ـمشت و سندان آهنی!
ابراهیم در دوران دانشجویی، یک مبارز تمام عیار بود، بالاخره هم ساواک وقتی که برای بزرگ داشت سه تن از شهدای دانشجوی شیراز مراسمی را به پا داشته بود ردش را زد. تعریف می کرد؛ در شکنجه گاه ساواک زیر ناخن هایم سوزن گذاشتن و زیر آن آتش گرفتند، نتیجه که نگرفتند، ناخن هایم را کشیدند. باز هم حرفی نشنیدند، شروع کردند با کابل های سیمی شلاق زدن، بازهم نتیجه نگرفتند.
تا اینکه تیمسار پهلوان مهره کثیف شاه در شیراز شخصاً آمد و به شکنجه گران گفت: «چرا کار بیهوده می کنید، می خواهید با مشت سندان آهنی را خرد کنید!»
همیشه در جیب ابراهیم یک جلد قرآن بود که می گفت این محافظ من است. تعریف می کرد، تیمسار دست در جیب من کرد و قرآن را در آورد با غیض گفت: «این چیه!»
- «قرآن!»
- «این اوراق مضره را برای چی با خودتان حمل می کنید؟»
با خشم گفتم: «این اوراق مضره نیست، قرآن است.»
تیمسار عصبانی شد و دستور داد با کابل به جانم افتند. آنقدر زدند که از هوش رفتم.
ابراهیم حسرت یک آخ را به دل مزدوران رژیم گذاشته بود.