همه اسیرند!
در منطقه سومار مستقر بودیم و فرمانده ما حاج علی. محل ما روی تپه ای مشرف به دشمن بود که باید از آن حراست و نگهبانی می کردیم. مدت سه ماه در آن منطقه مانده بودیم، بدون یک روز مرخصی. کم کم خستگی و دوری از خانواده امانم را برید. روزی از حاج علی خواستم به آقای براتی، فرمانده آن قسمت سفارش کند، با من تسویه کند تا برگردم. آقای براتی مخالفت کرد و گفت فعلاً نیرو نداریم. من به شوخی، با حالتی غمگین گفتم: «آقای براتی، من خودم اینجا هستم و مادر و برادران و خواهرانم همه اسیرند!»
آقای براتی با چشمانی متعجب به حاج علی گفت: «راست می گوید، همه خانواده اش اسیرند!»
حاج علی نیم لبخندی زد و گفت: «آره، همه خانواده اش اسیرند!»
آقای براتی دلش سوخت و به پرسنلی گفت با من تسویه کند. حاج علی زد زیر خنده و گفت:« آقای براتی، اسم روستای ما اسیر است، معلومه که همه خانواده ما هم باید اسیر باشند!»
به حاج علی گفتم: «حاجی حالا ما مجرد، شما که متاهل هستید و زن و بچه دارید، خدایی دلتان تنگ نمی شود!»
-« اگر من مشکلاتم را برای شما بگویم گریه تان می گیرد، خانه ای که زن و بچه من در آن زندگی می کنند سقف درستی ندارد و با اندک بارندگی چکه می کند، ولی با همه این مشکلات ماندن من در منطقه ضرورت دارد، الان کشور به ما نیاز دارد!»