نام تو مهدی...
ميهمان مقدس
سال 1356 بود. با عدهاي از جوانان با صفا، شبهاي جمعه، دل خود را با دعاي كميل جلا ميداديم. آن شب نوبت خانهی آقا جمشید بود. همه با هم به سمت يكي از محلههاي پايين شهر حرکت کرديم. خانهی ميزبان، خانهای كوچك بود با اتاقهاي كاهگِلي. كف اتاق با موكتي به رنگ آسمان فرش شده و بوي كاه و گِل تمام فضاي اتاق را معطر کرده بود. زمزمهی دعاي كميل كه در اتاق كوچك صاحب خانه پيچيد، قطرات اشك روي صورت تمام حاضران مانند برليان شروع به درخشيدن كرد. تا به حال چنين دعاي كميل با صفايي نخوانده بوديم و چنین حالی را هم تجربه نکرده بودیم. اين را مديون سادگي خانه و دل پاك و بی ریای صاحب خانه مي دانستيم. چند روز بعد، شنيدم آن شب بعد از رفتن ما، صاحب خانه در خواب و بيداري، ميزبانِ ميهماني مقدس وجود نازنین امیرالمؤمنین(ع) شده است. ميهماني كه نامش را از جمشيد به مهدي تغيير داده بود.
سال 1356 بود. با عدهاي از جوانان با صفا، شبهاي جمعه، دل خود را با دعاي كميل جلا ميداديم. آن شب نوبت خانهی آقا جمشید بود. همه با هم به سمت يكي از محلههاي پايين شهر حرکت کرديم. خانهی ميزبان، خانهای كوچك بود با اتاقهاي كاهگِلي. كف اتاق با موكتي به رنگ آسمان فرش شده و بوي كاه و گِل تمام فضاي اتاق را معطر کرده بود. زمزمهی دعاي كميل كه در اتاق كوچك صاحب خانه پيچيد، قطرات اشك روي صورت تمام حاضران مانند برليان شروع به درخشيدن كرد. تا به حال چنين دعاي كميل با صفايي نخوانده بوديم و چنین حالی را هم تجربه نکرده بودیم. اين را مديون سادگي خانه و دل پاك و بی ریای صاحب خانه مي دانستيم. چند روز بعد، شنيدم آن شب بعد از رفتن ما، صاحب خانه در خواب و بيداري، ميزبانِ ميهماني مقدس وجود نازنین امیرالمؤمنین(ع) شده است. ميهماني كه نامش را از جمشيد به مهدي تغيير داده بود.
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ ساعت 8:19 توسط مجید
|