را برای استراحت به دانیال شوش آوردند. جمع زیادی از بسیجی ها نشسته بودند. چند نفر از فرماندهان آمدند و پس از مقدمه چینی گفتند ما در یکی از محور ها به مشکل برخوردیم و میدان مین پاکسازی نشده. چند شهادت طلب می خواهیم که در صورت نیاز بتوانند میدان مین را باز کنند. چشمم در جمعیت می چرخید. دیدم نوجوانی با قد و قامتی کوچک ایستاد و گفت من!
شناختمش. نقی بود، همسایه دیوار به دیوار مان.چند تا از بچه های کوار هم او راشناختند. به هوای نقی، حدود پانزده نفر از بچه های کوار ایستادند.
به اتفاق هم رفتیم سمت رودی که پائین دانیال رد می شد. شروع کردیم به کندن لباس ها تا قبل از رفتن غسل شهادت کنیم. همان زمان، ماشین فرمانده از راه رسید با اشک ما را در آغوش کشید و گفت: دیگر نیاز نیست، مشکل حل شده، اما از اینکه با این کار باعث روحیه به رزمندگان شدید از شما تشکر می کنم.
🌷نقی خیلی شوخ بود. یک بار یک بسیجی دستش را گرفته بود.امد بنه تدارکات. گفت من را برسونید اهواز . گفتم چی شده؟
دستش را بالا اورد و گفت دستم, دستم.
یادم نیست زخم بود, یا نیش زدگی.
گفتم اهواز نمی خواد. ما اینجا دکتر اکبری داریم. فرستادمش پیش نقی. دیدم نقی یه چیز سفید زد به دست بنده خدا, یه باند هم بست. گفت برو, دو روز دیگه اگه خوب نشدی بیا!
بسیجی رفت. گفت نقی چی کار کردی؟
گفت هیچی, یکم خمیر دندون زدم به دستش رفت!
جالب, دو روز بعد برگشت گفت خوب شدم, باز هم برام بزن.
مدتی هم بود, اگزوز ماشین ابرسانمان خراب بود. هرچی نقی می گفت به ما اگزوز بدید زیر بار نمی رفتند. عیبش هم این بود که هر وقت می رفت جزیره جنوبی برای ابرسانی, انقدر اگزوز صدا می کرد که عراقی ها می بستنش به خمپاره.
یک روز اقای سجاد ضیایی معاون تدارکات اومد جزیره. گفت نقی. ماشین من نو,. ماشینت را بده برم خط که اگر ترکش خورد این قراضه خراب بشه. نقی گفت چشم.
تا سجاد رفت. نقی به سید اکبر (شهید نصیر زاده ) گفت سید سریع اگزوز ماشین ضیایی را باز کن ببند, رو ماشین ابرسان!
سید دست به کار شد. تا سجاد ضیایی برگردد کار تمام شده بود. سجاد رفت ماشینش را روشن کرد. ماشین شزوع کرد به غار غار کردن.پیاده شد گفت چی کار این کردید؟؟؟
گفت: هیچی اگزوزش را عوض کردیم!
🌷گفت دیگه با من کاری ندارید؟
گفتم: چی شده؟
گفت: خواب حاج اسکندر را دیدم. توی یک باغ سبز نشسته بود. گفتم: حاجی اینجا چی کار می کنی؟
گفت: آمده ام دنبال تو!
روز بعد شهید شد.
***
گرماگرم عملیات کربلای 5 بود. بیشتر نیروهای زبده لشکر یا شهید شده بودند یا مجروح. قرار بود یکی از گردان ها را به منطقه بفرستم. هیچ کس نبود راهنما آنها شود. دیدم نقی با موتور رسید. گفتم نقی این بچه ها را می بری جلو!
گفت : آره.
موتورش را گذاشت و رفت. یک هفته گذشت. آقا جعفری را دیدم. گفت: کارت با نقی تمام نشده، برگرده تدارکات!
گفتم: مگه نقی برنگشته!
گفت: نه!
حالا اون فکر می کرد نقی پیش من است، من فکر می کردم پیش اوست. جستجو را شروع کردیم. یک هفته ای طول کشید تا جنازه اش در یکی از یگان های دیگر در شهر مشهد پیدا شد!
🌾🌷🌾
هدیه به شهید نقی اکبری صلوات- شهدای فارس
↘️
تولد:1347- روستای طسوج- کوار
شهادت:1365/11/5- شلمچه
#شهدای_فارس
#بالبخندشهدا
#شهید_نقی_اکبری